تبلیغات
فقط داستان - قسمت 5 عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ
و............

ووهیون بلند شد و رفت جلوی نگین ایستاد.....نگین به طرز عجیبی تپش قلب گرفته بود....

ووهیون گفت:یعنی بهم حس داری نگین؟

نگین همین طور كه به سختی آب دهنشو قورت میداد و گیج شده بود گفت:ووهیون اوپا من....بیا بریم اخه نمیدونم چی باید بهت بگم.

ووهیون گفت:یك كلمه دوستم داری؟

نگین یكم این پا اون پا شد و با دستاش به موهاش ور رفت و گفت:خوب.....راستش ....راستش....آره ووهیون دوست دارم و ووهیون زد كنار از پله هاشون دوید پایین و رفت كنار دوستاش...ووهیونم كه خیلی شوكه زده شده بود سریعا رفت پایین و كنار بقیه نشست....

بارو گفت:خوب به چه نتیجه ای رسیدید؟

نگین گفت:نتیجه؟راجع به چی آخه؟بارو خوب بگو ببینم چه قدر حرف بار منو ووهی كردید رفتیم و اومدیم.

تیا گفت:نگین به نظرت با وجود ما كسی میتونه بهت تو بگه؟

شیما گفت:دقیقا راست میگه خیلی مراقب بودیم اونا هم جرات نداشتن حرفی بزنن كه.

سی ان یو گفت:آخه چیزی پشت سرتون نمیگفتیم كه.

بارو گفت:اما من جلوتون میگم چی گفتید بالا؟

ووهیون كه شدیدا تو شوك بود و نمیدونست چی باید بگه.....یاسمن بهشون كمك كرد و گفت:خوب من خیلی وقته نبودم شما ها چیكار میكردید؟

تیا گفت:معلومه هیچی.....فقط همش حواسم به نگین بود طبق گفته ی شما.

شیما گفت:راست میگه دقیقا ماهمش با نگین بودیم تو چیكارا كردی؟

یاسمن گفت:من هیچی اتفاق خاصیم نیوفتاد.

شمیم گفت:یاسمن شما و نگین خیلی شبیه همدیگه هستید.

ضحی گفت:دقیقا منم همین فكرو میكنم.

سی ان یو گفت:آره بابا این دوتا عین دوقلوهای افسانه ای جدا شده از همدیگه هستند.

بارو گفت:من نفهمیدم آخر نگین به ووهی چی گفت.....رابطش با جین شد؟

نگین گفت:من به ووهی هیچی نگفتم رابطه ایم با جین نداشتم اخه بارو ببین اصلا منو جین اون حركتم فقط به این خاطر بود كه جین را نجاتش بدم همین.

تیا گفت:اوه اوه موضوع جدی شد جینو میخواستی نجات بدی؟مگه چی شده؟

بارو هم همه ی ماجرا را تعریف كرد.....

تیا زد زیر خنده و گفت:همینه نگین یعنی این همیشه یه فكر خوب داره آفرین نگین.

جین هم فقط با عصبانیت به نگین نگاه میكرد....نگینم براش یه زبون در آورد....

سندیول گفت:خوب بچه ها به نظرتون الان چیكار كنیم؟

گونگ چان گفت:نمیدونم ضحی جان شما ایده ای نداری؟

ضحی گفت:نه نمیدونم....

سندیول گفت:به نظرم حالا كه تعدادمون زوجه گروه به گروه بشیم....دختر پسر بازی كنیم خوبه؟

نگین گفت:قبوله من میگم كی با كی باشه خوبه؟

گونگ چان گفت:نه نگین ببین منو ضحی سی ان یو شمیم خوب بقیه هم به نظر من زوج بشین امشب خوبه؟

نگین یه نگاهی به جین و ووهی كرد و گفت:خوب منم همینو میگم زوجا را من انتخاب میكنم....بارو و تیا....سندیول و شیما منو و......من و....ام.....

بارو گفت:خوب شما چهارتا موندید به نظرم قرعه كشی میكنیم....

جین یونگ گفت:هركاری دوست دارید بكنید.

بارو اسم یاسمن نگین ووهیون و جین را رویه تیكه كاغذ نوشت و برد جلوی ضحی و گفت:شما بی طرف بردارید....ضحی دوتا كاغذ برداشت و گفت:این دوتا باهم اون دوتا هم با هم....نگین و یاسمن باهم افتادن ووهیون و جین یونگم باهم....

بارو گفت:اه من دلم میخواست زوجی بشیم.

نگین گفت:خوب تو كه شدی دیگه چیه اصلا منو یاسمنم زوجیم دیگه زوج طلایی.

گونگ چان گفت:نگین منظور بارو دختر و پسری بود.

یاسمن گفت:خوب دیگه قرعه كشی كردیم این طوری شد..........

نگین یه نگاهی به همشون كرد و گفت:وای چه قدر به همدیگه میایید....بارو عجیب به تیا میای برادر منم كه ماه ولی خوب به شیما اومده ها...

تیا و شیما هم داشتند از خجالت آب میشدن.....شیما از سندیول خیلی خوشش میومد چون سندیول واقعا مهربون بود و یه چند باریم به شیما كمك كرده بود.....تیا هم حس خاصی به بارو نداشت اما از اینكه پشت دوستاش بود و خیلی شیطون و ورزشكار بود تیا یكم احساس میكرد پسر باحالیه....نگینم از قصدی اونا را تو این موقعیت گذاشت تا یكم با اخلاقای همدیگه آشنا بشن هرچند زمانش كوتاه بود....شیما هم بارها میخواست به نگین بگه كه  از سندیول خوشش میاد اما خجالت میكشید بااین حال نگین همیشه به فكر دوستاش بود...

جین یونگ گفت:هه نگین یعنی تو واقعا تشخیص میدی كه كی به كی میاد اصلا مگه همچین قدرتی داری؟

گونگ چان گفت:آره به نظر من درست گفت خیلی بهم میاند....بارو رفت نزدیك تیا و دستشو انداخت رو شونه اشو و گفت:خوب راست میگه دیگه...ببین.....تیا كاملا تعجب كرده بود اصلا باورش نمیشد بارو داره همچین چیزی را میگه.

جینم كه عصبانیت صد برابر شده بود سعی میكرد از بقیه مخفیش كنه.

سی ان یو همین طور كه دست شمیم را محكم گرفته بود گفت:به نظر من بازیمونا شروع كنیم خوبه همین طور....

سندیول رفت نزدیك شیما و گفت:حاضرید شما؟

نگین گفت:آقا بعد این بازی نمایش بازی كنیم شماها كه معلومید دوبه دو نقش احساسی بازی كنید وای عالی میشه مگه نه یاسمن؟

یاسمن یه نگاهی به شیما و تیا كرد كه دارن از خجالت آب میشن و گفت:آره عالیه منو و تو هم میشیم داور؟

نگین گفت:شماها قبول میكنید باید هرچی گفتیما اجرا كنیدا.

پسرا یه نگاهی بهم دیگه كردن و بارو گفت:به یه شرط؟

یاسمن گفت:چی؟

بارو گفت:به این شرط كه اجرای ما تموم شد شما دوتا را باجین و ووهیون قرعه كشی میكنیم و شما دوتا دوبه دو هر كاری ما گفتیم انجام بدید ما بشیم داور شماها.....قبول؟

نگین و یاسمنم گفتند قبول.....

سندیول رفت و چندتابرگه كاغذ با چندتازیر دستی و خودكار آورد و دوبه دو به هركی داد......نگین همش مراقب نگاه های جین یونگ بود كه زیر چشمی نگین را می پایید و عصبانیتشو به سختی قورت میداد.....نگینم تو این فكر بود كه یكم باهاش بد برخورد كرد و یهو عین این موجی ها شده اما براش مهم نبود چون جین از این پسرا نبود كه به نگین وابسته بشه تو این فكر بود كه نگاهش به سمت ووهیون رفت و پیش خودش فكر كرد یعنی حرفاش به ووهیون درست بوده یانه.....تو همین فكرا به سر میبرد كه یاسمن دستشو برد جلوی صورت نگین و گفت:كجایی دختر؟

نگین یه نگاهی به یاسمن كرد و گفت:هان هیچی....

سندیول گفت:خوب بنویسید...دختر....پسر....فامیل.....شهر....كشور......رنگ....حیوان اشیا....میوه....غذا....ماشین....بسه دیگه؟

بارو گفت:آره دیگه كافیه....

یاسمن گفت:از اونجایی كه خانوما مقدم ترن منو نگین میگیم با چی....

سی ان یو گفت:راست میگه شما دوتا بگید باچی؟

یاسمن زد به نگین و گفت:باچی بگیم؟

نگین گفت:با د خوبه؟

یاسمن گفت:باشه با د با د شروع كنید....همشون شروع كردن به نوشتن.....تند و تند مینوشتن.....همشون باهم همكاری میكردند بالاخره میخواستن جلوی همدیگه كم نیارن خلاصه گذشت و گذشت تابا خنده ی یاسمن و استوپ گفتنش همه دست از نوشتن برداشتن و شروع كردن به خوندن همشون حدودا امتیازاشون مساوی بود كه رسید به غذا كه هیچ كدومشون ننوشته بودن جز نگین و یاسمن.....بارو گفت:شما نوشتید غذاتون چیه مثلا.....یاسمن سعی كرد جلوی خندشو بگیره و گفت:دو‍ژنگ پلو......همشون باهم گفتن چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!!!یاسمن گفت:وا چرا تعجب میكنید زورتون میاد فقط ما نوشتیم وا نگاه نداره كه.

گونگ چان گفت:آخه یاسمن دوژنگ پلو چیه؟!!!

شمیم گفت:واقعا منم كنجكاو شدم بدونم چه غذایی؟چیه؟چه طوری درست میشه؟اصلا غذا؟!!!

نگین یكم سرفه كرد و گفت:اهم بله این غذا مال یكی از روستاهای دور افتاده ی آفریقا كه ماكارانی را میپزن و سس روی اون خورشت قیمه است.......

ضحی گفت:وای نگین چه اطلاعاتی داری.....

بارو گفت:نگین از خودت در آوردی درسته؟من مطمئنم.

ووهیون در حالی كه از خنده داشت میتركید یكم به خودش مسلط شد و گفت:اگه نگین میگه حتما هست دیگه و یه چشمك به نگین زد......نگینم رفت چسبید به سندیول و گفت:سندیول عینك ابلهیت كجااست من بزنم؟

سندیول گفت:طبق معمول برای بردن از خودت حرف درآوردی درسته اما نگین حالا عینك میخوای چیكار؟

نگین آستین سندیول كشید و گفت:كجااست؟بگو میخوام بزنم.....

سندیول گفت:نمیدونم فكر كنم تو اتاقمه روی تختم.....نگینم گفت:ممنون و رفت كنار یاسمن و تودلش فكر كرد وقتی با یاسمن داور شدن بزنه آخه نیست ووهیون از دخترایی كه عینك بهشون میاد خوشش میاد تصمیم گرفت یكم دلو ووهیون كباب كنه اه نگین خوب دلش سوخت دیگه كباب چیه.......

یاسمن گفت:بله غذا حالا چون شما اطلاعات عمومیتون پایینه دلیل نمیشه زورتون بیاد كه ما بردیم ضمنن همینه دیگه ما اینیم.

جین یونگ گفت:هه فرهنگ اطلاعات دایرة المعارف اصلا میدونی اسم یكی فقط اسم یكی از روستاهای  آفریقا چیه؟

نگین یه نگاهی به جین كرد گفت:ببین مستر اصلا موضوع اسم روستا نیست یه بار داشت آشپزی یاد میداد این غذارا هم یاد داد همین.....هان شكست سخته آخی.

شیما گفت:خیلی خوب بابا قبول شما 20 امتیاز افتادید جلوتر از بقیه....

نگین تو دلش فكر میكرد عجب غذایی از خودش ساخته ها آفرین به هر حال نباید جلوی این جین كم میاورد حتی به دروغم شده بود باید متوسل میشد كه میبرد.....آفرین...

خلاصه چند دور دیگه بازی كردن كه آخرش نگین و یاسمن برنده شدن......

جین یونگ گفت:بالاخره بعد از كلی جر زنی دروغ از خودشون و چرت و پرت و ترحم بقیه برنده شدن جام كی بهتون بدیم.

یاسمن گفت:حسود حسود هرگز نیاسود دماغ سوخته خریداریم.....

بارو گفت:هی تیا جدی باختیم منو تو؟

تیا یه آه بلندی كشید . گفت:خوب طوری نیست و محكم زد تو كمر بارو كه صداش پیچید كمر بارو صاف شد از شدت درد.....تیا یه نگاهی به بارو كرد و گفت:دردت كه نیومد بالاخره ورزشكاری......بارو همین طور كه بادستش كمرشو ماساژ میداد گفت:نه نه اصلا درد نگرفت....

ضحی گفت:اما خیلی مسابقه باحالی بودا من خوشم اومد كلی زیاد....

شمیم گفت:آره توپ بود منم خوشم اومد خیلی باحال بود...

تیا گفت:خوب الان چه كاری انجام بدیم؟

نگینم یه چشمك به یاسمن زد و گفت:خوب نمایش بازی خوبه؟

شیما گفت:نمایش بازی؟؟یعنی چی؟

نگینم گفت:خوب اول....اول سندیول جان شما و شیما.....یه لحظه من الان برمیگردم.....

نگین رفت تو اتاق سندیول عینك سندیلو پیدا كرد و زد به چشمش و موهاشم یكم مرتب كرد و یكم رژ زد و دوتا كلاسر برداشت و اومد........





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 1 مهر 1396 10:04 ق.ظ
It's fantastic that you are getting thoughts from this piece of writing as well as from our argument made at this
time.
شنبه 18 شهریور 1396 06:44 ب.ظ
If you wish for to take a good deal from this paragraph then you have
to apply these strategies to your won weblog.
شنبه 18 شهریور 1396 03:51 ب.ظ
I really like reading an article that can make
people think. Also, thanks for allowing me to comment!
دوشنبه 5 تیر 1396 08:59 ق.ظ
These are in fact impressive ideas in regarding blogging.

You have touched some fastidious things here. Any way keep up wrinting.
دوشنبه 1 خرداد 1396 07:37 ق.ظ
Howdy I am so happy I found your web site, I really found you by mistake, while
I was searching on Yahoo for something else, Nonetheless I am here
now and would just like to say kudos for a tremendous post and a all
round thrilling blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to read through it all at the minute but I have saved it and also included
your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a lot more, Please do keep up
the fantastic work.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:09 ق.ظ
We're a bunch of volunteers and opening a brand new scheme in our community.
Your site offered us with helpful info to work on.
You've performed an impressive activity and our whole community
can be grateful to you.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:14 ب.ظ
Your style is very unique compared to other folks I have read stuff
from. Many thanks for posting when you've got the opportunity,
Guess I'll just book mark this page.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :