تبلیغات
فقط داستان - قسمت چهارم عطر زیبای احساس.........
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ
اهم............

و جین یونگ با هزار بدبختی راضی کردن که برن خونه ی سندیول اینا:

نگینم داشت با ووهیون غذا آماده میکردن.....که پسرا اومدن داخل.

سندیول داد زد نگین کجایی؟

نگین گفت:اینجام الان میام.

ووهیون به نگین گفت:اشکالی نداره که من اینجام.

نگین گفت:نه خودت شام درست کردی حتما باید بمونی باشه؟

ووهیونم یه لبخند به نگین زد و گفت:باشه بریم.

نگین و ووهیون اومدن کنار پسرا.....

نگین و ووهیون سلام کردن......جین یونگم اصلا به نگین نگاه نمیکرد.

سندیول گفت:چی شد یهو رفتی اتفاقی افتاد.

جین یونگم مطمئن بود الان نگین همه چیزو لو میده.

نگین گفت:نه هیچی ولش کن خوب شماها چیکارا کردین؟

بارو گفت:هیچی ما زود اومدیم کنار تو نمیدونستیم ووهیون اینجااست.

نگین دست ووهیون را گرفت و گفت:آره یهو همدیگه را  دیدیم وای سندیول ووهیون اومد کمکم واسه آشپزی خیلی بااستعداد میخوام ازش آموزش ببینم وای نمیدونستم انقدر مهربونه.سندیول یکم یاد بگیر ازش.جین یونگم از حسادت داشت تودلش به ووهیون بد بیراه میگفت:آشپزی بلده حالا انگار شاخ غول را شکسته اه اه آخه اینم تعریف داره.

ووهیون یه دستی به موهاش کشید و یه لبخند زد و گفت:نه خودتم که بلدی نگین نه سندیول خواهرت خیلی باهوشه.

نگین گفت:ممنون ووهی خوب من برم یه زنگ به دوستام بزنم ببینم کجا هستن.

که صدای زنگ در اومد.....

نگینم دوید در را باز کرد بعد از کلی سلام و اینا دوستاش اومدن داخل....

نگین گفت:اینم دوستام شیما و تیا....بچه ها اینا را هم که میشناسید.

تیا گفت:بله بله.نگین یکی اومده ببیندت فکر کنم خوشحال بشی.

نگین گفت:منو کی؟

شیما گفت:نگین چشماتو ببند زود بدو ببینم.نگینم چشماشو بست.

تیا داد زد بیا داخل.....و یه دختر خانومی اومد داخل...و آروم به همه سلام کرد و رفت پشت سر نگین و چشمای نگین آروم گرفت.

نگین یکم دستا را لمس کرد و چشماش خیس شد و گفت:درست حدس زدم یاسمن خودتی؟آره؟

ودستاشو از در چشمش برداشت و نگین برگشت و یاسمنو دید جفتشون زدن زیر گریه و همدیگه را بغل کردن(نگین و یاسمن از دوستای صمیمی بودن که به خاطر شغل پدر یاسمن یاسمن و خانواده اش میرن فرانسه....وقتی رفتن هم نگین هم یاسمن تا چند وقت افسردگی حاد داشتن چون خیلی باهمدیگه خوب بودن و واقعا همدیگه را دوست داشتن....تیا و شیما خیلی به نگین کمک کردن که بتونه با دوری یاسمن کنار بیاد.....نگین و یاسمنم همیشه باهم در ارتباط بودن دقیقه به دقیقه اما یاسمن هیچ وقت با هیچ فردی دوست نشد چون نمیتونست به جز نگین شخص دیگه ای را توقلبش جا کنه.)

بارو گفت:عجب فیلم هندی شد.بیا نگین اینم دوستت همیشه حرفشو میزدی.

یاسمن از بغل نگین اومد بیرون و گفت:اگه بدونی چی کشیدم اما دیگه تموم شد نگین واسه همیشه اینجا میمونم کنارت به هیچ قیمتی از پیشت نمیرم.

جین یونگ تو دلش گفت:واقعا انقدر همدیگه را دوست دارن!!!

نگین گفت:یاسمن تو رو خدا دیگه نرو هیچ وقت باشه؟

یاسمن دوباره نگینو بغلش کرد و گفت:باشه قول میدم.

تیا گفت:اه بسه دیگه فیلم هندیتون ببین نگین همیشه ما چه قدر باعث خوشحالی تو میشیم.

شیما گفت:همینو بگو کیه که قدر بدونه.

نگین از بغل یاسمن اومد بیرون دست همدیگه را محکم گرفتن گفت:عزیزم شما بهترین دوستای دنیایید.

که صدای زنگ در اومد....سندیول گفت:من میرم....دوتا دختره ای بودن اومدن داخل.....

سندیول هم راهنماییشون کرد داخل....که هوش از سر سی ان یو و گونگ چان پرید.

سندیول گفت:خوب این طور که پیدااست شما دوستای سی ان و گونگ هستید درسته؟

دخترا سلام کردن و یکیشون گفت:سلام من ضحی و اینم دوستم شمیم ما از دوستای صمیمی هستیم.

بارو گفت:بدجنسا گونگ چرا نگفتی سی ان با دوست دوست تو دوسته میدونستی و نگفتی.

گونگ چان گفت:آخه دو روز بود خودمم فهمیده بودم خودش خواست کسی این موضوع را ندونه.

سندیول گفت:دوروز بوده تو فهمیدی سی ان بگو ببینم چند وقت بوده هان؟

شمیم گفت:یه مدت خیلی کوتاهه.

گونگ چان شروع کرد به معرفی همه به دخترا.

جین یونگم فقط داشت تودلش به نگین بد بیراه میگفت......که نگین گفت:بریم شام بخوریم بعد بشینیم صحبت کنیم.

همه رفتن سر میز نگینم خواست بشینه که ووهیون صندلی را براش کشید عقب که بشینه و خودشم نشست کنار نگین جین یونگم یکم چهرشو در هم کرد رفت روبه روی نگین نشست همه شروع کردن به غذا خوردن و خیلی از غذاها تعریف کردن نگینم یه نگاهی به ووهیون کرد و یه لبخند زد و گفت:خوب چون ووهیون درستش کرد....

ووهیون گفت:نه نه نگین به قول خودت چون دستت بهش خورده خوب شده عزیزم....

نگین گفت:نه نه ووهی واسه خاطر خودت خوب شده عشقم.

که همه برگشتن به نگین نگاه کردن و یکم واسه کلمه ی عشقم زیادی تعجب کردن خصوصا جین یونگ که یاسمن گفت:این تکه کلامه نگین همیشه میگه عشقم البته به من از ته دلش میگه ها.

نگینم گفت:نه به ووهیم از ته دلم گفتم سندیول من ووهی را خیلی دوسش دارم خیلی زیاد اگه میشد یه دختر از پسر خواستگاری کنه من حتما از ووهیون خواستگاری میکردم.....ووهیون همین طوری چوب های غذاخوریش دم دهنش مونده بود....که بارو گفت:نگین اون موقع میخواستی لج اون دختره را در بیاری الانم میخوای لج جین را در بیاری درسته؟

نگینم یه اخمی کرد و گفت:نخیرم جدی میگم سندیول من ووهی را دوست دارم فقط ووهی....

سندیول گفت:خوب باشه نگین فعلا غذابخوریم بعد راجع بهش حرف میزنیم باشه نگین جان؟

نگینم یه نگاهی به ووهیون کرد و گفت:باشه.....همه به غذاخوردن ادامه دادن غیر از نگین که بدجنسیش گل کرده بود جین یونگ فوق العاده عصبانی شده بود ووهیونم مونده بود حرفای نگین از ته دلش بود یا همین طوری.....

غذا كه تمام شد همشون رفتند یه كناری نشستند تا با همدیگه صحبت كنن البته ناگفته نماند كه تو دل ووهیون غوغایی به پا شده بود با حرفای نگین كه اون سرش نا پیدا بود.....

نگین و یاسمن و تیا و شیما نشستند كنار هم و از شمیم و ضحی هم خواستن بیاند كنارشون....پسرا هم رفتند نشستند....بارو زد به گونگ چان و گفت:خوب بگو ببینم قضیه چیه چه طور آشنا شدید یكم توضیح بده ببینم....

گونگ چان همین طور كه با چشماش از سی ان یو میخواست كمكش كنه....گفت:ام....منو ضحی خوب راستش اتفاقی بود....یه بار كه داشتم میومدم برای تمرین تو راه دیدمش.....و بعد خیلی حركاتش تو چشمم خورد یعنی چه جوری بگم راستش اون خیلی رفتارش متفاوت بود خیلی مهربون پر انر‍ژی....نتونستم جلوی خودمو بگیرم كه تعقیبش نكنم در نتیجه رفتم دنبالش تازه بعد از اینكه خونه شونا پیدا كردم فهمدیم دختر دوست پدرمه همون دختری كه پدرم همیشه بهم اصرار میكرد یه بار ببینمش من هر دفعه یه طوری از زیرش در رفتم.....بعد ازش خواستم با هم دوست بشیم بعد یه بار كه باهاش رفته بودم دوستش شمیم آورده بود همون روز كه سی ان یو منو اتفاقی بیرون دید اول میخواست بیاد به شما قضیه را بگه اما خوب بعدش نگفت من تعجب كردم و از ضحی فهمیدم كه خودش با شمیم دوست شده....

تیا گفت:عجب دوستای بدجنسی خوب به همدیگه میگفتید....چی میشد واقعا...؟!!!

سندیول گفت:تیا همینه میبینی دوستیای  ما كه مثل دوستیای شما نیستن.

شیما گفت:واقعا چه طور دلتون اومد بهشون نگید اخه یكم عجیبه شما ها كه خیلی باهم خوب هستید!!!!

جین یونگ فقط زیر چشمی حواسش به نگین بود اما بهتر بود حواسش به ووهیون باشه چون ووهیون بد جور تو فكر رفته بود راجع به حرفای نگین....

یاسمن گفت:سندیول خوش به حالت....كه یه همچین خواهری داری واقعا فرشته است....اصلا تكه تو دنیا.....

جین یونگم كه حسابی كفری شده بود گفت:كی نگین!!!هه شما چیزی تو سرت نخورده یاسمن خانوم؟

یاسمن گفت:فكر كنم تو سر خودت خورده باشه....وقتی نمیتونی تشخیص بدی نگین یه فرشته است.....نگینم یه زبون واسه جین در اورد....جین تو دلش گفت:همینه كه دوست صمیمی ان چون یكی از یكی پرو ترن واقعا كه.....هه واقعا كپ همن....هه.

ووهیون همین طور كه از اون لبخند مهربوناش میزد گفت:سندیول میشه من با نگین چند دقیقه تنهایی صحبت كنم؟

سندیول گفت:با نگین؟!!!اره حتما چرا كه نه....برید تو اتاقش خودش.....

نگینم كه یكم استرس گرفته بودش بلند شد كه با ووهیون بره تو اتاقش....

اول از نگین و ووهیون بگم كه با هم رفتند تو اتاق:

نگین با خودش همش كلنجار میرفت یعنی ووهی چیكارم داره آخه.....وقتی نشستند جفتشون ساكت بودن.....نگین یكم موهاشو مرتب كرد و گفت:ووهیون چیزی میخوای بگی؟

ووهیون گفت:راستش نگین راجع به حرفت واقعا بود یا میخواستی حرص جین را در بیاری؟

نگین گفت:ووهیون راستش ام نمیدونم اخه چی بگم حرصشو كه 100% میخواستم در بیارم اما خوب.....ام.....راستش ووهیون حرفمم دروغ نبودكه....ووهیون اوپا شما دقیقا چیو میخوای بدونی؟

ووهیون همین طور كه داشت با موهاش بازی میكرد گفت:من....خوب نگین منو شما تا حدودی همدیگه را میشناسیم اما خوب یه همچین حرفی جلوی همه....یكم....

نگین حرفشو قطع كرد و گفت:ووهیون من از دفعه ی اولیم كه دیدمت واقعا به دلم نشستی....واقعا بهت حس خوبی دارم الانم بیا بریم كنار بقیه لطفا....





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 03:32 ب.ظ
Keep on working, great job!
شنبه 10 تیر 1396 03:24 ق.ظ
Do you have a spam issue on this website; I also am a blogger, and I was wondering your situation; many of us
have created some nice methods and we are looking to exchange
solutions with others, please shoot me an email if interested.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 01:21 ق.ظ
I'm gone to say to my little brother, that he should also pay a quick visit this webpage on regular basis to take updated from newest news update.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:22 ق.ظ
I create a comment each time I appreciate a article on a website or I have something to add
to the conversation. It's a result of the sincerness displayed in the article I looked
at. And on this article فقط داستان - قسمت چهارم عطر زیبای احساس..........

I was actually excited enough to post a leave a responsea
response :) I actually do have 2 questions for you if you
usually do not mind. Is it simply me or do a few of the remarks come across as if they are left
by brain dead folks? :-P And, if you are writing on other online social sites,
I would like to follow everything new you have to post.
Would you make a list the complete urls of all your public sites like your linkedin profile, Facebook page
or twitter feed?
جمعه 18 فروردین 1396 03:28 ب.ظ
Because the admin of this web page is working, no uncertainty very shortly it will be well-known, due to its feature
contents.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :