تبلیغات
فقط داستان - قسمت سوم عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ
و....................

سوفیا اومد كنارشون نشست با عصبانیت به  جین یونگ نگاه كرد.

جین یونگ دستشو انداخت دور شونه ی نگین و گفت:نگین امیدوارم هر چه زودتر بوسه ی بعدیمون بوسه ی عروسیمون باشه.

نگین گفت:جین من خیلی دوست دارم دوست ندارم حتی یه ثانیه هم ازت جدا بشم نمیتونم دوریتو تحمل كنم.

سندیول گفت:خوب بچه ها پس امشب حسابی خوش میگذره.

نگین گفت:سندیول من جین امشب كنار هم میخوابیم.

سندیول با عصبانیت به نگین نگاه كرد و گفت:حالا این موضموعو بعدا راجع بهش حرف میزنیم.نگین داشت سوفیا را میدید كه با عصبانیت به جین نگاه میكنه و الان كه بلند  بشه یه چیزی بگه واسه همین دوربین گوشیشو روشن كرد و گرفت روبه روی سوفیا.

سوفیا بلند شد و محكم زد رو میز و گفت:جین یونگ فكر نكن همه چیز تموم شد و رفتی با این دختره انتقامم را ازت میگیرم یه لحظه آروم نمیذارمت تو باید مال من بشی.

نگینم از سر جاش بلند شد و گفت:خانوم اینجا گردنه نیست درست حرف بزن صداتو ضبط كردم خیلی دوست دارم بدونم واكنش طرفدارات از حرفات چیه چرا میخوای خودتو به همسر من تحمیل كنی.

جین یونگ گفت:هر غلطی میخوای بكن من ازت متنفرم.میبینمت حالت تهوع پیدا میكنم.

سوفیا گفت:جفتتون صبر كنید و رفت....

نگین گفت:دختره ی عوضی.

سی ان یو گفت:واقعا صداشو ضبط كردی؟

نگین زد زیر خنده و گفت:ازش فیلم گرفتم قیافش دیدنی بود وای.

گونگ چان گفت:این دختره تعادل روحی روانی نداره امیدوارم كار احمقانه ای انجام نده.

بارو گفت:نترس كاری انجام نمیده.

بعد از این كه غذا تمام شد بچه ها رفتند تو اتاق ریلكس اونجا یكم استراحت كردن و بعد میتونستن دراز بكشن و بخوابن....

نگین به جین گفت:فقط میخواستم نجاتت بدم همین.

جین یونگ گفت:ممنون اما من واقعا از قضیه ی بوسمون راضیم.

نگین گفت:جونم؟             

جین یونگ نشست كنار دیوار و نگینم نشست كنارش و گفت:از اینكه تو را بوسیدم نگین حس خوبی دارم.

نگین گفت:منو چرا؟

جین یونگ گفت:خوب هیچی اصلا ولش كن.

نگین تو چشمای جین یونگ نگاه كرد و گفت:خواهش میكنم این یه بارو باهام رو راست باش چه حسی بهم داری؟

جین یونگ گفت:من به تو هیچی.

نگین سرشو گذاشت وسط زانوهاش و ساكت شد....

گونگ چان و سی ان یو سندیول و بارو هم رفتند یه گوشه نشستند....

جین یونگ دستشو گذاشت روشونه ی نگین و گفت:خوب ناراحت نشو نگین باشه بهت میگم اما قول بده بین خودمون بمونه....

نگین همین طوری ساكت موند.

جین یونگ گفت:نگین دوست دارم.

نگین گفت:به درك چیكارت كنم.

جین یونگ گفت:واقعا كه یه لیدر به این ماهی ازت خوشش اومده میگی به درك.

نگین سرشو بلند كرد و یه زبون واسه جین یونگ در اوردو گفت:خوب حالا یعنی من خیلی خوشبختم چیكار كنم.

جین یونگ گفت:واقعا كه....و شروع كردن به كل كل باهمدیگه از اون طرف پسرا:

گونگ چان گفت:یعنی اون دوتا واقعا به حس دارن؟

بارو گفت:من مطمئنم جین یونگ از نگین خوشش میاد.

سندیول گفت:اوه از نگین؟!!!!نگین زود قهر میكنه خیلیم حساسه جین یونگم كه خیلی مغروره بهم اصلا نمیایند.

سی ان یو گفت:واسه همین بهم میاند جین یونگو كه مطمئنم از نگین خوشش میاد اما خواهرتو نمیدونم.

سندیول گفت:نمیدونم...

گونگ چان گفت:پس برنامه ی امشبمون اوكی درسته؟

سندیول گفت:بله پس چی.

سی ان یو گفت:اشكالی نداره منم با یه دختری بیام.

بارو رفت روبه روی سی ان یو نشست و چشماشو باز كرد وگفت:ببخشید؟

سی ان یو سرشو انداخت پایین و گفت:همینه دیگه مردم تند تند بایكی دوست میشن

بارو گفت:سندیول انگار فقط منو و تو موندیم.

سندیول همین طور كه میخندید گفت:آره بارو فقط ما موندیم باشه سی ان یو بیا اشكالی نداره.

كه جین یونگ اومد كنار پسرا و گفت:سندیول اه اه این خواهرت چرا انقدر لوس یعنی از من خوشش نمیاد چرا خوشش میاد اما بروز نمیده عجب آدمیه ها.

نگینم همین طور تكیه داد به دیوار موهاشو ریخت دورش با خودش گفت:حالا مردی یه كلمه گفتی دوست دارم نمیتونستی زودتر بگی اصلا به جهنم من كه ازت اصلا خوشم نمیاد اه اه پسره ی مغرور همون سوفیا به دردت میخوره.

از اون طرف پسرا راجع به شب با همدیگه حرف میزدن كه نگین اومد كنارشون و گفت:خوب خوب من باید برم خونه برای شب برنامه بچینم دوستام میاند.....خداحافظ و باكشش موهاشو بست ادامه داد شما كی تشریف میارید؟

جین یونگ گفت:بذار خودم میبرت خونتون.

نگین گفت:اه اه نخیرم نمیخوام مگه خودم چلاقم خودم میرم فعلا بای...سندیول بای...

جین یونگ بلند شد و رفت دنبال نگین و گفت:سندیول خودم مراقبشم...

سندیولم با خنده گفت:باشه باشه ممنون.

جین یونگم رفت دنبال نگین....از پشت بلیزشو كشید و گفت:صبر كن خودم میبرمت دوست ندارم تنهایی جایی بری.

نگین گفت:بلیزم ول كن پاره شد تو مگه كی منی كه دوست داری دلم میخواد تنهایی برم.

جین یونگ گفت:اما من دوست ندارم دست نگینو كشید و بردش دم ماشینش به زور سوارش كرد و خودشم نشست..

نگین گفت:اوهوم نمیخوام میخوام خودم تنهایی برم.

جین یونگ آینه ی جلوی ماشینشو تنظیم كرد و راه افتاد.

نگینم روشو اون طرف كرد.

جین یونگ گفت:خیلی لوسیا بده مراقبتم.

نگینم ساكت موند.جین یونگ گفت:باتواما كجایی؟نمیشنوی.

نگینم اصلا جواب نداد.جین یونگ ایستاد پشت چراغ قرمز و گفت:نگین میشنوی.

نگینم گفت:نه عین خودت كه زورت میاد جواب بدیا منم میشم مثه خودت.

جین یونگ یه دستی به موهاش كشید و گفت:وای از دست تو همش تلافی.

نگین گفت:اعتراضی داری همینه كه هست.

جین یونگ صورت نگینو گرفت و به طرف خودش برگردوند و گفت:نگین چرا این طوری میکنی؟

نگین دست جین را پس زد و گفت:نمیخوام بهم دست نزن چی فکر میکنی حالا چون بوسیدمت و خواستم نجاتت بدم خبریه؟

جین یونگ گفت:نه توام واقعا فکر کردی من دوست دارم.

نگین گفت:میدونم همش دروغ بود مثل همیشه و از ماشین پیاده شد.....و رفت....

جین یونگ داد زد نگین برگرد کجا رفتی؟

نگینم همین طور با گریه از بین ماشینا داشت رد میشد که.....یکی از ماشینا میخواست راه بیوفته که چون نگین چشماشا بسته بود ماشینه نزدیک بود بهش بزنه....نگینم یه نگاهی به ماشینه کرد و از اونجا رفت....ماشینه هم افتاد دنبال نگین....جین یونگم ول کرد رفت محل کارش....از اون طرف ماشینه....خانوم ببخشید حالتون خوبه خوبید؟

نگین همین طور که اشکاشو پاک میکرد گفت:بله چیه چرا راحتم نمیذاری ولم نمیکنی هان ولم کن دیگه آره خوبم.....

پسره پیاده شد رفت دنبال نگین و دستشو گرفت برش گردوند و گفت:حالا چرا انقدر ناراحتی و عصبانی؟

نگین سرشو آورد بالا و گفت:ا سلام ووهی شمایی هیچی اشکالی نداره چیزی نیست.

ووهیون گفت:نگین باز چی شده؟

نگین یه دستمال از تو کیفش در آورد و گفت:باز حالا همچین میگی باز که انگار من صبح تا شب دارم گریه میکنم.

ووهیون دستشو کشید به پشت سرشو و گفت:نه اما اولین دفعه ای که دیدمتم ناراحت بودی یادته؟

نگین گفت:خوب حالا که چی دارم میرم خونمون....بااجازه.

ووهیون گفت:بیا میرسونمت بیا تا بریم.

نگین گفت:نه خودم میرم.ممنون چرا امروز همه میخوان منو برسونن اه چه بد.

ووهیون گفت:همه بیا تا بریم...

خلاصه ووهی خودمون نگینو رسوند خونشون نگینم تمام ماجرا را واسش تعریف کرد...

از اون طرف جین یونگ با عصبانیت رسید و باهیچ کسی حرف نزد.

سندیول رفت کنار جین یونگ و گفت:چی شد؟نگینو رسوندی؟

جین یونگ گفت:نه بااون خواهر گند اخلاقت اه اه خودش یهو پیاده شد رفت کم داره خواهرت نه؟

سندیول گفت:یعنی چی نگین رفت یهو کجا آخه؟

جین یونگ گفت:خونتون دیگه....یهو پیاده شد و رفت.

سندیول گفت:حتما چیزی بهش گفتی الان که دیگه کاری نداریم بریم خونه ی ما بچه ها بریم؟

بارو گفت:باشه بریم.





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 10:08 ق.ظ
Very soon this web page will be famous amid all blog users, due to it's nice articles
دوشنبه 1 خرداد 1396 06:39 ب.ظ
Hi there, I desire to subscribe for this weblog to obtain newest updates, therefore where can i do it
please help out.
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:53 ب.ظ
Hi! I could have sworn I've been to your blog
before but after browsing through a few of the articles I realized it's new to me.
Nonetheless, I'm definitely happy I discovered it and I'll be bookmarking it and
checking back often!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :