تبلیغات
فقط داستان - قسمت دوم عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ
اهم................

گونگ چان گفت:آره چرا باهم انقدر دعوا میكنید شما از دوتا دشمن خونیم بد تر هستید....

جین یونگ گفت:سندیول دیگه خواهرتو نمیاری دنبال خودت....

نگین گفت:ههههههه جای تو را تنگ كردم مگه؟؟؟دلم میخواد به تو ربطی نداره....كه آقای كانگ اومد كنار نگین و دستشو گذاشت رو شونه ی نگین و گفت:سندیول خواهرت اون واسه موزیك ویدیو بعدی بشه پارتنر جین یونگ......

نگین گفت:من آقای كانگ؟؟؟

آقای كانگ گفت:بله دخترم تو هر روزم بیا اینجا چند روز دیگه شروع میكنیم....

جین یونگ گفت:اما آقای رییس بهتر نیست از یه مدل كه خواننده هم باشه استفاده كنیم؟؟؟

آقای كانگ گفت:نه همین نگین خوبه و رفت....

نگین گفت:پارتنر هیچ كسیم نه و تو؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!اه آدم قحطه؟؟؟؟؟؟

جین یونگ گفت:اگه تو باشی اصلا نمیتونم بهت حس بگیرم كه........

نگین گفت:ولی من میتونم جین یونگ یه حس عجیبی بهت دارم یه حسی كه تاحالا هیچ وقت پیش نیومده بهت بگم....

همه مات و مبهوت به نگین نگاه میكردن....و جین یونگ دستشو گذاشت زیر چانه اش و گفت:از اولم میدونستم توهمش یه طور خاص بهم نگاه میكنی و یه حس خاص بهم داری....

نگین گفت:واقعا چه علم الغیبی داری خوش به حالت....

جین یونگ گفت:راحت باش علاقتو ابراز كن من دركت میكنم همه عاشق  من هستن.....

نگین گفت:مخصوصا سوفیا آره؟؟؟(سوفیا یه دختر مدل بود با كلی ثروت كه عاشق جین یونگ بود.....وهمیشه بهش میگفت عاشقشه و دیووانه ی جین یونگ بود...اما جین یونگ ازش متنفر بود چون دختر خوبی نبود و هر دفعه با یه پسری بود....)

جین یونگ گفت:دارم غذا میخورما حالمو بهم نزن....به این اسم آلرژی دارم....اشتهامو كور میكنه....

نگین گفت:دقیقا عین من كه به اسم تو آلرژی دارم و اشتهام كور میشه ببین جین مستر علم الغیب اون حس تنفره نه عشق و یه زبون واسش در آورد...

جین یونگ گفت:من مطمئنم تو عاشق من هستی نباشیم میشی از تنفر عشق بوجود میاد و از عشق تنفر....

نگین گفت:آخی اگه خودت عاشق من شدی و این غرور لعنتیت اجازه ی  ابرازشو بهت نمیده به آدم انگ نچسبون خواهشا و از سر میز بلند شد و رفت....و سندیولم رفت دنبالش.......

بارو گفت:جین یونگ چیكار داری باهاش دختر خوبیه.

جین یونگ درحالیكه غذاشو میخورد گفت:میدونم دختر خوبیه اما خوشم میاد اذیتش كنم.

جین یونگ گفت:از دست تو همون سوفیا به دردت میخوره.

جین یونگ چوبشو محكم كوبوند به كاسه ی غذاشو و گفت:دارم غذا میخورما اشتهاما میخوای كور كنی؟

سی ان یو گفت:باشه بابا چته اه اصلا امروز از دنده ی چپ بلندی شدی چه كوفتته آخه؟؟

جین یونگ سرشو برگردوند و گفت:هیچی.

نگین دوان دوان داشت میرفت...سندیول گفت:صبر كن نگین صبر كن یه لحظه.

نگین گفت:نمیخوام شب اینو آوردی خونه من میرم تو خیابان فهمیدی؟

سندیول دست نگینو گرفت و اومد روبه رو ی نگین و گفت:ببین نگین تو كه اونا میشناسی چه غد و یه دنده است تازه نمیدونی كه پدرش فوت كرده الانم مادرش سرطان داره تا چند روز دیگه بیشتر زنده نیست خیلی فشار روشه خواهش میكنم.

نگین به سندیول نگاه كرد و گفت:جدی میگی؟؟

سندیول دست نگینو گرفت و گفت:آره به خاطر همین انقدر پرخاشگر شده تازه اون دختره سوفیا هم خیلی اذیتش میكنه دركش كن خواهشا.

نگین گفت:باشه اگه این طوریه طوری نیست بریم...

سندیول گفت:نگین تومیتونی یكم كمكش كن.

نگین گفت:باشه و دست برادرشو گرفت و باهم رفتند سر میز نشستند...

نگین گفت:معذرت میخوام جین یونگ من متاسفم به خاطر همه چی.

بارو گفت:چی شد الان؟

نگین گفت:آره جین یونگ من عاشقتم اما از این غرورت متنفرم چرا یكم سعی نمیكنی منو درك كنی؟؟

پسرا همشون چشاشون چهارتا شده بود این واقعا نگینه....نگو نگین سوفیارا دیده بود كه داشت به حرفای اونا گوش میداد و نگینم میخواست لج اونا در بیاره....

جین یونگم دید اوه اوه بوی عطر سوفیا میاد و بلند شد رفت بالای سر نگین...و دید اوه سوفیا داره میاد طرفشون....نگینو از سر جاش بلند كرد وبلند گفت:واقعا این طوریه اگه این طوریه نگین من واقعا عاشقتم بیشتر از هركسی دوست دارم.

نگینم داد زد :جین یونگ تا آخر عمرم در هر لحظه ای باهات میمونم قول میدم همیشه كنارت باشم.....

جین یونگم صندلی نگینو هل داد اون طرف و نگینو بغلش كرد....

نگینم آروم در گوشش گفت:هی ببین فقط چون دیدم سوفیا داره میاد واست نقش بازی كردما هوا برت نداره ها.

جین یونگ گفت:نه پس فكر كردی من میومدم تورابغل میكردم هیچ كیم نه و تو را فقط واسه اینكه از شر اون دختره ی عوضی خلاص بشم...

نگین گفت:باید واسه من یه هدیه ی بزرگ بخری كه همچین كمكی بهت كردم.

جین یونگ گفت:بخواب خوابشو ببین اگه مجبور نبودم هیچ وقت این كار خفت بارو انجام نمیدادم.

نگین گفت:یواش چرا انقدر منو فشار میدی سینم درد گرفت.

جین یونگ گفت:مجبورم یعنی خیلی دوست دارم.

نگین گفت:میخوام صد سال سیاه نداشته باشی ولم كن دیگه.

جین یونگ گفت:الان یه كاری میكنم زیاد به خودت نگیریا.

نگین گفت:ولم كن فقط.

جین یونگم آروم از بغل نگین اومد بیرون و چشماشو بست و لباشو گذاشت رو لبای نگین.

همه مات و مبهوت بهشون نگاه میكردن.كه جین یونگ سوفیارادید و به دوستاش اشاره كرد.

نگینم كه چشماش داشت چهارتا میشد اما وقتی دید حس جین یونگ داره بهش منتقل میشه اونم چشماشو بست و یه دستشو انداخت دور كمر جین یونگ و بااون دستشم دست جین یونگ گرفت و آروم نوازشش كرد....جین یونگ تا این كار نگینو دید اون دستشو گذاشت رو كمر نگین و به خودش نزدیكش كرد....سوفیا هم كه عینك دودیش دستش بود و از عصبانیت داشت لبشو گاز میگرفت...

خلاصه بعد از چند دقیقه كه جین و نگین ملتو گذاشته بودن سر كار....جین آروم لبشو از لب نگین برداشت نگینم چشماشو بازكرد و بهم نگاه كردن....و بهم دیگه لبخند زدن...جین یونگ دستشو انداخت روشونه ی نگین و گفت:معرفی میكنم نامزد من(جین نگو اینارا خوشم نمیادا چانجو هم تو the best b-b اینو گفت نگین آخرش رسید به هویا توام نگو خوب) نگین.

بارو بلند شد از سرجاش و شروع كرد به دست زدن و بقیه هم همین كارو كردن....

آقای كانگ اومد كنارشون و گفت:میدونستم شما دوتا بهترین پارتنر دنیا هستید مطمئن بودم.یعنی موزیك ویدئوتون میتركونه بعد رفت كنار سندیول ادامه داد وقعا زوج خوبی هستن.

سندیولم یه لبخند زد و گفت:بله خیلی.

بارو گفت:من كه همیشه میگفتم این دوتا واسه هم ساخته شدن.

گونگ چان گفت:اینو كه من همیشه میگفتم.

سی ان یو گفت:بچه ها منگ بازی در نیارید من اینو میگفتم سلام سوفیا چرا نمی
آیی كنار ما؟

سوفیا با عصبانیت اومد كنارشون و سلام كرد.





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 13 تیر 1396 07:47 ق.ظ
Hi there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be okay.
I'm absolutely enjoying your blog and look forward
to new updates.
دوشنبه 3 فروردین 1394 05:03 ق.ظ
خیییییییلی پایه بود این قسمت.....
روده برشدم ازخنده....
کن برم ادامشوبخونم....
Negin ღღღ بعله دیگه نگین جونت نوشته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :