تبلیغات
فقط داستان - قسمت نهم....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ

شیدا هم زد به كیسوپ و گفت:راستی ممنون به خاطر همه چیز كیسوپ من برم كنار دوستام فعلا.....

كیسوپ ازجاش بلند شد و گفت:باشه بعد بیا اینجا باهم بریم....

نگین همین طور كه خندشو قایم میكرد گفت:باشه میارمش باهم برید.

شیدا گفت:نه دیگه مزاحم نمیشم....

ایلای بلند شد و گفت:خوب دوستاتم پیدا كردی....

نگین گفت:خب تقصیر اینا است وسط جمعیت منو ول كردن رفتند....

ایلای گفت:جدی؟چه دوستایی!!!!!

شیدا گفت:نخیرم ولت نكردیم جمعیت زیاد بود یهو همدیگه را گم كردیم.

ایلای گفت:خب الان كه همدیگه را پیدا كردید....

شیدا گفت:بله ما بریم كنار دوستمون فعلا....و با نگین رفتند كنار مهناز نگینم به ایلای گفت:آنیونگ....

ایلای هم خندید و گفت:آنیونگ...

شیدا گفت:نگین انقدر مزه نریز.

نگین گفت:بهتره خودته كه لباستو گیر میندازی كه بیوفتی رو پسر مردم.

شیدا گفت:كوفت نگین اون اتفاقی بود...نگین مهناز ببین عین خیالش نیست معلوم نیست داره چی میگه....

نگین گفت:خودتم كه هر موقع من نگات میكردم فقط حرف میزدی.

شیدا گفت:خره من هیچی نمیگفتم فقط سرمو تكان میدادم این كیسوپ مخمو خورد هی از رقصش تعریف كرد....

نگین گفت:آخی نازی....به سلامتی......

تا رسیدن كنار مهناز....مهناز از جاش بلند شد و رفت كنارشون و گفت:به به میبینم همتون اینجایید.

شیدا گفت:توكجا غیبت زد؟

مهناز گفت:من هرچی دنبالتون گشتم پیداتون نكردم میخواستم زنگتونم بزنم گوشیم خط نداد.دیگه سونگهو گفت بیا بریم باهم دوستاتو از بلندگو صداشون میكنیم.

نگین گفت:خوب شیدا را كیسوپ دعوتش كرده توام سونگهو بعد یونگجه گفت میخوای درب خروجو بهت نشون بدم بری بیرون.

مهناز شیدا زدن زیر خنده......

مهناز گفت:جدی؟اما نگین دهیون انقدر بهت خندید.

نگین گفت:به خودش بخنده....ایش.....

شیدا گفت:خوب كنار بی ای پی بودیا.

نگین گفت:آره اصلا یكیشون نگفتند بذار كولتو بگیریم انقدر سنگینه.

مهناز گفت:جدی؟وای نگین یونگجه میخواست راه خروجو بهت نشون بده؟!!

نگین گفت:انقدر به من نخندید آره والا.

شیدا گفت:بیخیال...مهم نیست الان چیكار كنیم؟

مهناز گفت:نمیدونم بذارید من برم از سونگهو تشكر كنم.و رفت كنار سونگهو و گفت:ممنون به خاطر همه چیز واقعا خیلی عالی بود.

سونگهو گفت:خواهش میكنم كاری نكردیم خوش حال شدیم داخل این جشن شماهم بودید و دوستاتون را پیدا كردید.

مهناز گفت:ممنون بااجازه و رفت كنار شیدا و نگین....

شیدا گفت:حالا چیكار كنیم؟

مهناز گفت:بیا بریم كنار بی ای پی اینا....

نگین گفت:باشه بذارید من یه چیزی در گوش دی او بگم و بیام.

شیدا گفت:دیگه دی او را چیكارش داری؟

نگین گفت:خب حالا میام....صبر كنید.....

نگین رفت پشت سر دی او و در گوشش گفت:دی او ممنون مراقبم بودی.....

دی او بلند شد گفت:خواهش میكنم الان میخوای بری؟

نگین گفت:ام نمیدونم....بعد یكم به دی او نگاه كرد دید دستش به چشمشه....

نگین گفت:چی شده؟

دی او گفت:نمیدونم درد میكنه.

نگین رفت نزدیك دی او و یكم به چشمش نگاه كرد و یه مژه داخل چشمته صبركن درش بیارم واست....

دی اوهم چشمشو باز نگه داشت.....

نگین گفت چشمتو نبندیا حواسم هست ناخنم نره داخل چشمت...

دی او گفت:باشه....

مهناز شیدا یكم به نگین نگاه كردن و رفتند كنارش....

شیدا گفت:داری چیكار میكنی؟

نگین گفت:یه مژه رفته داخل چشمش میخوام در بیارم صبر كن.....

مهناز یه نگاه به شیدا كرد یه سری تكان داد كه یعنی خدا بخیر كنه.

نگینم به سختی مژه را ازچشم دی او داشت درمیورد....

یونگ جه یه اشاره به دهیون كرد نگینو ببین....

دهیونم یه نگاه كرد و گفت:داره چیكار میكنه؟

یونگ جه گفت:نمیدونم.....

دهیونم رفت كنار نگین اینا....

نگینم بالاخره مژه را از چشم دی او در آورد و گرفت دستش و گفت:بفرمایید اینم مژت دی او خیلی سخت بود اما من بالاخره واست درش آوردم اوپا....و یه لبخندی زد...

دی او گفت:ممنون...چشمم بهتر شدا....فقط اون دستت گل بود هی میكردی داخل چشمم نزدیك بود كورم كنی.

نگین گفت:ا جدی؟خب ببخشید حواسم نبود.....

دی او گفت:نه اشكالی نداره....

دهیون گفت:ببخشید و دست نگینو گرفت و كشیدش ببردش و گفت:مگه نگفتی واسم یه چیزی درست كردی میخوای بهم بدی؟

نگین گفت:دهیون یواش تورا خدا دستم كنده شد.......

دهیون سرجاش ایستاد و دست نگینو ول كرد و گفت:چرا من اینجوری كردم تو پیش دی او چیكار داشتی؟

نگین همین طور كه مچ دستشو نوازش میكردگفت:هیچی به خدا یه مژه توی چشمش بود واسش در آوردم همین.....

مهناز و شیدا هم اومدن كنار نگین و گفتند:چیزی شده؟

نگین یكم بهشون نگاه كرد و گفت:هیچی و مچ دستشو بوسید....دهیون یكم به نگین چپ چپ نگاه كرد و گفت:داری چیكار میكنی؟

نگینم صداشو بچه گونه كرد و گفت:خب دردم گرفت دارم دستمو میبوسم كه زود خوب بشه.....

دهیون یكم به نگین نگاه كرد و زد زیر خنده و گفت:آخه كی دست خودشو میبوسه...؟!!!

مهناز گفت:نگین هم خودشو میبوسه هم خودشو بغل میكنه.

دهیون همین جور كه میخندید گفت:جدی؟واقعا؟!!!

شیدا گفت:آره بابا....همیشه این كارا را انجام میده.

نگین گفت:دهیون انقدر منو مسخره نكنا...

دی او اومد كنارشون و گفت:اتفاقی افتاده؟

دهیون یه دستی به موهاش كشید و گفت:نه هیچی چیزی نشده.....

شیدا گفت:خب بچه ها میگم بریم دیگه؟

مهناز یكی زد به شیدا كه یعنی حرفم نزنی خوبه ها.

دهیون گفت:نگین بیا بریم قبل از فن میتینگ من ببینم چی واسم درست كردی نكشیم یه وقت؟

نگین گفت:وای چه جون دوست نترس بعدم من تنها بیام؟

دهیون گفت:آره بیا بریم اتاقم یكمم كار دارم....كه زلو اینا اومدن....

شیدا مهناز داشتند وا میرفتند.......تپش قلب پیدا كرده بودن بدجور.

نگینم یه نگاه به مهناز و شیدا كرد و گفت:پس دوستام چی؟

یونگ جه گفت:چی شده؟

دهیون گفت:من میخوام برم ببینم نگین واسم چی درست كرده یكمم تو اتاقم كار دارم....

جونگ اپ گفت:خب مشكلش چیه؟

نگین گفت:پس دوستام چی؟اونا چیكار كنند؟

هیم چان گفت:ما میریم با دوستات داخل اتاق خودمون كه آماده بشیم شما و دهیونم وقتی كارتون تمام شد بیایید خوبه؟

مهناز و شیدا هم داشتند از خوشحالی بال در میوردن.....

نگین گفت:باشه فقط یه موقع دهیون منو نكشه؟

یونگ جه گفت:نگران نباش پسر خوبیه فقط از شكم نمیتونه بگذره همش به من میگفت میخوام ببینم نگین چی درست كرده واسم.

مهناز گفت:دست پخت نگین خیلی عالیه خیالت راحت دهیون...نگین فقط زود بیا.

نگین یواشكی یه اشاره ای به دوستاش كرد یه چشمك زد و گفت:بعله چشم.....و همراه دهیون خواست بره كه دی او گفت:ممنون بعد میبینمت....

نگینم گفت:باشه....و دست تكان داد واسه همشون گفت:آنیونگ....هیم چان هم مهناز شیدا را راهنمایی كرد برند داخل اتاقشون....دهیونم دست نگینو گرفت و باهاش دوید سمت اتاقش.....

اول بگم واستون از بقیه پسرا كه فقط راجع به مهناز و نگین شیدا حرف میزدن......همه فقط میخواستند بدونند مهناز و شیدا نگین كی هستند و اهل كجاهستند!!!

از اون طرف مهناز و شیدا دست همدیگه را گرفته بودن و همراه پسرا میرفتند.....و داشتند ذوق میكردن تارسیدند و داخل اتاق شدن....





نوع مطلب : طلوع قلب من با عشق زیبای تو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 3 تیر 1394 06:07 ب.ظ
سلام من ی وب جدید زدم ممنون میشم بیایی و داستاناتو اونجا بزاری
ب نویسنده نیاز دارم
راستی لینکی
Negin ღღღ باشه عزیزم حتما
جمعه 22 خرداد 1394 03:29 ب.ظ
حالا ی سوال کی داستانو میزاری؟
Negin ღღღ ام به زودی ایده ی قشنگی دارم واسش عزیزم
چهارشنبه 20 خرداد 1394 06:25 ب.ظ
اوووووونی من خیلی دوست دارم تو داستانا منو وی زووووووووج بشیم
Negin ღღღ چشم
سه شنبه 19 خرداد 1394 12:58 ب.ظ
سلام عزیزم مرسی گلم من شمارو لینک میکنم وبعد25میام داستانتونو میخونم ممنون که افتخاردادید اومدیدفقط داستانای من داخل وب نیست بلکه ماله بچه های دیگه هم هست.باارزوموفقیتهای بیشتر شما:))اگه درباره ی بی تی اس داستان مینویسی خوشحال میشم به ماهم بپیوندی
Negin ღღღ بله من راجع به همه مینویسم چشم
سه شنبه 19 خرداد 1394 11:00 ق.ظ
داستانت قشنگه
راست میگیا تقریبا شبیه هم مینویسیم
Negin ღღღ جدی گفتم که شبیه هم سبک نوشتنمون
چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 04:43 ب.ظ
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 03:30 ب.ظ
عشقولم تو اكسو ك بكی ى خودم مستر مستر جین
Negin ღღღ اهان باوشه عزیزم
جمعه 11 اردیبهشت 1394 10:49 ب.ظ
نگینننننمممم خودتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عاشقتم نگیننننننن عزیزمیی خوشومدی ببخید دیر اومدم عزیزم عشقمییی نگیننممم كی مستر مسترو میزاری؟؟؟گفته بودی میخوای منم بیارییی عشقم
Negin ღღღ سلام عزیزم چشم تو کیو دوست داشتی?
جمعه 4 اردیبهشت 1394 04:32 ب.ظ
salam bebakhshida shoma mage hamsare hoya nabudy?
Negin ღღღ سلام چرا اما فعلا نظرم تغییر کرده چه طور??
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 02:08 ب.ظ
زووووود
Negin ღღღ اوهوم
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 11:41 ب.ظ
واا...منم بودم ذوق مرگ میشدم
من ادامه میخااااااااااامممممممم خیییییییییلییییییییییی زووووووووووددددددد
Negin ღღღ چشم
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 09:29 ب.ظ
نمیخوامممممممممممممم زود شروعش کن زود اهههههههههههه
Negin ღღღ سعی میکنم زودی بنویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :