تبلیغات
فقط داستان - قسمت هفتم......
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و.........

نگینم برگشت و گفت:اوهوم دوستامو گم كردم نمیدونم باید چیكار كنم.....كه دید دهیون و یونگ جه هستند........تا چشمش بهشون افتاد سریع نگاهشو دزدید و گفت:اهم دوستامو گم كردم....نمیدونم باید چیكار كنم؟

دی او هم كه تو جمعیت دنبال نگین میگشت چشمش به نگین افتاد و رفت كنارش و گفت:چی شده دوستات كجان؟

نگینم یه نگاه به دی او كرد و گفت:فكر كنم گمشدم منو گذاشتن و رفتند تازه كوله پشتیمم خیلی سنگینه نمیدونم باید چیكار كنم؟

دهیون گفت:نگران نباش پیدا میشن جایی باهاشون قرار نذاشتی؟

نگین قیافشو مظلوم كرد و موهاشو داد یه طرف و گفت:نه....من برم بیرون ببینم پیداشون میكنم یا نه.....اینجا فضاش خیلی خفه است ممكنه حالم بد بشه...

یونگ جه یه لبخند بهش زد و گفت:اینجا حالا حالا ها خلوت نمیشه بیا از اون طرف بهت راه خروجو نشون بدم بری.

نگین قیافشو یه جور خنده دار كرد وبه زبون خودشون گفت:حالا نمیگه بیا پیش خودمون باش میگه بیا راه خروجو بهت نشون بدم هی زندگی....اینم شانس ما....

دهیونم كلی به قیافه نگین خندید و گفت:چی گفتی؟

نگین گفت:ایش هیچی.

ووهیون هویا چانجی.... هم داشتند رد  میشدن كه یهو نگینو دیدن و اومدن كنارشون ....

نگینم كوله اشو هی از این طرف شونه اش انداخت اون طرف شونه اش و گفت:بااجازه من برم.

چانجی گفت:حالا كجا؟

نگین گفت:من دوستامو گم كردم برم ببینم پیداشون میكنم یانه.

چانیول بكهیونم اومدن به دی او گفتند بریم.

بكهیون نگینو دید و گفت:ا تویی؟

نگینم گفت:منظور؟

بكهیون گفت:هیچی.

نگینم سرشو عین این دختر بدبختا انداخت پایین خواست بره.....كه دهیون گفت:میخوای با ما نهار بخوری؟

نگینم چشماش یه برقی زد و گفت:اوپا من خودم غذا آوردم اگه دوست داشته باشید یكم از غذای من بخورید.

دهیون گفت:جدی؟باشه بیا بریم.

دی او گفت:دوستاتم پیدا میشن غصه نخور.

نگینم گفت:اوهوم باشه و همراه پسرا رفت........

چانجی اومد پشت نگینو گفت:او چی گذاشتی داخل این كوله پشتیت؟

نگین كوله اشو آورد جلو یكم لوازمه حالا بعد میگم چیه بهتون نشون میدم.....راستی شماها از ما جدا میشید؟من باید همراه كی باشم؟

ووهیون گفت:نه هممون میریم یه جا غذا میخوریم.

نگین گفت:یعنی همه گروه ها باهم هستید؟

چانیول گفت:آره....امروز فقط.

نگین ایستاد و گفت:پس من نمیام.

بكهیون گفت:چرا چی شد؟

نگین سرشو انداخت پایین و گفت:خوب من روم نمیشه شما خیلی پسر هستید.....من حس بدی دارم.

یونگ جه گفت:نگران نباش فقط قراره غذا بخوریم همین.

نگینم قیافشو یه جوری كرد و صداشو تغییر داد و گفت:نه تو رو خدا اگه غیر از این بود كه من ابدا نمیومدم.

بكهیون گفت:ازما میترسی؟

نگین گفت:كم نه!!!!دهیون چرا انقدر به من میخندی؟

دهیون همین طور كه داشت میخندید گفت:نه بهت نمیخندم اما تو خیلی بامزه ای.....

نگین گفت:وا!!!!چه ربطی داره.

ووهیون گفت:حالا بیا بریم راستی از گل من خوب مراقبت كنا....

نگین گفت:آهان گل كه به طرفداراتون دادید؟

چانیول گفت:تو فن كدوم گروهی؟

نگین یكم چپ چپ به همشون نگاه كرد و گفت:هیچ كدوم آخه فن چیه من فقط اومدم با دوستام همین..........

و خلاصه رفتند تا به سالن رسیدن سالن شلوغ شلوغ بود اكثرا اومده بودن....نگین تا داخل سالن شد محو سالن شده بود......

از اون طرف شیدا هم كنار كیسوپ نشسته بود انقدر حرف زدن كه اصلا حواسشون به اطراف نبود.....ایلای اومد كنار كیسوپ یه نگاه به شیدا كرد و گفت:ا شمایی؟پس چرا تنها همراه هات كجان؟

شیدا گفت:اگه منظورت دوستامه نمیدونم گمشون كردم.....

ایلای گفت:جدی؟چرا؟

شیدا گفت:نمیدونم یهو شلوغ شد نفهمیدم چی شد.

ایلای گفت:كه اینطور امیدوارم زود پیداشون كنی.

ازاون طرف مهناز و سونگهو هم داشتند راجع به یكی از آهنگ های ام بلك حرف میزدن....

جی او اومد كنارشون و گفت:سلام شما اینجا؟

سونگهو گفت:دوستشون را گم كردن گفتم بیاند فعلا با ما نهار بخورند تا ببینم باید چه طوری پیداشون كنم.

مهناز گفت:ببخشید دیگه مزاحم شدم.

جی او گفت:نه خواهش میكنم.....

مهناز یه نگاه به سونگهو كرد و گفت:همه گروه ها اینجا هستند؟

سونگهو گفت:آره به خاطر سالگرد كی بی اس اینجا جشن داریم....

مهناز گفت:چه جالب......سونگهو گفت:بیایید از این طرف....و رفتند با مهناز از روی یه میز بزرگ كه همه چیز روش بود یكم كیك برداشتند و مشغول خوردن كیك شدن.

نگینم رفت یه گوشه نشست و كز كرد.......یونگ جه اومد كنار نگین و گفت:چی شدی؟

نگین همین جوری سرشو انداخت پایین و گفت:من حس بدی دارم اوپا....دوستام نیستن.....یه جوریم شما همه را میشناسید من غریب.....تازه یه موقع واستون دردسر نشم.

یونگ جه نشست كنار نگین و گفت:نگران نباش دهیون رفت با مسئول اینجا حرف بزنه......حالا هم انقدر غریبی نكن....

نگین گفت:شاید خیلیا آرزوشون باشه جای من باشن اما من استرس دارم.....

یونگ جه رفت یكم آب واسه نگین آورد و بهش داد و گفت:بیا یكم بخور بهتر میشی......

نگینم آب را از یونگ جه گرفت و خورد و گفت:ممنون.....و خودشو مظلوم كرد و یه نگاه به یونگ جه كرد و گفت:یعنی دوستام كجان؟نكنه دارند دنبال من میگردن.....

یونگ جه گفت:نگران نباش پیداشون میكنی.

دهیونم خندان اومد كنارشون و گفت:اشكالی نداره میتونی بمونی....راستی اسمت چیه؟

نگین یه نگاه به دهیون كرد و آروم گفت:نگین......

دهیونم یه لبخند زد و گفت:خب نگین بیا بریم سر میز بشینیم الان باید غذا بخوریم....

دی او هم اومد كنارشون و گفت:بچه ها بیایید بریم غذا....

یونگ جه و دهیون بلند شدن برند....نگین همین جور نشسته بود....

زلو اومد كنار دهیون و گفت:شماها كجایید بیایید بریم.

نگین تا زلو را دید تو دلش گفت:آخی شیدا كجایی زلوجونتو ببینی؟

یونگ جه گفت:پس بلند شو بریم....

نگینم گفت:باشه بلند شد كوله اشو انداخت پشتش و گل ووهیونم گرفت دستش و رفت دنبال پسرا....و نشست وسط دهیون و یونگ جه....

و همه اومدن نشستند.....و رئیس كی بی اس اومد و شروع كرد به حرف زدن....





نوع مطلب : طلوع قلب من با عشق زیبای تو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :