تبلیغات
فقط داستان - قسمت ششم.....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و اما..........

شیدا مهناز به نگین نگاه كردن و دستشو انداختن دور شونه نگین و گفتند:غصه نخور.

نگین گفت:والا اگه شانس منه حتما دهیون دست یكی را دیده عاشقش شده یونگ جه از اون دختر محجبه خوشش اومده اصلا نگاهمم نكردن.

شیدا گفت:نترس حالا میریم فن میتینگ یه طوری میشه بالاخره دیگه.

نگین گفت:آره میریم به من میگن ممنون كه طرفدارمونی.

مهناز گفت:نگین غصه نخور حالا بذار بریم خب نشده كه نگاه كنند....یكم بهشون نگاه كن شاید این طرفم نگاه كردن....ببیندت خوششون میاد ازت.

نگین گفت:امیدوارم اما گروه بی ای پی بیشتر درگیر اجراش بود و به كسی نگاه نمیكردن زیاد...تا بالاخره اجراشون تمام شد و همه گروه ها اومدن روی سن برای اینكه ببینند بی ای پی میبره یا اكسو....

نگین و مهناز و شیدا همین جوری.....فقط چشمشون روی سن میرفت این طرف اون طرف.....تا بالاخره اكسو برنده شد.....بعد از اون مجری شبكه رفت كنار گروه اكسو و گفت:چه احساسی دارید؟

تائو گفت:ما خیلی خوشحالیم و از همه مچكریم گروه بی ای پی واقعا عالی بود......ممنون از همه.

شیومینم گفت:بله واقعا ممنون از اینكه ما را ساپورت میكنید....بعد از اون.....مجری شبكه گفت:بریم واسه یه استراحت كوتاه و بعد بیرون از اینجا فن میتینگ اجرا میشه امیدوارم كه بهتون خوش گذشته باشه....موزیك بانك....

و همه پسرا شروع كردن به دست زدن اینا و تماشاچی ها شروع كردن به بیرون رفتن.....پسرا هم همشون اومدن پایین كه یعنی با طرفداراشون خداحافظی كنند....

مهناز یه اشاره به نگین و شیدا كرد كه وقتشه.....

شیدا مهناز نگین هم چون ردیف اول بودن درب خروج آخر بود منتظر بودن بقیه اول برند تا اونا بتونند برند بیرون یكم رفتند عقب تر نزدیك سن كه پسرا اومده بودن بیرون اما جمعیت خیلی زیاد بود بعضی دخترا هم اومده بودن عقب تا با آیدل های مورد علاقشون حرف بزنند اوپا اوپا كنند.....مهناز گفت:من رفتم كنار یونگ گوك....

شیدا گفت:منم رفتم.....

مهناز یواشكی رفت تا رسید به پشت سر یونگ اما حواسش نبود چون جمعیت زیاد بود یكی بهش طعنه زد محكم و محكم خورد به یكی.....و پاشو لگد كرد.....برگشت نگاه كرد ببینه كیه ازش عذر خواهی كنه دید لئو ویكس.....چشماش داشت چهار تا میشد خم شد و گفت:ببخشید ندیدم.حواسم نبود.......معذرت میخوام.

لئو هم بی تفاوت گفت:باشه.

مهناز تو دلش گفت:اه به چه كسیم خوردم من.....اوه لئو خشن....اوه اوه....بعد برگشت یونگ گوك را ببینه كه دید یونگ گوك نیستش هر چی این طرف اون طرف را نگاه كرد دید یونگ نیستش.

رفت دنبال یونگ بگرده....از اون طرف شیدا هم هرچی نگاه كرد زلو را پیداش نكرد با خودش گفت:اه پسره دراز كجا رفتش؟اما خداییش من قدم از همه این دخترا بلندتره اینا با پاشنه بلندم هنوز از من كوتاه ترن من زیادی درازم یا اینا زیادی كوتاهن...؟!

شیدا هم داشت دنبال زلو این طرف اون طرف را نگاه میكرد كه نتونست زلو را پیداش كنه تكیه داد به یه كنار كه یكم خلوت بشه.....كه یهو كیسوپ اومد كنارش گفت:به به شیطون خانوم؟!اینجا تنها ایستادی دوستات كجان؟

شیدا گفت:بامنی؟

كیسوپ گفت:آره دیگه ما رو سن بودیم كه خوب با دوستات شیطونی میكردی.

شیدا گفت:نه بابا هنوز شیطونی منو ندیدی شما.

كیسوپ نزدیك شیدا شد و گفت:ا جدی؟پس حسابی شیطونی خوب اسمتون چیه؟

شیدا دست به سینه ایستاد و گفت:شیدا.

كیسوپ گفت:شیدا آهان.میخوای با ما بیای؟بریم واسه نهار بعدم دیگه فن میتینگ؟

شیدا گفت:واقعا میتونم؟

كیسوپ گفت:آره بیا تا كسی حواسش نیست یواشكی بریم و یواشكی با شیدا رفتند داخل یه سالنی كه قرار بود گروه ها نهار بخورند بعدم برند فن میتینگ.....كیسوپ به شیدا گفت كنارش بشینه و رفت با مدیریت اونجا صحبت كرد و مدیره گفت اشكالی نداره....شیدا میتونه باهاشون غذا بخوره.....

از اون طرفم......مهناز همین طور كه داشت میگشت....خسته شد نشست روی صندلی گفت:حالا نگین شیدا را از كجا پیدا كنم گوشیشو در آورد زنگ بزنه دید خط نمیده.....گفت وای بدبختی افتاد رو بیچارگی....حالا چیكار كنم؟!!!

همین جور نشسته بود كه كای اومد از كنارش رد و شد و یواشكی كیف مهناز گرفت كشید و بردش یه كناری كه هیچ كسی نبود.....

مهناز خشكش زده بودو تكیه داد به دیوار.....كای همین طور كه نزدیك مهناز شد....بیشتر بیشتر مهناز تپش قلب پیدا میكرد.....

كای چسبید به مهناز و دستشو گذاشت كنار مهناز......و همین طور كه لبشو داشت گاز میگرفت...گفت:از چیزی ترسیدی؟

مهناز به چشمای كای نگاه كرد چشماش مثل یه گوله آتیش شده بود.....داغ داغ بود نگاهش تب دار بود.....نفس های گرم كای به صورت مهناز برخورد میكرد......حسابی داغ بود.....مهناز خیلی ترسیده بود.....كای همین طور كه دستشو می آورد بالا كه صورت مهناز را نوازش كنه....مهناز هلش داد عقب و خواست بره كه كای دست مهناز را گرفت و اونو بی وقفه در آغوشش گرفت.....

مهناز حس خیلی عجیبی داشت اما به شدت از نگاه های كای میترسید اونو پسش زد و خواست بره كه كای اومد و سد راهش شد...

مهناز گفت:برو كنار میخوام برم....

كای گفت:خیلی ازت خوشم اومده.

مهناز گفت:ممنون لطف دارید میخوام برم....

كای مهناز را گرفت و بردش كنار دیوار و گفت:جدی بهت گفتم واقعا ازت خوشم میاد.....میشه باهم درارتباط باشیم؟

مهناز گفت:خیر نمیشه به نظرت این طرز رفتارت درسته میخوام برم....

كای گفت:لطفا شمارمو داشته باش خواستی زنگ بزن....

مهناز كای را هلش داد كنار و گفت:نمیخوام خداحافظ و دوید رفت....یه كناری نشست كه سونگهو اومد از كنارش رد بشه دید مهناز سرشو گرفته خم شد گفت:چیزی شده؟

مهناز بلند شد ببینه كیه تا دید سونگهو چشماش داشت از حدقه میزد بیرون....گفت:نه راستش دوستامو گم كردم.

سونگهو گفت:میخواهید با من بیایید میگم از بلندگو صداشون كنند.

مهناز گفت:واقعا؟ممنون میشم آخه گوشیمم خط نمیده.

سونگهو گفت:آره حتما بیایید بریم فعلا نهار بخوریم بعد پیداشون میكنیم....مهنازم با كلی ذوق رفت دنبال سونگهو.....

نگینم داخل جمعیت داشت دنبال مهناز شیدا میگشت گفت:اه اینا كجا رفتند خدایا الان چه جوری پیداشون كنم.....بعد عین این بچه كوچولوها پاشو زد به زمین...

كه یكی زد روشونش گفت:اتفاقی افتاده؟





نوع مطلب : طلوع قلب من با عشق زیبای تو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :