تبلیغات
فقط داستان - قسمت سوم....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و اما..........

مهناز گفت:آره نگین اینا را ازكجا آوردی؟

نگین گفت:اون موقع كه هی میگفتید انقدر این ساكت چرا سنگینه واسه این بود خب كلی تل گل سر از این چیزا آوردم فقط اوتو اینا داخل پریزه بیایید بریم موهاتونا درست كنم.

شیدا گفت:مطمئنی نمیخوای بریم آرایشگاه؟!!

نگین یكم چپ چپ بهشون نگاه كرد و گفت:اهم تا وقتی من هستم نیازی به آرایشگر ندارید من آرایشگری وارد واردم بیایید بریم ببینم.

مهناز گوشیشو در آورد و یه عكس به نگین نشان داد و گفت:میتونی موهامو اینجوری درست كنی؟

نگین یكم به عكسه نگاه كرد و گفت:آره بیا بریم و رفتند و نگین موهای مهناز و شیدا را درست كرد.....

مهناز بلند شد یكم به خودش داخل آینه نگاه كرد و گفت:وای نگین عالیه ممنون.

شیدا هم یه دستی به موهاش كشید و گفت:آره راست میگه دستت درد نكنه.....

نگین گفت:زود باشید آماده بشید بریم.....

مهناز شیدا هم وقتی آرایششون تمام شد لباس هاشون را پوشیدن و آماده رفتن شدن.....

دست همدیگه را گرفتند و رفتند....

مهناز یه نگاه به كیف نگین كرد و گفت:خدایا چی گذاشتی داخل این كیفت؟

نگین گفت:یه سری لوازممو دیگه خب چیكار كنم.

شیدا گفت:خیلی خب بریم وای من دارم سكته میكنم....

مهناز گفت:حالا صبر كن سكته نكن تا بعد.

نگین گفت:خره شیدا نكنه تو از همشون دراز تر باشی وای من میتركم همون موقع....

شیدا گفت:نگین.....انقدر به قد من گیر نده ها چشه قدم مگه؟!!!!خیلیم خوبه.

مهناز گفت:راست میگه شیدا فكر كنم تو از پسراشون بلند تری......

شیدا گفت:خب چیكار كنم؟

مهناز گفت:هیچی افتخار كن به خودت....اصلا غمت نباشه....

نگین و مهناز و شیدا رفتند تا رسیدن به محل برگزاری و رفتند داخل و نشستند سرجاهاشون......

شیدا محكم دست نگینو گرفت و گفت:وای نگین چی میشه؟

نگین گفت:نمیدونم واقعا خودمم دل تو دلم نیست واقعا.

مهناز از داخل كیفش بطری آبشو در آورد یكم آب خورد و یه نفس عمیق كشید و گفت:وای دارم سكته میكنم یعنی اول چه گروهی میاد؟

شیدا گفت:نمیدونم واقعا....

بعد از مدتی وقتی حدودا تمام تماشاچی ها اومدند....مهناز یكم به اطرافش نگاه كرد و گفت:بچه ها از كشورهای دیگه هم اومدند....

شیدا گفت:مثلا از كجا؟

مههناز گفت:نمیدونم اما چندتا بودن خیلی سفید بودن و بور انگارم سنشون خیلی بالا بود.......یه چندتاسیاه پوست هم دیدم.

شیدا گفت:اوه سیاه پوست....

نگینم بلند شد به همشون یه نگاه كرد و لباشو كج كوله كرد و نشست و گفت:وای یه چند تاشون كه بالا صد كیلو هستند بقیشونم كه تیپشون انگار از قبر در اومدن و اومدن اینجا.....بقیشونم كه خیلی زشتن چندتاشونم كه اصلا انگار كورن چشم ندارن.....انگار فقط خودمون توشون تكیم....

شیدا همین جور كه از حرفای نگین غش كرده بود از خنده گفت:وای نگین راست میگی؟

نگین گفت:آره بابا....اه اه.

مهناز گفت:خوبه انقدر مردم را مسخره نكنید.

نگین گفت:مسخره نكردم اما حداقل یكم تیپ میزدن یكیشون شلوار ورزشی پوشیده صورتی روش یه دامن نارنجی پوشیده وای خدا!!!!

مهناز گفت:جدی؟!!بیخیال بچه ها.....ولی ما جلوترازهمه هستیما من استرس دارم...نكنه گروه ها از پشت سرمون بیاند....برند روی سن؟

شیدا گفت:آره وای فكر كن كیسوپ بیاد ازكنار من رد بشه عین اون بار تین تاپ توی موزیك بانك كه از درهای پشتی اومدن یكم نشستند كنار دخترا بعدم رفتند روی سن.

مهناز گفت:اگه بیاند از كنار من رد بشن كه من غش كردم....

نگین گفت:منم یه چیزی تو مایه های سكته را رفتم.....

كه بالاخره مجری موزیك بانك اومد و گفت:امروز كلی فن از گوشه كنار دنیا اومدن.....سالگرد كی بی اس را به همتون تبریك میگم امیدوارم كه امروز روز خوبی باشه واستون......ما برناممون امروز از صبح تا ظهر طول میشكه بعد از اتمام برنامه دو ساعت بعدش فن میتینگ امیدوارم لذت ببرید.....اولین اجرای امروز.....جینا....

كه جینا اومد روی سن و شروع كرد به خوندن.....همه جیغ میزدن....

نگین و مهناز و شیدا هنوز تو شوك بودن باورشون نمیشد كه واقعا همچین جایی بودن....

بعد از اجرای جینا مستر مستر اومد....كه نگین یهو داد زد وای وای تی.....خدایا....

مهناز گفت:نگین آروم باش.....چته؟!!

نگین گفت:وای مهناز نگاه كن تی هستش....و زل زد به تی....

مستر مسترهم اجرای عالی ای داشت تی تا چشمش به نگین افتاد یه نگاهی بهش كرد و یه لبخندی بهش زد....نگینم یه لبخند بهش زد و سرشو انداخت پایین.

شیدا گفت:نگین چی شد چرا رفتی تو زمین؟

نگین گفت:تی بهم لبخند ژكوند زد.

شیدا زد زیر خنده و گفت:اوه اوه لبخندش منو كشته.

بعد از مستر مستر....سی كلون اومد....

مهناز نگین دست همدیگه را گرفتند و یهو بلند جیغ زدن.....

شیدا گفت:چی شد؟كدومشون عشقتونند؟

مهناز گفت:همشون....

شیدا هم دست نگین را گرفت و شروع كرد به خوندن آهنگ همراه سی كلون......

تی كی تا چشمش به مهناز افتاد یه لحظه جام كرد و آروم به دوستاش اشاره كرد.....

ری هم یه نگاهی به شیدا كرد و یه لبخندی بهش زد....

شیدا داد زد هووووووووو......

نگین گفت:بچه ها فكر كنم تا آخرش همه پسرا را از راه به در كردیم.

مهناز گفت:چه طور؟

نگین گفت:نمیبینید چه جوری بهتون نگاه میكنند؟

شیدا گفت:مهم عشقامونند.

مهناز گفت:راست میگه.





نوع مطلب : طلوع قلب من با عشق زیبای تو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 10:50 ب.ظ
خخخخخ......چ باحال.مطمینن بادیدن توک ازراه ب درمیشن
حالامگه این شیدای بدبخت قدش چنده ک کشتینش؟!
Negin ღღღ این شیدا هی روز به روز دراز تر میشه هی بهش میگم بسه دیگه بلندنشومگه گوش میده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :