تبلیغات
فقط داستان - قسمت اول.....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
سلام دوستیام خوبید نگینم من تمام زندگیمو میخوام بذارم رو این داستان قول میدم خیلی قشنگ در بیاد از خوندش لذت ببرید چون واقعا واسش زحمت کشیدم....

طلوع قلب من با عشق زیبای تو

مهناز زد محكم به نگین و گفت:نگین بلندشو دیگه چه قدر میخوابی اگه بخوای اینجوری ادامه بدی به داداشم میگم ازت خوشش نیادا....

نگین خوابالو خوابالو پشتیشو گذاشت روی سرش و گفت:اوهوم خوابم میاد....

مهنازم یواشكی رفت نزدیك نگین و از روی تخت هلش داد پایین نگین گومبی خورد زمین....و به سختی نشست سرجاش و با اون موهای ژولیدش چشمای نیمه بازش یه نگاه به مهناز كرد و پشتیشو پرت كرد به مهناز و گفت:من میكشم تو و داداشتو باهمدیگه حالا ببین مهناز بابا مثلا دیشب رسیدیم تو خستگی مسافرت نداری واقعا؟

مهناز همین طور كه روی تخت بالا پایین میرفت گفت:نه....من هیجان زدم نگین بلند شو بریم بیرون فكر كردی مثلا چند روز اینجاییم یه قرن!!!!! فقط باید هركاری میتونیم تو این چند روز انجام بدیم.....

نگین بلند شد نشست روی تخت و یكم سرشو خاروند و گفت:میخوای بریم دم اس ام گیتار بزنیم شاید ازمون خوششون اومد استخداممنون كردن یا میخوای مهناز بریم گدایی كنیم دم یه كمپانی؟

مهناز نشست كنار نگین و گفت:نمیدونم نگین اما خودت میدونی با بدبختی والدینمون را راضی كردیم كه بیاییم من حاضر نیستم یه ثانیه اش هم از دست بدم توام اگه میخوای زود بلند بشو آماده بشو بریم بیرون اگه نه من خودم تنهایی میرم....خود دانی...

نگین بازم سرشو خاروند و گفت:توكی حمام رفتی؟شیدا كجاستش؟

مهناز گفت:حدودا یك ساعت پیش....شیدا رفت بیرون گفت زود میادش...نمیدونم حتما رفته شیطونی دیگه.

نگین گفت:باشه منم الان میرم و میام.....و چشماشو بست....و همین جوری نشست....

مهنازم دست نگینو گرفت و بلندش كرد و هلش داد داخل حمام و گفت:زود باش.....نگینم رفت حمام....مهنازم همین جور كه موهاشو سشوار میكشید فقط تو این فكر بود كه باید اول كجا برند؟!!!نگینم بعد از مدتی اومد و همین طور كه موهاشو خشك میكرد گفت:خب الان حاضر میشم....بعد یه نگاه به ساعتش كرد و گفت:او تازه هفتم نشده منو انقدر زود بیدار كردی كه چی بشه مثلا ایش....

مهناز گفت:زود باش نگین....باید صبحانه بخوریم و زود بریم بیرون....

نگین یكم به این طرف اون طرف نگاه كرد و مشغول پوشیدن لباساش شد كه شیدا یهو درو باز كرد و اومد داخل.....

مهناز یكم چپ چپ بهش نگاه كرد و گفت:كجا بودی تو؟!!

شیدا اومد خودشو پرت كرد رو تخت و گفت:بیرون یكم این اطرافو گشتم خیلی شلوغ نبود.....بد نبود خلوت بود حدودا اما خوب بود....

مهناز گفت:واقعا خوب بود؟

شیدا گفت:آره زود بریم بیرون.

نگین یكم بهشون نگاه كرد و گفت:خانومای مغز متفكر آخه صبح به این زودی؟!!كجا بریم؟اصلا كی هست كه بریم؟

مهناز گفت:نگین میریم یكم این اطرافو میگردیم خوبه ها!!زود آماده بشو....

نگین گفت:اصلا من نمیام خودتون برید دوتایی ببینید به كجا میرسید.

شیدا گفت:زكی این یكیو ما وقتی میخواستیم بیایم قرار بود همگی با هم باشیم همه كاری سه تایی انجام بدیم نگین داری نمیسازیا....چرا اینجوری میكنی آخه؟

نگین گفت:آخه من میترسم صبح به این زودی كجا بریم؟!كسی نیست....

مهناز گفت:فعلا بیایید صبحانه بخوریم تا بعد......

و سه تایی نشستند صبحانه خوردن.....وقتی تمام شد....مهناز گفت:خوب بریم دیگه....بدو نگین....

نگینم آماده شد و سه تایی رفتند بیرون......

مهناز گفت:شیدا تو از كجا رفتی؟؟

شیدا گفت:من از اون طرف میگم خوبه از طرف عكسش بریم موافقید؟

مهناز گفت:باشه بریم.....و راه افتادند رفتند هر جا فروشگاه و مركز خرید و هرچی مغازه بود رفتند....اصلا خودشونم متوجه نشدن چه قدر پیاده رفتند....خیلی از خونشون دور شده بودند....مهناز و شیدا داخل یه مغازه بودن داشتند مواد غذایی میخریدند كه نگین اومد بیرون نشست روی نیمكت داشت به اطرافش نگاه میكرد كه یهو یه صدای جیغی بلند شد....و نگین شش متر از جاش پرید كنار و برگشت و به طرفی كه صدای جیغ اومد نگاه كرد....چند تا دختره جمع شده بودند یه جا و داشتند یه چیزی میخوندند.....نگینم بلند شد و رفت و كنارشون و دید یه برگه زدند و از چیزی كه خوند به شدت تعجب كرد.....و خشكش زد.....مهناز و شیدا هم از مغازه اومده بودن بیرون و دنبال نگین میگشتند كه شیدا نگینو دیدش و گفت:اونجاست.....بیا بریم و مهناز و شیدا اومدن كنار نگین...

شیدا گفت:بیا نگین اینا بگیر دستت ببینم....

مهناز گفت:چرا اینجوری مات مبهوته؟!!این دخترا چیكار میكنند...

نگین همین طور كه چشماشو كامل باز كرده بود برگشت طرف مهناز و شیدا و گفت:میدونید اینجا چی نوشته؟

شیدا گفت:چی نوشته؟

نگین همین طور كه دستشو گذاشته بود رو قلبش گفت:جیغ نزنیدا اگه بدونید چی نوشته همینجا غش میكنید....

مهناز گفت:خوب حرف بزن دیگه.....

نگین آب دهنشو به سختی قورت داد و گفت:نوشته موزیك بانك چندتاگروهه دوهفته دیگه است....بعدم فن میتینگشون همون جا برگزار میشه به مناسبت اینكه سالگرد شبكه كی بی اس.....

مهناز گفت:خوب چه گروه هایی هستن؟

نگین گفت:بیایید ببینید...و دست مهناز و شیوا را گرفت و رفتند جلو و واسشون خوند گفت:ببینید....اكسو اینفینیت تین تاپ یوكیس بی تو بی بی 1 ای 4 بی ای پی ام بلك شاینی سوجو...بلاك بی سی كلون مای نیم..واندربویز...بوی فرند....ویكس...2 ای ام 2 پی ام....بیست....زی آ 100% مستر مستر بیگ استارام آی بی...دختراشونم كه هیچی.....

مهناز و شیدا هم یه نگاه بهم دیگه كردند یه جیغ زدند و پلاستیك های خریدشون كه دستشون بود را انداختن زمین.....و پریدن همدیگه را بغل كردند....

بقیه هم یكم بهشون نگاه كردند....نگینم گفت:ایش خوبه من بهشون گفتما اینا همدیگه را بغل میكنند چه قدر بی احساسن مردم....بشكنه این دست كه نمك نداره....

مهناز گفت:وای باورم نمیشه حالا چه جوری میشه بریم؟

نگین یكم به برگه ای كه زده بودن نگاه كرد و گفت:نوشته باید رزرو كنی بلیطشو از این سایته......

شیدا گفت:خوب بدو اسم سایته را یادداشت كن تا بریم ثبت نام كنیم....

نگینم اسم سایته را نوشت....

مهنازم پلاستیك ها رابرداشت و دست شیدا و نگین را كشید و گفت:بدوید....

شیدا گفت:كجا؟

مهناز گفت:خونه دیگه بریم زود ثبت نام كنیم حتما كلی آدم میخوان الان ثبت نام كنند....

شیدا گفت:آره بدوید بریم و دست نگینو گرفتند و باسرعت برق باد رفتند خونه....نگین همین طور كه نفس نفس میزد افتاد رو تخت ....و گفت:اه ببینید چیكار میكنیدا خسته شدم....مهنازم به سرعت برق باد لب تاپشو وصل كرد و گفت:آدرس سایته را بگو نگین زود...نگینم گوشیشو داد به مهناز و گفت:بیاخودتون ثبت نام كنید.

مهناز و شیدا هم نشستند و ثبت نام كردند.....و تا ثبت نامشون تمام شد باهم یه جیغ زدند و بلندشدن همدیگه را بغل كردن و پریدن بالا پایین.....

نگینم نشست روتخت و یكم لباشو كج كوله كرد و گفت:ایش خوبه من دیدم اگه نمیدیدم چیكار میخواستید بكنید؟!

شیدا و مهناز نشستند كنار نگین...

مهناز گفت:تنبل خانوم بیا دیدی اگه نمیومدی میدونی چه شانسی را ازدست میدادیم واقعا؟!!

شیدا گفت:آره راست میگه بعد عین این خلا هی میگفتی من نمیام من نمیام صبح به این زودی....كی میره بیرون....

نگین گفت:خوب پس همش به خاطر قدم خیر من بوده دیگه....

شیدا گفت:خیر واقعا خیر بود قدمت.....وای من اصلا باورم نمیشه اكثر گروه های مورد علاقمون هستند.

مهناز گفت:كاش زودتر موقش برسه من كه دل تو دلم نیست....اصلا نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته؟

شیدا گفت:واقعا نمیدونم چی میشه اصلا فكر نمیكردم به این زودی ببینیمشون.

مهناز گفت:امیدوارم فقط اتفاقای خوبی بیوفته واسمون.

نگین همین جوری خوابید رو تخت و دستشو كشید به تخت و گفت:اوهوم امیدوارم فقط اتفاقای خوبی بیوفته......نمیدونم چی بشه فقط كاشكی خوب بشه.

شیدا هم كنار نگین دراز كشید و گفت:اوهوم نمیدونم واقعا چی در انتظارمونه!!!

مهناز یه نگاه بهشون كرد و گفت:بچه ها ناامید نباشید حالا بریم ببینیم چی میشه فعلا باید امیدوار باشیم.





نوع مطلب : طلوع قلب من با عشق زیبای تو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :