تبلیغات
فقط داستان - قسمت چهارم لطافت احساس....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و اما...........

نگینم به سختی سرشو آورد بالا و یه نگاه به یونگ جه كرد و گفت:خداحافظ....صورتش خیس خیس بود.....هنوزم اشكاش بند نیومده بود انقدر چهرش معصوم دوست داشتنی شده بود كه یونگ جه یه لحظه خشكش زد......زوم كرد تو چشمای نگین.....زلو آروم نزدیك نگین شد و گفت:غصه نخور.....همه كه مثل هم نیستن.....همشون تا نگینو دیدن خیلی ناراحت شدن....نگین آروم گفت:ببخشید امروز شمارا هم خراب كردیم و دوید و رفت.....

دهیون گفت:چی شد؟

حریر گفت:نگین پدر و مادرشو از دست داده تنهااست تاحالا هیچ كسی حتی پدر و مادرشم بهش تو نگفتن بعد اون دختره احمق زد توگوشش جلوی شما و كوچیكش كرد حتما حس خیلی بدی داره ببخشید من برم كنارش.....خداحافظ...

جونگ اپ گفت:وای آخی خیلی مراقبش باش.....

حریرم رفت دنبال نگین.....

همشون خیلی ناراحت شده بودن....هیم چان گفت:وای از خودم بدم اومد چه طور نشد ازش دفاع كنیم گناه داشت.....

یونگ گوك گفت:آره اما من نمیخواستم دعوا بشه دختره از اون هفت خط عوضی ها بود.....

دهیون گفت:این یونگ جه چرا خشكش زده؟

زلو زد به یونگ جه و گفت:كجایی خوبی؟

یونگ جه گفت:آره خوبم....

یكی از دخترا كه واسه فن میتینگ اومده بود گفت:اوپا هیم چان میشه ما بیاییم باهم عكس بگیریم؟

هیم چان سرشو تكان داد و گفت:بعله.....

از اون طرف حریر نگینو پیداش كرد و رفتند خونه.....

نگینم نشست روتختش بنا كرد به گریه كردن....و گفت:دیدی حریر چه جوری ضایع شدم رفتم جلو گفتم یه خودی نشون بدم بگم مثلا خیلی دختر فهمیده ایم كه این جوری شد....

حریر یكم خندید به نگین و رفت كنارش و گفت:خلی دیگه واسه جلب توجه یونگ جه جونت این كارو كردی؟

نگین گفت:آره دیگه اه اه پسره بی احساس همین جوری نگام كرد....اون لیدرشونم ساكت شده بود اه دیگه نمیخوام بی ای پی ببینم....

حریر گفت:دیوونه خب نمیشد ولشون كن عزیزم مهم نیست اما خب فكر كنم چیزی نگفتن چون یهو دعوا میشد دختره خیلی موزی بد و خراب بود....بهش فكر نكن....

نگین یكم به حریر نگاه كرد و گفت:بعله بهش فكر نكنم آبروم جلو یونگ جه رفت اون زلو اومده میگه ناراحت نباش اوج همدردیش بود یعنی.....ایش....

حریر بیشتر به نگین خندید و گفت:نمیدونم نگین......ولی یونگ جه كه جام كرده بود روت.....

نگین گفت:كوفت اگه یه بار دیگه خندیدی كشتمت....آره خیلی حتما گفته دختره بدبخت چه بد ضایع شد......اما حریر دیدی میشناختمون چه الكی الكی معروف شدیم؟

حریر گفت:الكی هم نیست كلی این طرف اون طرف رفتیم چیز یاد گرفتیم حالا مهم نیست نگین گریه نكن بلند شو دست صورتتو بشور.....

نگینم بلند شد دست صورتشو شست.....سه روز به صورت عادی گذشت و خبری نبود تا بالاخره بعد از سه روز یه نامه دست نگین رسید راجع به بستن قرار داد باید میرفتند به یه كمپانی.....نگینم زنگ زد به حریر و گفت عصر بیاد تا بریم....خلاصه رفتند به كمپانی برای بستن قرار داد....وقتی قرار دادشون را بارئیس كمپانی بستن....رئیس كمپانی گفت:برید داخل كمپانی یه چرخی بزنید و از فردا كارتون را شروع كنید.....و یكم راهنماییشون كرد......راجع به كارشون اینا توضیح داد كه باید چه كارایی را انجام بدن.

حریر و نگینم بعد از اینكه حرفاشون تمام شد رفتند یه چرخی تو كمپانی بزنند.....

حریر گفت:نمیدونی اینجا كمپانی كدام گروه هاست؟

نگین گفت:نمیدونم نپرسیدم.....اصلا خود قرار دادم درست نخوندم فقط امضاش كردم....

حریر گفت:منم همین جور نگین اما كمپانی بزرگ و تمیزیه ها من پیشنهاد میدم جدا جدا بریم دور بزنیم ببینیم خواننده ای كسی را میبینیم یانه؟پایه ای؟

نگینم گفت:آره بزن قدش.....و زدن قدش و هركدومشون از یه طرف رفتند برای كشف اینكه دقیقا كجان......

اول بشنوید از حریر....همین جور به این طرف اون طرف نگاه میكرد و راه میرفت......كه یكی از كنارش خواست رد بشه حواسش نبود محكم خورد بهش....بعد یه نگاه كرد و گفت:ببخشید معذرت میخوام حواسم نبود....

دهیون یه نگاه به حریر كرد و گفت:شما؟؟!!!!!!اینجا؟!!!!

حریر گفت:شما اینجا چیكار میكنید؟

دهیون گفت:خوب این كمپانی مااست دیگه.

حریر گفت:ا جدی چه جالب ماقراره اینجا كار كنیم.

دهیون دستشو برد جلو كه با حریر دست بده....و گفت:واقعا پس بالاخره استخدامتون كردند.......چه عالی.....

حریر هم با دهیون دست داد و گفت:بعله دیگه.....

دهیون گفت:دوستتون كجاست بهتر شد؟

حریر گفت:بعله بهتره.....

دهیون گفت:دوست داری اینجا را بهت نشون بدم؟

حریر گفت:اگه كاری ندارید بعله حتما.

دهیون هم گفت:از این طرف بیا بریم....و با حریر رفتند كمپانی را ببینند....

از اون طرف نگین فضولیش گل كرده بود شدیدا باخودش گفت:من دلم میخواد برم بالا پشت بومشون ببینم چه جوریه.......به همین خاطر رفت طرف راه پله ها رفت بالا هر چی میرفت به پشت بوم نمیرسید.....خسته شد و رفت سوار آسانسور شد و با آسانسور رفت بالا.... اما بازم یكم باید با پله میرفت.....خلاصه رفت و رفت تا به پشت بوم رسید اما خوشبختانه در پشت بوم باز بود....وای چه فضای خوشكلی بود نسیم آرومی هم میوزید نگینم كش موهاشو باز كرد و رفت نزیك یه لبه ایستاد.....یكم به اطرافش نگاه كرد و گفت:خوب الان فكر نكنم كسی بیادش اینجا.....واسه همین دكمه های كتشو باز كرد كه یكم آزاد باشه....و زل زد به اطرافش خیلی ساختمان بلندی بود شهر كاملا پیدا بود.....با خودش گفت:فكر كنم شب بهتر باشه ها.....الان هوا روشنه یكم به درد نمیخوره شب خوبه اما خوبه آدم با عشقش اینجا باشه نه تنهایی عین من بیاد اینجا باخودش حرف بزنه ممكنه كسی منو ببینه بگه این خله.....والا....خب آره هستم اما یكم........





نوع مطلب : لطافت احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 10:28 ب.ظ
خخخخخخخ.........خعلییییی باحال بووووووددددادامهههههههههه
Negin ღღღ میدونم کلا باحاله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :