تبلیغات
فقط داستان - قسمت سوم لطافت احساس...
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و.....

حریر گفت:اهم خوب چی میگفتم بگم اومدیم عشقامون را ببینیم یكم ضایع بود دیگه مجبور شدم اینو بگم خوب گفتم كه بعدشم نگین به نظرت ممكنه خود بی ای پی الان مارا بشناسند؟

نگین شونشو انداخت بالا و گفت:نمیدونم چی بگم واقعا نمیدونم.....

نگین حریر دست همدیگه را گرفتند و نشستند یه كنار.....به بقیه خیره شدند كه بعد از چند دقیقه یكی داد زد وای اوپا اومدند.....و بالاخره بی ای پی اومد......نگین حریر همین طور كه دست همدیگه را گرفته بودند....از جاشون بلند شدند و به یه نگاه به همدیگه كردند و به سختی آب دهنشون را قورت دادند ودست همدیگه را محكم فشار دادن.....حریر گفت:نگین بیا بریم تو صف....

نگین گفت:باشه بریم....حریر نگین رفتند داخل صف دوتا دختره جلوشون بودند كه یه لباس خیلی باز و بدی پوشیده بودند با یه آرایش خیلی غلیظ.....

یكیشون گفت:خب معلومه منو تو امروز از همه سكسی تر و زیباتریم حتما اوپا از ما خوشش میاد و یه دستی به موهای دوستش كشید و ادامه داد امروز ما بهترینیم....

دوستشم گفت:معلومه خیلی خوششون میاد از ما....

 

حریر آروم به نگین گفت:وای اینا چرا اینجوری اومدند به نظرت زشت نیست...؟؟

نگین یه نگاه بهشون كرد و یه سر تاسف براشون تكان داد و گفت:چرا واقعا  زشته به نظر منم چه جوری واقعا میخواند با پسرا اینجوری حرف بزنن روشون میشه.....؟

حریر گفت:نمیدونم......

خلاصه صف جلو و جلو تر رفت تا نوبت اون دوتا دخترا شد....رفتند جلوی یونگ گوك و هیم چان یه دست واسشون تكان دادن و سلام كردند و یكی از دخترا همین طور كه دم موهاشو گرفته بود و باهاش بازی میكرد گفت:اوپا شما بهترین پسر دنیایی و رفت بشینه جلوی یونگ گوك كه چون لباسش خیلی باز تا خواست بشینه تمام بدنش ازجلو مشخص بود....یونگ گوك یه سر تاسف واسه دختره تكان داد و گفت:ببخشید ولی شما میدونید دقیقا كجا اومدید این طرز لباس پوشیدن به نظرتون صحیحه؟

دوستش اومد كنارش و گفت:خوب اشكالش چیه مگه؟

هیم چان گفت:اصلا مناسب اینجا نیست بالاخره اینجا كه كلوب نیست.....

دختره گفت:خیلیم لباسم خوبه اوپا به نظرتون منو شما كاملا مناسب هم نیستیم.....

یونگ گوك با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت:خانوم بفرمایید ازاینجا برید....

دوستش گفت:وای اوپا چی شد؟آمپرتون رفت بالا؟

یونگ جه گفت:خانوم درست صحبت كنید این چه طرز حرف زدنه؟

دختره صداشو برد بالا و گفت:از خداتونم هست ما اینجاییم خودتون را زدید به اون راه....

حریر گفت:وای نگین دعوا شد الان تامامیریم اخلاقشون بده....

نگینم رفت جلو و گفت:حق باایشون دختر خانوم نه لباس پوشیدنتون صحیحه نه طرز برخوردتون و صحبتتون شما یه دختر هستید یه دختر باید سرسنگینی و وقار خودشو حفظ كنه لخت بودن و برهنگی كاری نداره مهم اینه انسان ها با پوشیدگی و اخلاق خوبشون بتونند روی طرف مقابلشون تاثیر بذارند شما هم اگه واقعا بی ای پی را دوست داشتید سرسنگین تر میومدید و راحت باهاشون حرف میزدید....من به شخصه فكر میكنه زیبایی درون خیلی مهمه دور خواننده ها پر دختره وقتی كسی خیلی روشون تاثیر میذاره كه از لحاظ اخلاقی و رفتاری متفاوت باشه مگه نه كلی دختر بد برهنه ریخته دورشون كه صد در صد واسشون اهمیتی نداره الانم من از جانب این دخترا از شما عذر خواهی میكنم چون من مطئنم اونا انقدر شما را دوست داشتند كه فقط دوست داشتند توجه شما را جلب كنند فقط راه اشتباهی را انتخاب كردند.....

یكی از دخترا كه خیلی خجالت كشیده بود گفت:بعله حق باشماست ما اشتباه كردیم معذرت میخوایم.....

دوستش بلند شد و رفت جلوی نگین و یكی زد توگوشش و گفت:به تو ربطی نداره دختره ی آشغال.....من هر جور بخوام لباس میپوشم.....

زلو یواش به جونگ اپ گفت:وای این دخترا ازكجا پیداشون شده چه بی ادب این دختره كه چیز بدی بهشون نگفت چه بی تربیت.....

جونگ اپ گفت:نمیدونم والا من ترجیح میدم اصلا همچین افرادی نیاند فن میتینگ بیچاره دختره......

دوستش گفت:این چه كاری بود كردی؟

دختره گفت:به تو هم ربطی نداره و رفت......دوستش یه نگاه به نگین كرد و رفت....حریر اومد كنار نگین و گفت:خوبی؟

نگین همین طور كه دستش به صورتش بود سرشو تكان داد.....

بی ای پی همشون تو شوك بودن......

بقیه دخترا هم كه بودن ساكت ساكت بودن.....نگین حریر تقریبا نفرای آخر بودن.....

نگین رفت جلوی بی ای پی همین طور كه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت:ببخشید نباید دخالت میكردم شاید بد حرف زدم عذر میخوام.....و بهشون احترام گذاشت و خواست بره كه دهیون گفت:نه نه شما نباید عذر خواهی كنید شما حرف درستی زدید.....اون دختره خیلی رفتار بدی داشت شما نباید ناراحت باشید.....یا نباید عذرخواهی كنید....

یونگ گوك یه نگاهی به حریر و نگین كرد و گفت:حق با دهیون شما حرفتون كاملا درست منطقی بود.....من اصلا دوست ندارم همچین آدمایی بیاند فن میتینگ....

حریر اومد روبه روی یونگ گوك و گفت:نمیدونستیم طرفداری از شما و تصدیق حرفتون واسمون این جوری گرون تمام میشه دوست من فقط حرف شما را تایید كرد بعد این دختره پرو پرو زد توگوشش بی ادب بی فرهنگ....بیا بریم نگین....

هیم چان گفت:بعله حق باشماست اما واقعا این از دسترس ماخارجه.....مانمیخواستیم اینجوری بشه....

نگین یه نگاه به هیم چان كرد همین جور كه باخودش كلنجار میرفت كه گریه نكنه رفت جلوتر و به همشون یه نگاه  گذرا كرد و یه لبخند خیلی مهربون زد و همین طور كه سعی میكرد صداش نلرزه گفت:فقط میخواستم بگم امیدوارم موفق باشید.....همین.....حریر جان شماخواستی حرفی بزن من میرم كنار منتظرتم.....

حریرم با اخم یه نگاه به همشون كرد و گفت:نخیر من كاری ندارم بریم.

یونگ گوك گفت:ببخشید ما شما را جایی ندیدیم؟

حریرم گفت:خیر....

یهو جونگ اپ یه نگاه به نگین كرد و گفت:شما دوتا گیریمر های تكیون هستید درسته؟

نگینم دیگه نتونست طاقت بیاره سرشو انداخته بود پایین و آروم گریه میكرد اولین بار بود یه نفر جلوی اون همه و كسی كه خیلی دوسش داشت تحقیرش كرده بود و زده بود تو گوشش خیلی حس بدی داشت.....بقیه آدم ها هم كه اونجا بودن هی در گوشی یه چیزی میگفتند نگینم فكر میكرد دارند راجع به اون حرف میزنند و مسخرش میكنند بیشتر از همیشه احساس تنهایی و بی كسی میكرد....

حریر گفت:بعله كه چی؟

جونگ اپ بلند شد از سرجاش و اومد كنار حریر و گفت:وای واقعا شما دوتایید خیلی كارتون معركه بود....

یونگ جه گفت:واقعا شما نگین و حریر هستید خیلی دوست داشتم ببینمتون....

زلو یه نگاه به نگین كرد.....و متوجه شد داره گریه میكنه.....زد به یونگ جه و آروم بهش گفت:دختره داره گریه میكنه....یونگ جه یه نگاه به نگین كرد و گفت:طفلی اومد دختره را نصحیت كنه اینجوری شد نباید ناراحت باشه كه اون دختره شعور نداشت....و آروم به دوستاش قضیه را گفت.....

یونگ گوك و بقیه بلند شدن اومدن كنار حریر و نگین.....نگینم سرشو بالا نیاورد....یونگ گوك بلند جوری كه بقیه متوجه بشند گفت:این دونفر از بزرگترین گیریمر های حال حاضر هستند فكر كنم خودتون میشناسیدشون....

یه دختره بلند گفت:بعله كه میشناسیمشون....كارشون عالی بوده نگین ناراحت نباش اون دختره بد بود...شما خودتو ناراحت نكن....

نگینم همین جور سرش پایین بود حریر رفت كنار نگین و گفت:خوبی؟میخوای بریم؟

نگین آروم سرشو تكان داد.........

حریر گفت:بعله خیلی خوش حال شدیم دیدیمتون خداحافظ......

یونگ گوك گفت:ببخشید كه این جوری شد....

حریر هم گفت:خداحافظ.....





نوع مطلب : لطافت احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :