تبلیغات
فقط داستان - قسمت دوم لطافت احساس....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و اما......

حریر یه نگاه به اطرافش كرد و گفت:وای یعنی كیه خوش به حالش اما نگین انگار ما از همه اینا بچه تر هستیم نكنه مارا میگه؟

نگین یه نگاه به حریر كرد و گفت:نمیدونم ولی واقعا خوش به حالشون فكر كن گریمر خواننده میشن وای چه شانسی.....

خانومه ادامه داد:خب اما اعلام نتایج اولین و جوان ترین برنده هامون كه راجع بهشون حرف زدم......خانوم ها......همه ی نفس ها در سینه حبس شده بود صدای هیچ كسی درنمیومد همه ساكت ساكت بودند و دلهره داشتند زیر لب دعا میكردند نگین و حریر هم دست همدیگه را گرفته بودند و چشماشون را بسته بودند....تكیونم یه نگاهی بهشون كرد و گفت:نگران نباشید شما برنده میشید.....

حریر یكی از چشماشو باز كرد و گفت:امیدوارم و چشماشو بست دوباره......

خانومه گفت:مثه اینكه همتون استرس زیادی دارید منم زودتر نتیجه ها را میخونم ......گروه دونفرمون....دو دختر خیلی جوان با استعداد كه با رفتن به این كمپانی مطمئنن میتونند آینده ی درخشانی داشته باشند.....حریر و نگین......

حریر و نگین یهو چشماشون را باز كردند....و یه نگاه به همدیگه انداختند و یه لبخند زدند.......و یه جیغ بلند زدند و پریدند هوا......همه واسشون دست زدند.....خانوم هم بهشون تبریك گفت و شروع كرد به خواندن اسم بقیه برنده ها.....

تكیون گفت:دیدید گفتم برنده میشید.....تبریك میگم.....

حریر همین طور كه اشك شوق میریخت گفت:ممنون تكیون وای باورم نمیشه واقعا ما برنده شدیم؟ما بردیم نگین.....و پرید نگینو بغلش كرد.....

نگینم گفت:آره دیدی گفتم آخ جون الان باید چیكار كنیم؟یعنی كجا قراره بریم؟

حریر از بغل نگین اومد بیرون و گفت:نمیدونم تكیون شما نمیدونی؟

تكیون گفت:نه نمیدونم.....اما مطمئنن میرید به یه كمپانی خوب تا اونجایی كه من میدونم قراره برید گیریمر یكی از گروه ها بشید اما چه گروهی را نمیدونم چند تا از كمپانی ها در خواست گیریمر داده بودند حالا قراره كجا برید نمیدونم....

نگین گفت:آهان كه این طور باشه ممنون.....

نگین و حریر بعد از تمام شدن مراسم از تكیون و خانومه تشكر كردند و خداحافظی كردند و رفتند خونه ی نگین اینا.....نگین پدر مادرش فوت كرده بودند.....و تنها زندگی میكرد حریر هم پدر مادرش جراح بودند و بیشتر اوقات خونه نبودند بیشتر كنار نگین بود......

نگین و حریر باهم ول شدند رو تخت یه نگاه بهم كردند و باهم یه جیغ بلند زدند.....

حریر نشست روی تخت و گفت:یعنی قراره كجا بریم؟

نگین گفت:نمیدونم اما خیلی خوشحالم اصلا باورم نمیشه حریر آخ جون....

حریر گفت:نگین فكر اینكه قراره گیریمر كدوم گروه بشیم اصلا یه ثانیه هم از فكرم نمیره بیرون.....

نگین گفت:مهم نیست فقط امیدوارم گروهش پسر باشه و همشون خوب باشن شاید بخت ماهم باز بشه.

حریر زد زیر خنده و گفت:دیوونه نمیدونم بالاخره منو تو كه كره ای نیستیم نمیدونم باهامون چه جور رفتاری دارند...؟!!!

نگین نشست كنار حریر زانوهاشو بغل كرد و گفت:نمیدونم حتما عین یه غریبه یا بیگانه......و خارجی هی حریر نمیدونم حالا بذار شادیمون را خراب نكنیم عشقم....بذار الكیم شده خوشحال باشیم ما خیلی وقته كی پاپی هستیم به خاطر اونا كره ای یاد گرفتیم و باهزار سختی اومدیم اینجا....یادته والدینمون راضی نمیشدند.......وقتی واسه درس اومدیم اینجا اونا هم اومدند.....پدر مادر من كه تو اون تصادف لعنتی رفتند اما بازم تو هنوز اونا را داری.....نگین همین طور كه اینا را میگفت.....اشك از چشماش جاری یاد پدر و مادرش افتاد....الان یكسالی بود كه فوت شده بودند..... و نگین تنها بود......اما فقط به خاطر حریر و عشقش به چند تا خواننده كره ای تونسته بود انقدر دووم بیاره.

حریر رفت جلو و نگینو بغل كرد و گفت:عزیزم گریه نكن اتفاقیه كه افتاده میدونم سخته اما نگین آروم باش من مطمئنم بالاخره یه پسر میاد تو زندگیت كه به خوبی ازت مراقبت میكنه.....و اتفاقای خوبی در انتظارته بذار بریم تو این كمپانی جدیده ببینیم قراره باید چیكار كنیم كی به كیه چی به چیه ناراحت نباش عزیزم همه چیز خوب خوب میشه.....

نگین گفت:امیدوارم حریر جان.....

حریر گفت:بخند تا یه خبر خوب بهت بدم!!!

نگین از بغل حریر اومد بیرون .....و اشكاشو پاك كرد و گفت:چی؟

حریر ابروهاشو انداخت بالا و گفت:اول لبخند تا بگم.....

نگینم یه لبخند زد و گفت:خوب چی؟؟؟

حریر گفت:فردا میریم فن میتینگ بی ای پی.

نگین چشماش یه برقی زد و گفت:جدی میگی؟كی چه ساعتی؟

حریر گفت:فردا ساعت ده میریم......خوبه؟

نگین گفت:وای جدی؟خدایا اصلا باورم نمیشه وای چیكار كنیم من استرس گرفتم یعنی چی میشه؟

حریر گفت:نمیدونم نگین منم بدتر از تو وقتی شنیدم فن میتینگه اصلا خواب به چشمم نیومد خیلی ذوق مرگم.

نگین گفت:وای حریر دارم سكته میكنم از خوشحالی....

حریر گفت:فعلا نمیر تا فردا.

نگین گفت:باشه......نگین و حریر اون روزا باكلی خوشحالی و ذوق سركردن و یه عالمه لباس عوض كردند و آخر تصمیم گرفتند یه تیپ خیلی سرسنگین و پوشیده و دخترونه و فانتزی بزنند و برند.....

فردا صبح جفتشون صبح خیلی زود بیدار شدند مسواك زدند یكم نرمش كردند و صبحانه خوردند و لباس هاشون را پوشیدند و آماده رفتن شدن و رفتند به محل برگزاری فن میتینگ.....

خیلی شلوغ بود هنوز یك ساعت مونده بود به اومدن گروه و خیلی شلوغ شده بود.....حریر زد به نگین و گفت:اووووووووو چه قدر شلوغه چرا انقدر آدم زیاد اومده فكر نمیكردم انقدر آدم بیاد تازه هنوز یك ساعتم مونده به اومدنشون چرا انقدر قلقله شده آخه؟

نگین گفت:نمیدونم والا چی بگم.....بیا بریم اون گوشه بشینیم فعلا....من حوصله شلوغی ندارم......كه چشم چند تا دختره به نگین و حریر افتاد و یهو جیغ زدن وای اونا هستندا.....و بدو بدو اومدن كنار حریر و نگین....

حریر پشت سرشو این طرف و اون طرف نگاه كرد و گفت:كیا را میگند یعنی بی ای پی به این زودی اومده؟

كه دخترا اومدند كنار حریر و نگین و سلام كردند و یكیشون گفت:میشه باهاتون عكس بگیریم؟

حریر با تعجب بهشون نگاه كرد و گفت:باما؟؟اشتباه نگرفتید؟

یكی دیگشون گفت:مگه شما نگین و حریر نیستید عكستون و طرحتون تو كل اینترنت پر شده شما به عنوان بهترین گیریمر ها شناخته شدید كلی از كمپانی ها قراره بهتون پیشنهاد كار بدن نكنه خودتون نمیدونید؟

نگین یه نگاه به حریر كرد و گفت:واقعا؟؟؟؟ما؟؟؟

دختر اولیه گفت:بعله شما دوتا كلی از كمپانی های معروف كه كلی گروه معروف و عالی دارن میخواند به شما پیشنهاد كار بدن خیلی از ابتكار و سلیقتون و ایدتون خوششون اومده من دیروز توییت یكی از مدیر ها را خوندم وقتی كارتون تمام شد و عكس تكیون رفت رو صفحه های فیس بوك و توییتر كلی طرفدار پیدا كردید نه تنها مدیر ها بلكه كلی آدم دیگه از استایل جدید و گیریم فوق العاده تكیون خوششون اومده بود تازه خود تكیون توییت كرده بود شما دوتا از بهترین گیریمرهایی بودید كه تا حالا دیده چون زیاد نه بهش سخت گرفتید نه موهاشو كندید تكیون گفته خیلی نرم و سریع كار میكردند و خودشم اولین بار بوده خیلی از گیریم و لباساش خوشش اومده!واقعا این ایده ها از كجا به سرتون رسید تركیب و هماهنگی گیریم تكیون با لباس هاش عالی بود واقعا.الان فكر كنم بیشتر آدما از شما حرف میزنند و شما را میشناسند.

حریر و نگین چشماشون گشاد شده بود و به حالت تعجب آمیزی به همدیگه نگاه میكردند و یهو به همدیگه گفتند ما؟!!!

دختره ادامه داد:من واقعا بهتون تبریك میگم تو این سن پایین زدید رو دست خیلیا....خوش به حالتون اگه كلاس آموزش گذاشتید من حتما دوست دارم بیام من خیلی به این حرفه علاقه مند شدم میشه لطفا آدرس فیس بوكتون را بهمون بدید؟

حریر گفت:ام بعله عزیزم لطف داری مچكرم ولی ماخودمون نمیدونستیم ممنون كه بهمون گفتید.....

دختره تبلتشو در آورد و برد جلوی حریر و نگین و گفت:ببینید....حریر همین جور كه میدید به نگین گفت:واقعا این جوری شده نگین؟

نگین دهنش شش متر باز مونده بود و گفت:فعلا كه انگار اینجوری شده باورم نمیشه حریر یعنی انقدر ما كارمون خوب بوده باورم نمیشه واقعا.

یكی از دخترا گفت:الان اومدید اینجا واسه بی ای پی بااونا قراره قرار داد ببندید؟

حریر گفت:فعلا معلوم نیست.....

دختر اولی گفت:خوب الان میشه باهم عكس بگیریم؟

حریر گفت:بعله حتما....و نگین و حریر باهاشون كلی عكس گرفتند بعد از چند دقیقه كلی آدم دیگه دور نگین و حریر جمع شده بودند ازشون راجع به كارشون سوال میپرسیدند و تحسینشون میكردند.....نگین و حریر كه فقط تو شوك بودند.....اصلا باورشون نمیشد بعد از چند دقیقه كه دورشون خلوت شد....حریر گفت:اصلا باورم نمیشه نگین چه طور ممكنه واقعا؟

نگین گفت:خود منم تو شوكم ولی حریر عجب دروغ به جایی بود گفتی اومدیم با بی ای پی قرار داد ببندیم وای نزدیك بود بتركم از خنده...



نوع مطلب : لطافت احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 03:44 ب.ظ
Vayyyy negini mesle hamishe ali bod aji
Negin ღღღ مرسی عشقولیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :