تبلیغات
فقط داستان - قسمت اول پرواز در افق.....
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
بله بله.....

پرواز در افق....

 

بچه ها من اول یه توضیحی بدم بعد بریم سراغ داستانمون این داستانم عین سلام خون آشام و شاهزاده ی دوست داشتنی و عشقی بر فراز آسمان ها غوغا میکنه مطمئنم شایدم بهتر از اونا بشه موضوعش طنز-عاشقانه-تخیلی-ترسناک پس اگه میترسید اصلا نخونید همون طور که میدونید با گروه اکسو فقطم 4 تا دختریم نگین(همسر هویا) نینا(فاطمه) سارینا و هانا خوب و ضمنن خیلی صحنه داره پس بچه ها نخونن و بی جنبه ها اصلا طرف این داستان نیان و بعد عقده هاشونا خالی کنن رو سر من بدبخت بچه ها من میخوام به هویا برسم اما چون این داستان خیلی متفاوت و مطمئنم همتون(باجنبه ها و با شعورها) خوشتون میاد حالا این بار استثنائا نه نمیدونم باید یکم فکر کنم راجع به پایانش اما وقتی این داستانو تصور میکنم خودم ذوق مرگ میشم خیلی باحال شد موضوعش و یادتون نره اگه خیلی اعضا اکسو را دوست دارید و روشون حساسید بازم تاکید میکنم اصلا و به هیچ وجه طرف این داستان نیایید لطفا خوب بریم سراغ داستانمون:

نینا و نگین و سارینا و هانا از دوستای صمیمی بودن که از آمریکا اومده  بودن کره به خاطر پرژه ی علمیشون.....این چهار تا دختر ژنتیک میخوندن و از ایران به خاطر شغل پدر مادر هاشون رفته بودن لس آنجلس...نینا دختر خاله ی نگین بود.....و هم سن بودن و در دانشگاه با هانا و سارینا آشنا میشن....خوب اول سارینا:یه برادر کوچیک تر از خودش داشت به اسم سینا پدرش انگلیسی مادرش ایرانی.....پدر سارینا فوق تخصص داخلی بود و مادر سارینا هم که هفت تا زبان بلد بود مترجم برادرشم که دبستان بود.سارینا هم رفته بود رشته ی ژنتیک....دوستش صمیمیش هانا:تک فرزند پدرش ایرانی و مادرش هم آلمانی بود پدر هانا جراح مغز و اعصاب  بود و مادرش طراح لباسای فشن بود.....و رشتم که گفتم ژنتیک از دبیرستان با سارینا آشنا میشه.نینا دختر خاله ی نگین تک فرزند مادرش روان پزشک و پدرش جراح قلب.اما نگین(همسر هویا) یه برادر کوچیک تر از خودش داشت به اسم اشکان  و دبستان بود. پدر نگین دندان پزشک بود و مادرش وکیل بود.....خوب شغل اینا را بیخیال بریم سراغ دخترا:

دخترا راجع به بیماری ها ژنی خانوادگی تحقیق میکردن و به خاطر تحقیقشون از طرف دانشگاه میرن به کره تا با محقق های اونجا تحقیقشونا ادامه بدن....روز سفر در فرودگاه:

فرودگاه خیلی شلوغ بود و پر بود از مسافرای مختلف و آدمای متفاوت دخترا کنار همدیگه ایستاده بودن و استادشونم اومده بود با کلی سفارش....

مامان سارینا گفت:بچه ها حسابی مراقب باشید حواستون باشه کجا میرید هیچ جایی تنهایی نرید.

هانا گفت:چشم حواسمون هست حتما فقط سه ماهه.

پدر نینا گفت:ببینید بچه ها حواستون باشه ها.

استادشون گفت:بچه ها تارسیدید یه خانومی به اسم کیم سون میاد دنبالتون بچه ها بهتون محل اقامتتون را نشون میده تا رسدید و کامل جا گرفتید بهمون اطلاع بدید.

استادشون مشغول صحبت با والدین بچه ها شد...

نگین و نینا هم که به بهانه ی دستشویی رفته بودن یه کناری و مردم را مسخره میکردن.(چه کار زشتی خداوند مسخره کنندگان را دوست ندارد و آتش خشمش را بر آنها فرو میریزد البته اینایی که ما مسخره میکنیم واقعا عجیب غریب و مسخرن)

نینا گفت:نگین این پسره را موهاشو وای خیلی مسخره است.

نگین گفت:افتضاحه فکر کن یه طرفش کچل یه طرفش موهاش کوتاه کوتاهه یه طرفش بلند نارنجی خیلی مسخره است.

سارینا به هانا اشاره کرد و گفت:ببین رفتند اونجا بازم شیطونی میکنن و با هانا رفتند کنار نگین و نینا.سارینا زد به نگین و گفت:کجایید یعنی رفتید دستشویی بیایید ببینید استاد چی میگه.

نگین گفت:حالا مامان و بابای من خوشبختانه نتونستن بیان اما شب تا صبح داشتن نصیحت میکردن اشکانم که فقط مسخرم میکرد این استاده هم که تا تو حلقمون ما را نصیحت راهنمایی کرده اه بسه دیگه.

هانا هم اومد کنارشون و گفت:شما دوتا میخواستید برید دستشویی یا؟؟؟

نینا دستشو گذاشت رو شونه ی هانا و گفت:یا چی هانا ببین اون پسره را نه سارینا ببین ما حق نداریم مسخرش کنیم؟

هانا هم یه نگاه به پسره کرد و گفت:وای چه مسخره و چندش آوره حالم بد شد اه.

سارینا گفت:بچه ها الان باید بریم بیایید بریم کنار استاد.

دخترا رفتند کنار استاد.

مامان نینا گفت:خاله نگین حواست باشه ها.

استاد گفت:نگین شما سرگروهشونیا حواست بهشون باشه شما 4 تا از بهترین های ماهستید حسابی رو سفیدمون کنید بچه ها.

نگین یکم این پا و اون پا شد و با کلی زور گفت:باشه چشم حتما به خدا تا صبح داشتم نصیحت میشنیدم.

مامان نینا گفت:خوب خاله ساده اید باید حسابی مراقب باشید اگه سفرتون انقدر مهم نبود اصلا نمیذاشتیم برید...

پدر نینا رفت کنار همسرش و دستشو گذاشت رو شونشو و گفت:عزیزم کافیه باشه خودشون مراقبن خدا هم همراهشون بسه.

مامان سارینا گفت:پس بچه ها خیلی حواستون باشه نمیدونم چرا انقدر دلم شور میزنه.

پدر هانا گفت:شما خانوما باید یکم اعتماد به بچه هاتون  داشته باشید و از همه مهتر از خدا بخواهید همیشه باهاشون باشه بالاخره دیر یا زود باید بلد بشن که تنها و مستقل از پس خودشون بر بیاند.

پدر سارینا هم گفت:بله حق با شمااست بالاخره باید یاد بگیرن این سفرم موقعیت خوبی شد تا یکم تجربه کسب کنن.

که اعلام کردن مسافرین سئول هر چه زود تر سوار بشن....نگینم تو دلش گفت:آخیش خیالم راحت شدا از دست حرفاشون راحت شدم.

والدین رفتند و بچه هاشونا بوسیدن.نگینم هویا را بوسیدآخی نازی خوب ادامش وقتی خداحافطی تمام شد بچه ها سوار شدن.....

نگین گفت:آخیش راحت شدیما بچه ها حالا یه وقت نشه مقصد نهایی 1 سقوط کنیم؟

هانا گفت:نه نگین خدا نکنه بریم بشینیم ا ما سه تا یه جاییم سرگروه گرامی شما جلوی مایی....آخی تنهایی معلوم نیست باکی؟

نگین گفت:هه ایشالا با یه پسر خوشگل دلتون آب.

نینا گفت:اگه کامران جونت بود خوب بود نه؟

نگین گفت:آخی نازی کامرانم بود که عالی بود آخ جون من دم پنجرم.

نینا گفت:هه منم دم پنجرم دلت آب.

سارینا گفت:خوب برید دیگه باید اونجا بشینیم.آخی نگین تو نیستی چه بد.

نگینم رفت نشست و گفت:طوری نیست همینه زندگی منم و خودم و کامران.

نینا و سارینا و هانا هم رفتند نشستند.

نینا گفت:نگین پسر اومد یه وقت کاری نکنیا من از این پشت حواسم بهت هست.

نگین گفت:بی مزه الان دین میادش با سم میشه سریال ماورا الطبیعه((super natural.

که دوتا پسره ای اومدن کنار نگین نشستن.

نگینم خیلی خوشحال شد برگشت به سارینا گفت:بیا اینم دین و سم.

سارینا گفت:او همینه دقیقا الان روح میاد یا خون آشام؟

هانا گفت:معلومه گودزیلا.





نوع مطلب : پرواز در افق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :