تبلیغات
فقط داستان - قسمت اول عشق حقیقی
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ
سلام من برگشتم...............

Real Love

 

نگین تازه چهارماه بود كه از كانادا برگشته بود اون برای گرفتن لیسانس به یكی از دانشگاه های كانادا رفته بود بعد از كلی اتفاقای عجیب غریب برگشته بود نشسته بود داخل پارك همون طور كه داشت به یه آهنگ با هنذفریش گوش میكرد قدم میزد كه یه پسری از جلوش رد شد نگینو دید پیله كرد بهش كه بیا با هم دوست بشیم شماره بدم از این حرفای چرت پرت نگینم صدای آهنگشو زیاد كرد و به قدم زدنش ادامه داد پسره هم بعد از چند دقیقه بیخیال شد و رفت......نگین همین طور كه آه میكشید نشست روی یه نیمكت و مشغول تماشای پارك شد.....پاییز بود نسیم خنكی میوزید برگ ها روی زمین افتاده بودند فضای شاعرانه ای را به خود گرفته بودند........همین طور كه داشت تو رویاهاش قدم میزد تلفنش زنگ خورد گوشیشو جواب داد......

-سلام نگین خانوم خوبی چه خبر از كانادا؟چه دختر خاله ی بی احساسی هستی تو.

-سلام چه طوری شیوا هیچی خبر خاصی نبود.....

-الان كه بهتری؟

-وا چرا خوب نباشم؟

-واسه هویا میگم دیگه؟نكنه نمیدونی؟

رنگ نگین مثه گچ شد و ضربان قلبش بالا رفت......

-هویا؟مگه چی شده؟

-وای نمیدونی منم دقیق نمیدونم اما تصادف كرده نگین و فلج شده دكترا گفتند دیگه هیچ وقت خوب نمیشه از كمپانی هم میخواند بیرونش كنند.

نگین همین طور كه داشت به حرفای شیوا گوش میداد حالش بدتر بدتر میشد چی هویا فلج شده یعنی دیگه نمیتونه راه بره واسه همیشه چرا آخه.

-نگین خوبی چیزیت كه نشد گفتم كه عاشق هویا هستی بهتره بدونی عزیزم ناراحت نشیا.

-باشه شیوا ممنون كه گفتی.....من برم خونه.

-باشه عزیزم خداحافظ.

-خداحافظ.

نگین شروع كرد به لرزیدن و سرش داشت گیج میرفت یعنی واقعا هویا دیگه نمیتونست راه بره میخواند از گروه اخراجش كنند هویا را چرا آخه....مگه چه جوری تصادف كرده خدایا.....به سختی خودشو رسوند خونه رفت روی تختش ولو شد به تصویر صفحه گوشیش نگاه كرد هویا بود با لبخند همیشگیش وای چه طور ممكنه یواش یواش صفحه ی گوشیش پر از اشك شد گریه كرد گریه كرد خدا را شكر كسی خونشون با صدای بلند گریه كردو گوشیشو چسبوند به صورتش......باید چیكار میكرد چیكار میتونست واسه هویا بكنه آخه.......خیلی فكر كرد و به خودش اومد و نشست روی تختش.....باید هر طوری شده بره كره به هر قیمتی شده......تو همین فكرا بود كه صدای در اومد و پدر مادرش اومدند نگین صورتشو پاك كرد و بلند شد رفت بیرون.....

-سلام مامی سلام ددی.

-سلام عزیزم.

-سلام دخترم.

ددی میخوام راجع به یه موضوعی باهاتون صحبت كنم.....

-چه موضوعی دخترم بیا بشین ببینم...

-راستش ددی من میخوام فوق لیسانس بگریم میخوام برم كره.....

مادرش تا اینو شنید گفت:هان واسه فوق لیسانس یا هویا كدومش؟

-مامی فوق لیسانس دیگه بذارید برم.

-نخیر از این خبرا نیست 4 سال همش استرستو داشتم كه چیكار میكنی كجایی این بار دیگه هیچ جا نمیری.

-مامی لطفا فقط دو ساله باشه ددی برم؟

-دخترم چرا میخوای بری كره خب همینجا بمون حق با مادرته مگه اینجا چه ایرادی داره؟

-خب دوست دارم برم اونجا فقط دوساله لطفا خواهش خواهش.

-نگین اصلا منو پدر مخالفیم......

-خیلی خب باشه....مخالف باشید......نگینم رفت تو اتاقشو درو بست و تا سه روز هیچی نخورد هر چی مادر پدرش اصرار كردند به گوشش نرفت كه نرفت......

-روز سوم مادرش رفت در اتاقش و گفت:بیا بیرون باهات كار داریم.....

نگینم با هزار زحمت بلند شد رفت....

-دخترم منو مادرت خیلی فكر كردیم نمیخوایم تو را این طوری از دست بدیم ......خیلی خوب باشه كارای رفتنتو درست میكنم واست اقامت میگیرم با یكی از دوستام صحبت كردم كارتو درست كنه اون هفته دوشنبه پرواز داری.....

-نگینم چشماش یه برقی زد و گفت:جدی میگید؟

-بله عزیزم پس چی.....ما نمیخوایم تو خودتو این جوری نابود كنی.....

مامان نگین گفت:گلی خانوم غذای نگینو بیارید بعد از سه روز یه چیزی بخوره دخترم.....

-مامان یه چیزی میشه شیوا هم با من بیاد؟

-شیوا نمیدونم خالت اجازه بده یا نه.

-مامی یه جوری راضیش كن.....

-راستش دخترم تو 2 ماه قبل از باز شدن دانشگاه میری میخوای تو این دوماه شیوا باهات بیاد؟خانوم شما با خواهرتون صحبت كنید ببینید میشه راضیش كرد یه مدت باهم باشند.

-باشه راضیش میكنم.

نگینم نشست و غذاشو خورد.....و رفت داخل اتاقش نگین تك فرزند بود مادرش دندان پزشك بود و پدرشم تاجر بود و از خانواده های بسیار مرفه بودند.....نگینم رفت داخل اتاقش و شروع كرد به جمع كردن وسائلش تا بالاخره دوشنبه شد و رفت فرودگاه كه بره به كره خالشم با هزار زحمت راضی شده بود......عموش برای بدرقه اش اومده بود نگین با عموش خیلی خوب بود چون عموش خیلی جوون بود و رابطه ی خیلی خوبی با نگین داشت.

-نگین مادر جان مراقب باشی گفتم واست یه خونه ی خیلی خوب جور كنند تو 2 ماه قبل از شروع دانشگاهت میری واسط خدمتكار ایرانی هم گفتم بگیرند دیگه حواستو جمع كن اونجا خانوم صالحی میاد دنبالت كه راهنماییت كنه مراقب باش خوب به حرفاش گوش كن.

-بله دخترم حق با مادرته این بار نذاشتیم بری خوابگاه واست خونه گرفتیم كه راحت باشی دیگه مراقب خودت باش.

-خاله مراقب باشید شیوا جان عزیزم شما هم.

-باشه مامان حتما. نگران نباشید.

پدر شیوا گفت:دخترا خیلی مراقب باشید.

نگین گفت:چشم.

-بابا ول كنید مراقبن دیگه ببین عمو اگه اونجا خیلی خوب بود به منم خبر بده یه مدت بیام پیشت و كنارت باشم ببینیم انقدر كره كره میكنی بعد از برگشتنت چی میشه.

-باشه چشم حالا ببین چی میشه بذار من برم فعلا تا بعدش.....

از باند اعلام كردند كه مسافرا سوار بشند نگین و شیوا هم خداحافظی كردند و زود رفتند سوار هواپیما شدند و تازه استرش نگین شروع شد كه حالا هویا را از كجا باید پیدا كنه آهان از كمپانیشون دیگه خوب من كه 8 ترم بیشتر كره ای نخوندم اگه هویا یه چیز بگه من نفهمم چی یعنی باید مثه آدم های اولیه با عكس كشیدن با هم حرف بزنیم یا علی باید چیكار كنم حالا كاش 4 ترم دیگه میخوندم خوب بالاخره دیكشنری كه دارم نمیدونم حالا بشه یا نشه تازه من باید چیكار كنم آهان من میخوام به هویا كمك كنم دیگه میرم خدمتكارش میشم آخ جون عالیه اینجوری حسابی مراقبشم اما من كه هیچ كاری بلد نیستم وای خدا جونم چیكار كنم حالا اصلا من چه جوری خونه هویا را پیدا كنم یعنی تنها زندگی میكنه نكنه دوست دختر داره وای یعنی چه جوریه آخه؟در طول پرواز هزار تا فكر كرد و یه كلمه هم با شیوا حرف نزد تا بالاخره رسیدند با خانوم صالحی رفتند خونه ای كه باید میرفتند.....خونه خوب تمیز خوشكلی بود خدمتكارشم یه خانوم نسبتا جوان بود بعد از سفارشات خانوم صالحی نگین نشست روی صندلی كه سوالات خودشو ازش بپرسه....

-خانوم صالحی شما خیلی وقته اینجا هستید؟

-بله حدودا 7 سال هست.

-بعد كمپانی خواننده ها را چه جوری میشه پیدا كرد؟

-خوب كمپانیشون مشخصه هر كمپانی خواستی بری من فردا آدرس تمام كمپانی ها را واسط میارم فكر كنم حسابی كی پاپی هستیا فقط حواست باشه تا دیر وقت بیرون نباشی عزیزم بخوای واست راننده شخصی میارم.

-نه ممنون راننده نمیخوام فقط آدرس ها را سریع تر واسم بیارید و من چه جوری زبان كره ایمو قوی تر كنم من قبلا تا حدودی خوندم.

-واست چندتا كتابم میارم بخونی یه چند تا اصل كلی یاد بگیری.

-آهان راستی غذاهاشونا چه جوری میتونم یاد بگیرم؟

-اونم یه كتاب واست میارم كامل توضیح داده.دیگه چیزی نمیخواهی عزیزم خدمتكارتم هر موقع خواستی هستش هر موقع نمیخواستی بهش بگو بره.

-باشه ممنون....فقط زود تر بیارید.خانوم صالحی رفت  نگینم از خدمتكاره خواست بره و فردا بیادش.....رفت و لوازمشو گذاشت تو اتاقش نشست به فكر كردن...خیلی فكرش مشغول بود......

شیوا هم رفت كنارش و گفت:بتركی خب یه چیزی بگو دیگه چرا انقدر ساكتی تو دختر واسه هویا حتما نترس پیداش میكنیم حالا پیداش كردی میخوای چیكار كنی؟

نگین نشست لب تختشو موهاشو باز كرد و گفت:شیوا حق نداری فحشم بدی.

شیوا اومد نشست كنارش و گفت:وای چه فكری تو كلته؟

نگین گفت:ام من خیلی فكر كردم اول باید كامل متوجه بشم قضیه چی بوده تا بعد تصمیم بگیرم.

شیوا گفت:باشه یعنی فردا مراسم جستجوی حقیقت شروع میشه یا جستجوی هویا كدومش؟

-معلومه جفتش شیوا خیلی باید كمكم كنیا باشه؟

-چشم عزیزم.....

نگین شیوا انقدر خسته بودند كه یكم كه با همدیگه حرف زدند جفتشوم خوابشون برد.....

صبح كه شد با هم بیدارشدند رفتند یه چیزی خوردند منتظر خانوم صالحی شدند....

شیوا گفت:نگین به نظرت وقتی اونا را ببینیم چی میشه؟

-نمیدونم به نظرت بهمون نگاه میكنند؟

-اون كه صد در صد چمونه انقدر خوشكلیم.دلشون بخواد.

-قبول دارم بعله.

-خیلی خوب من برم یه دوش بگیرم بیام نگین فعلا.

-باشه برو تا بعدشم من برم.

شیوا رفت حمام و نگینم نشسته بود به فكر كردن كه خانوم صالحی اومد و كلی كتاب بهش داد و یه شماره داد بهش هر موقع خواست زنگ بزنه راننده واسشون بیاد....

نگینم گفت فعلا به خدمتكار احتیاج ندارم هر موقع خواستم خودم بهتون میگم.

خانوم صالحی هم رفت....نگینم همه كتاب ها برگه هایی كه خانوم صالحی آورده بود ریخت دورش و شروع كرد به خواندن تا برگه ی مورد نظرشو پیدا كرد وای آدرس تمام كمپانی ها توش نوشته شده بود عالی بود....نگین تمام آدرس ها را خوند و حفظ كرد كه شیوا از حمام اومد بیرون.....





نوع مطلب : TruE LoVe، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 01:08 ب.ظ
great submit, very informative. I ponder why the other specialists of
this sector don't understand this. You should continue your writing.
I am sure, you have a great readers' base already!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :