تبلیغات
فقط داستان - قسمت اول سه پسر استثنائی
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
بله میبینیم که من دارم با داستانام یکی یکی میام....

سه پسر استثنائی.......

 

 

داستان ما از جایی شروع میشه كه سه تا پسر متولد میشن كه از هر لحاظ تو دنیا متفاوت بودن....اولی كیم سانگ بوم....كه بهش لقب شاهزاده ی لبخند را میدن...دومی كیم میونگ سو كه لقب جذاب ترین پسر را میگیره و سومی شین دونگ هو كه بهش لقب تسخیر كننده ی قلب ها را میدن این سه پسر از فامیلای دور همدیگه بودن و همشون یه گروه زده بودن به اسم پسران استثنائی دختری تو كره وجود نداشت كه عاشق این سه تا پسر نباشه این سه پسر وقتی خواننده شدن انقدر طرفدار پیدا كردن كه زبانزد كل دنیا شدن.....حالا پسرا از بچگی طرفدار داشتن حتی از مهدكوكم دخترا ازشون خواستگاری میكردن و میگفتن ما خواستار آن هستیم كه عروس شما بشیم و واسه همین پسرا بااینكه خیلی مهربون بودن غرور گرفتشون....تا سال سوم دبیرستان.....كه به خاطر اینكه محل زندگیشون عوض شد اونا هم مجبور شدن برن یه دبیرستان دیگه....

روز اول در دبیرستان.....

پسرا از ماشینشون پیاده میشن و عینك دودیاشونا بر میدارن و میرن داخل مدرسشون....

كیم میونگ سو كه به ال معروف كه معنی روشنایی میده میگه:اه اینجا هم مدرسه است حالا بازم وارد بشیم دخترا میریزند روسرمون....

دونگهو گفت:چیكارشون داری آخه از ما بهتر كه پیدا نمیكنن....

ال گفت:درست میگی دیگه عادت كردم به كاراشون....

و داخل كلاس شدن....تا چشم دخترا به اونا افتاد جیغشون رفت هوا و دویدن به سمتشون كه امضا بگیرن...جز سه نفر از دخترا كه تا دیدن كیا اومدن تو كلاسشون بهم دیگه یه ادا در آوردن....

ال همین طور كه به دخترا امضا میداد گفت:بچه ها چرا اون سه تا نیومدن؟؟

كیم بوم گفت:شاید منتظرن خلوت بشه بیاند هدیه هاشونا بدن به ما یكم رفتن تو شوك حتما دیگه....

دونگهو همین طور كه بلیسی شو میخورد گفت:حتما همینه دیگه.

نگین به الینا گفت:اینا كین دیگه؟

تیها گفت:مگه نمیدونی پسران استثنائی هستن دیگه!

نگین گفت:یعنی هویا را میشناسند؟

الینا گفت:آره دیگه اون پسره ال تو گروه اینفینیت بوده دیگه.

نگین گفت:ا راست میگیا اون چله است.بچه ها زنگ تفریح بریم یه حال اساسی ازشون بگیریم.

الینا گفت:موافقم.

تیها گفت:پس بریم تو فكرش باید چیكارشون كنیم.سر كلاس تمام دخترا محو تماشای این سه تا پسر بودن.زنگ كه خورد....تیها و الینا و نگین موهاشونا مرتب كردن و رفتند از جلوی پسرا رد بشن.

وتا رسیدن به پسرا خم شدن و احترام گذاشتن و گفتند:سلام پسرا.واومدن بالا....كه تا چشم پسرا بهشون افتاد چشماشون داشت از حدقه در میومد.

اما خوب بروز ندادن كه موزمارا.

نگین رفت روبه ی ال و گفت:ببخشید من شمارا جایی دیدم نه نه شما نبودید به كیم گفت :شما آره شما شایدم شما بودید نمیدونم شما سه تا 5 قلو هستید؟

ال گفت:چی ما سه تا 5 قلو حالت خوبه؟

نگین رفت جلو دست الو گذاشت رو پیشونیش و گفت:ببین خوب خوبم باور كن شما 5 قلو هستید.

الینا هم اومد جلو و گفت:شك ندارم 5 قلو هستن.

دونگهو گفت:منظورتون چیه؟

تیها هم اومد كنارشون و گفت:وای بچه ها خودشونن.من واقعا از دیدنتون مشعوف شدم.بعد گفت:كدومتون شاهزاده ی لبخند هستید؟

كیم بوم یه لبخند زد و گفت:من....

بعد نگین گفت:حالا بخند ببینم..كیم بومم یكی از لبخندای خوشكل همیشگیشو زد نگین گفت:یكم دیگه بخند...كیمم یكم دیگه خندید نگینم با تعجب گفت:شاهزاده ی لبخند كه نه ولی وای خدای  من خود میمونی شاید شاهزاده ی میمونی باشی.

تیها و الینا هم زدن زیر خنده...بعد تیها رفت روبه روی ال و گفت:ببخشید شوخی بود حالا اگه یه سوسك دمرو افتاده باشه و دستا پا بزنه یعنی چی؟

ال گفت:یعنی پشت افتاده دیگه.

تیها ابروهاشو انداخت بالا و گفت:نوچ شما را دیده داره به قیافه ی مسخرت میخنده.پسرا داشتند از عصبانیت میمردن این دخترا اولین دخترایی بودن كه باهاشون همچین رفتاری داشتند بعد الینا رفت جلوی دونگهو و گفت:گفتم 5 قلو هستیدا ما تو خونمون 1 جفت میمون داریم كپ شما یعنی تشابه از این بیشتر پیدا نمیكنید باور كنید.

بعد سه تاییشون یه زبون واسه پسرا در آوردن.

ال بلند شد وگفت:چی چه طوری جرات كردی بامن این طوری حرف بزنی اگه میخواستی جلب توجه كنی راه های بهتریم هست.

دونگهو گفت:آخه اینم شد راه ابراز احساسات آخه؟

الینا گفت:ابراز احساساتو به آدم میكنن نه به شما ملتفت شدید؟

كیم بلند شد وگفت:شاهزاده ی میمونا اگه من شاهزاده ی میمونا هستم تو هم حتما پرنسسشونی.

نگین گفت:اگه شاهزاده ی میمونا تو باشی منم پرنسس و بچمون به تو بره كه دیگه نور الا نوره كه.

كیم بوم گفت:خودتو به من نچسبون اگه تو پرنسس من باشی ترجیح میدم خودكشی كنم تا با یه آدم مسخره و بی ادبی مثل تو باشم.

الینا گفت:توخودت گفتی نگین پرنسسشونه حتما منظوری داشتی دیگه.

ال گفت:منظور شما داشتید كه صبح مارا بهم زدید.

تیها گفت:داشتم فكر میكردم اگه هر روز شماها را ببینم هم اشتهام كور میشه هم میل به درس خوندنم اصلا چهرتون ذوق آدما كور میكنه.

ال گفت:مجبور نیستی ببینی.مااز این كلاس میریم.

الینا گفت:جدی چه خبر مسرت آمیزی یعنی اگه یه عالمه پول برنده میشدم انقدر خوشحال نمیشدم.

دونگهو گفت:چه طور جرات میكنی میدونی ما كی هستیم مگه ما باشما چه كار داشتیم این طرز برخورد نیست.

الینا گفت:همینه كه هست.

ال گفت:وای همش واسه جلب توجه من مطمئنم.

الینا گفت:وای نه واسه ابراز تنفره.....

كه تلفن نگین زنگ زد.....و رفت یه گوشه حرف بزنه......

بعد از چند دقیقه اومد كنار دوستاشو و گفت:بچه ها كارمون در اومد امشب مهمان داریم دوستای قدیمی مامانم اینا البته شمادوتا هم با مامان باباهاتون دعوتید........

تیها گفت:حالا چند نفر هستند كیا هستن؟

نگین گفت:نمیدونم مامانم گفت سریع برم خونه فكر كنیم واسه شام چی سفارش بدیم.

الینا گفت:كه این طور خوب بچه ها بریم تو حیاط.

ال گفت:آره برید بذارید ما یكم با آسایش اینجا باشیم.

تیها گفت:چه كاریه همین جا میمونیم الان زنگ تفریح تموم میشه.....

دونگهو گفت:هر كاری میخوایند بكنید اصلا مهم نیست....

نگین گفت:واقعا چی تو این زندگی مهمه هیچی بچه ها بریم و یه ادا واسه پسرا در آوردن و رفتند نشستند...





نوع مطلب : سه پسر استثنائی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 12:14 ق.ظ
وااااااااییییی.......این همون روحیه بودک بهت گفتم عاشقشم.......من ادامشومیخاااااااااااممممممزوووووووودددددد
Negin ღღღ بعله همونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :