تبلیغات
فقط داستان - قسمت 13 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و اما........

بانی سرشو انداخت پایین و گفت:خب نگین آخه؟!

نگین گفت:ببین بانی جان مشكل من تو من فقط باید از بایت تو مطمئن بشم و بعد راحت راجع به خودم تصمیم بگیرم تو دختر خیلی خوبی هستی عزیزم حق انتخاب داری مطمئن باشم جین را میخوای بانی؟

بانی ساكت موند.....

نگین سر بانی را آورد بالا و گفت:این مهم ترین تصمیم زندگیته اگه دلت با جین هست باهاش بمون.....بانی حرف بزن میخوای چیكار كنی؟

بانی گفت:نمیدونم هر چی تو بگی!

نگین گفت:مگه میخوام باهاش باشم خودت میخوای باهاش باشی میخوایش یا نه؟

بانی یكم این پا اون پا كرد و گفت:آره میخوامش.......ازش خوشم میاد....

جین هم نیشش تا بنا گوشش باز شد......

نگین یه نگاه به چانجی كرد و گفت:چانجی تو جین را تضمین میكنی كه پسر خوبیه؟

چانجی یكی زد رو شونه ی جین و گفت:آره پسر خوبیه....

جینم اومد جلو و دست بانی را گرفت و گفت:بانی مطمئن باش پشیمون نمیشی راستش نگین من میخوام یه مدت با بانی باشم بعد اگه بانی منو قبول كنه دوست دارم بیام خواستگاریش......

نگین یه نگاهی به بانی كرد و گفت:راستش جین پدر منو و بانی فوت كردن منو بانی تنها زندگی میكنیم.....تو باهاش باش اشكالی نداره بانی هم مطمئن باش اگه باهاش خوب باشی بهترین دختر دنیا واست میشه.....من مخالفتی ندارم دیگه خودتون تصمیم بگیرید.....

جین گفت:واقعا فوت شدند متاسفم باشه نگین حتما خودم مراقبشم خیالت راحت.

بانی گفت:ممنون نگین.....و اومد جلو و نگینو بغل كرد و گفت:راستش میدونم به خاطر من تاحالا از خیلی چیزا گذشتی به خاطر من خیلی كارا كردی هیچ وقت احساس كمبود نكردم هیچ وقت احساس نبود پدر مادر را نكردم هرچی خواستم از خودت زدی كه من داشته باشم واسم خواهر بودی پدر بودی مادر بودی بهترین دوستمم بودی واسم همه كاری كردی نگین همیشه دوست دارم تو بهترینی.......

نگین گفت:عزیزم بانی جان من كاری نكردم واست امیدوارم خوشبخت بشی.....

بانی از بغل نگین اومد بیرون و اشكاشو پاك كرد و گفت:تو با چانجی قراره چیكار كنید؟

چانجی اومد دستشو انداخت روی شونه نگین و گفت:نگین گفته وقتی تكلیف بانی روشن بشه راجع به من تصمیم میگره خب حالا نظرت چیه نگین؟

نگین دست چانجی را انداخت و گفت:من نظری ندارم؟

بانی گفت:واسه چی میخوای با خواهر من باشی؟

چانجی یكم به جین نگاه كرد و گفت:خوب منم عین جین دیگه میخوام باهم باشیم و بعد ازدواج كنیم همین.

نگین گفت:اوه.....اوه خدا به خیر كنه بانی.

بانی گفت:واقعا....

جین گفت:مگه چیه بده میخوایم واستون سنگ تمام بذاریم؟

نگین گفت:نه اصلا فقط حرفایی كه امشب زدیم بین خودمون بمونه.





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :