تبلیغات
فقط داستان - قسمت 7 عشق حقیقی
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و اما..........

هویا:گفتم بشین اگه قراره  2 ماه اینجا باشی باید هر چی من میگم گوش كنی.....

نگینم نشست و با اكراه كمی غذا خورد....

سونگ یول گفت:وای خیلی خوشمزه است....هویا فكر كنم حسابی چاق بشیا....

نگینم یه لبخند زوركی زد......

سونگ جونگ گفت:نه واقعا خوشمزه است.....

نگینم از سره سفره بلند شد گفت:هر موقع تمام شد بگید بیام واستون جمعش كنم....و رفت تو اتاقش......

ووهیون گفت:هویا خدا بهت رو كرده فقط بدون این فرشته نجاتته باهاش خوب رفتار كن.

هویا هم آروم آروم غذاشو میخورد و هیچی نمیگفت بعد از چند دقیقه ووهیون رفت دنبال نگین و در زد و وارد شد.....و گفت:میشه صحبت كنیم؟

نگین:آره حتما.....

ووهیون نشست كنار نگین روی تختش و گفت:تا اونجایی كه من متوجه شدم خیلی هویا را دوسش داری.....

نگین:ووهیون حاضرم تمام زندگیمو بدم بمیرم فقط هویا پاش خوب بشه.....حاضرم من جای اون اینجوری بشم خودشو تخلیه كنه سرم داد بزنه بهم بد بیراه بگه منو كوچیك كنه منو بزنه اما ناراحتیشو نریزه تو خودش من نمیخوام بیشتر از این ناراحتی بكشه من نمیخوام بیشتر از این زجر بكشه نمیتونم ناراحتی و غمشو ببینم نمیتونم تو این موقعیت ببینمش......و زد زیر گریه......ووهیونم نزدیك نگین شد و بغلش كرد و سرشو گذاشت توی سینش و موهاشو نوازش كرد و گفت:نگین جان آروم باش باید اعتراف كنم هیچ جای دنیا هیچ دختری مثل تو پیدا نمیشه من میدونم میفهمم چه قدر هویا را دوسش داری خودمم دوست دارم هویا خوب بشه اما واقعا نمیدونم.....نمیدونم چی بشه.

نگین خودشو از بغل ووهیون كشید بیرون و گفت:ووهیون من باید پزشك هویا و مادرشو ببینم لطفا هر جور شده.

ووهیون:باشه فردا صبح ساعت 9 میام دنبالت كه ببینیشون خوبه؟

نگین:اوهوم ممنون ووهیون واقعا ازت مچكرم.....

ووهیون:خوش به حال هویا كه یكی این جوری دوسش داره.....

نگین:اوهوم نمیدونم فقط خوب بشه من دیگه آرزویی ندارم تا آخر عمرم.

ووهیون گفت:باشه....نگران نباش.....نگین گفت:بریم من میز را جمع كنم....

و با ووهیون رفتند تو آشپزخانه.....اما همه وسائل جمع شده بود و شسته شده بود....نگین یه نگاهی به ووهیون كرد....

ووهیون:كار بچه ها است حتما دیدن حالت بده دلشون نیومده كار كنی....و دست نگینو گرفت و بردش پیش دوستاش....

پسرا نشسته بودند روی مبل و چیزی نمیگفتند.....

نگین رفت كنار هویا و گفت:چیزی نمیخوای واست بیارم؟

هویا سرشو به علامت منفی تكان داد.....

نگینم نشست رو مبل كنار بقیه....همه ساكت بودند......

ال یه نگاهی به نگین كرد و گفت:هویا هم چه شانسی آورده ها من نمیدونستم همچین خدمتكاری واسش پیدا میشه......خوش به حالت هویا....

هویا یه پوزخند زد و گفت:چه خوش به حالی ای داره با این وضعیت من.

سونگ جونگ:خوب هویا حداقل تا ایشونا میبینی دلت باز میشه.....یكم روحیه میگیری.

نگین:هوم بعله اونم چه روحیه ای انقدر روحیه میگیره كه میخواد منو از خونش شوت كنه بیرون.

دونگ وو:هویای احمق چرا اینجوری میكنی.....خب یكم صبر كن ببینیم چی میشه بخوای اینجوری كنی چیزی درست میشه؟

هویا:نه....هیچی تغییر نمیكنه.....هیچی.

دونگ وو:پس انقدر این مسخره بازیا را در نیار.....

سونگ یول:هویا راستی دوست دخترت شنیدم با یكی از خواننده ها دوست شده...البته هنوز مطمئن نیستم اما انگار دوست شده.....

هویا یه نگاهی به سونگ یول كرد و گفت:خوب چیكارش كنم به جهنم من اونا از قلبم بیرون كردم خیلی وقته.....آخه كدوم دختری تو این زمونه عاشق میشه.....دخترا فقط به فكر پول و شهرت هستند.....هیچی دیگه واسشون معنا نداره نه عشق نه معرفت نه احساس.....من كه پسرم اینجوری نیستم.....

نگینم یه اخمی كرد و با حالتی كاملا عصبانی گفت:نخیرم من اینجوری نیستم....آدم اگه واقعا آدم باشه كسی را نه به خاطر شهرتش میخواد نه به خاطر پولش فقط به خاطر قلبش و احساس آرامشی كه با اون میگیره میخواد......

هویا:خود تو اگه بهت پول نمیدادن میومدی از من مراقبت كنی یا مثلا اگه جای اونی بودی كه با من بود این اتفاق واسم میوفتاد با من میموندی عمرا.....

نگین:آره چرا نمونم وا پول چیه مگه من گدا گشنم.....

هویا:پس چرا خدمتكار شدی؟اگه وضعت خوبه.....پول مهم نیست....

نگین:اهم اولا به خاطر پول نیست به خاطر انسانیت البته از روی ترحمم نیست فقط دلم میخواد خوب بشی....

هویا:دوباره گفت میخوام خوب بشی حالیته من هیچ وقت خوب نمیشم هیچ وقت....چه قدر دلت خوشه.

نگین:خوب فعلا قراره یه مهلت به من بدی تا اون موقع هی نگو نمیشه خوب نمیشه هیچ وقت همیشه اینجوریه از این چرندیات نگو لطفا.

هویا:حالا ببینم تا اون دوماه قراره چی بشه.....اما واقعا تو دیوانه ای......

سونگ كیو:خیلی خب هویا انقدر سخت نگیر دیگه یكم آروم باش.

ال:خیلی خب بچه ها من میخوام یكم استراحت كنم اگه میشه دهنتونا ببندید....

سونگ یول:اوه اوه چه غلطا استراحتم میكنه چه چیزا.....ببند دهنتو ال چه قدر خودخواهی تو....الان چه موقع استراحته.

سونگ جونگ:راست میگه خب بد نیست یكم استراحت كنیم....

نگین بلند شد و گفت:خیلی خب من تنهاتون میذارم اگه یه موقع خواستید حرفی بزنید من نشنوم راحت باشید....

ووهیون:نه اشكالی نداره بمون....

نگین:نه من برم بهتره......و رفت داخل اتاقش.....و شروع كرد به خوندن كتاب زبان كره ایش......

از اون طرف پسرا:

ال :میگم هویا اگه این دختره خدمتكار نبود یا وضع مالیشون خوب بود....من باهاش دوست میشدم....خوشكله ها....

سونگ جونگ:آره دختر خوبیه اما من چشمم یه دختره ای را گرفته اون روز فن میتینگ.

سونگ یول:هان اون دختره آره اونم خوشكل بود....یكمم شبیه این بود انگار.

دونگ وو:اوه اوه جدی كی شبیه كی بود؟

سونگ جونگ:اون روز كه فن میتینگ داشتیم یه دختره ای اومد با من كلی حرف زد خیلی دختر زیبایی بود یكم شبیه این خدمتكار هویا بود....

ووهیون:خب شبیه باشن حالا كه چی اما هویا قدر این دختره را بدون یه روز میفهمی...این تنها دختریه تو دنیا كه واقعا واست از جون مایه میذاره.

هویا:آخه واسه یه آدم فلج مگه مغزش معیوبه....این خدمتكاره بهش پول دادن فقط واسه اینكه از نظر انسانی بگه آدم خوبیه داره وظیفشو انجام میده همین.

ووهیون:خیلی خب یه روز از این حرفت پشیمون میشی.....

هویا:ا جدی مثلا كی؟؟میشه بگی نكنه خبرایی هست من نمیدونم؟

ووهیون:نه فقط باهاش درست رفتار كن.

هویا:رفتارم به خودم مربوطه......نه به كس دیگه ای خیلی ناراحته از اینجا بره من مشكلی ندارم.

ووهیون:آخه احمق تنهایی میخوای چه غلطی كنی تو؟؟كاری ازت بر میاد حالا كه یكیم پیدا شده انقدر واست داره كار میكنه تو داری واسش ناز میكنی میخوای انتقام اون دوست دخترتو از این بگیری؟

هویا:به من ربطی نداره آره میخوام از این بگیرم همشون عین همن....فهمیدی عین هم.

ووهیون:خبر نداری هویا یه روز متوجه میشی اشتباه كردی اونم بدجور.

هویا:چه اشتباهی مثلا؟تو با خودت چی فكر میكنی چرا انقدر از این طرفداری میكنی؟

ووهیون:من ازش طرفداری نمیكنم فقط میگم باهاش خوب رفتار كن همین.

هویا:خب نطقت تموم شد انگار خیلی ازش خوشت میاد؟

ووهیون:چه ربطی داره؟!!!فقط هویا میدونم واسه اون دختره كلاش ناراحتی و عصبانی ولی حساب اینو از همه جدا كن از همه.

هویا:خیلی خب فقط منتظر فرمایش شما بودم.....

ووهیون:خیلی كله شقی خیلییییییییییی.

سونگ كیو:اه بس كنید دیگه هویا حق با ووهیون این خدمتكاره به نظر آدم بدی نمیاد باهاش خوب رفتار كن.

هویا:خب بسه باشه خودم میدونم چیكار كنم.

سونگ جونگ:بچه ها ساكت میخوام یكم آرامش داشته باشم....

ال:راست میگه بذارید یكم چشم هامونا ببندیم.

و همه ساكت شدند......اما ووهیون طاقت نداشت حس خوبی نداشت وقتی میدید نگین به خاطر هویا اومده اینجا و هویا اینجوری باهاش رفتار میكنه اصلا نمیدونست باید چیكار كنه خیلی دو دل بود دلش میخواست حقیقتو بگه به هویا اما به نگین قول داده بود اینو مثل یه راز پیش خودش حفظ كنه.....





نوع مطلب : TruE LoVe، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 12:04 ق.ظ
همیشه داستانات عالی بود,امافکرمیکنم بازم بهترشده
Negin ღღღ اوهوم
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 12:03 ق.ظ
واااااایییییی.......مثل همه ی داستانات عالی بووووودددد
Negin ღღღ میسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :