تبلیغات
فقط داستان - قسمت 6 عشق حقیقی
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و...........

ووهیون:تو.....چی گفتی؟تو از اون كله دنیا بلند شدی اومدی اینجا كه فقط خدمتكار هویا بشی اونم تویی كه به قول خودت میگی دست به سیاه سفید نزدی انتظار داری حرفاتو باور كنم؟

نگین:ووهیون به خدا راست میگم عین حقیقته ووهیون خواهش میكنم.....و نشست روی زمین و افتاد به پای ووهیون و گفت:توروخدا التماست میكنم بذاركنار هویاباشم به خدا دروغ نمیگم هویا خوب بشه گورمو از اینجا گم میكنم من فقط میخوام هویا خوب بشه دیگه هیچ آرزویی ندارم لطفا خواهش میكنم......

ووهیون نشست كنار نگین و گفت:اینجوری گریه نكن دختر باشه آروم باش كمكت میكنم بلند شو لازم به این كارا نیست.....و نگینو از روی زمین بلندش كرد و بهش یكم آب داد و گفت:آروم باش نگین درست میشه باشه قول میدم به كسی نگم....خیالت راحت باشه تو آروم باش اینجوری گریه نكن......

نگینم عین این بچه كوچولوها آستینشو كشید رو دستش و اشكاشو پاك كرد.....

ووهیونم دستشو كشید به پشت كمر و نگین و گفت:بهتری؟

نگین آروم سرشو تكان داد....

ووهیونم شروع كرد به كمك كردن به نگین تا غذاشو درست كنه و باهم مشغول درست كردن غذا شدن.....

از اون طرف پسرا:

سونگ كیو همین طور كه روی مبل لم داده بود گفت:خب بچه ها من واستون یه سوپرایز دارم....كی دوست داره ببینه؟

سونگ جونگ :چه سوپرایزی؟

سونگ كیو:بذار ووهیون بیادش.....و داد زد ووهیون بیا اینجا زود باش....

ووهیون و نگینم كه كارشون نسبتا تمام شده بود....ووهیون گفت:خوب كارمون تمام شده بیا بریم....

نگین:باشه بریم....

و با نگین اومدند كنار بقیه.....نشستند....

ووهیون:بله چیكار داشتی؟

سونگ كیو رفت جلوی تلویزیون و یه فلش گذاشت داخل تلویزیون.....و گفت:خوب امیدوارم خوشتون بیاد اول ال محبوب.....سونگ كیو یه تیكه از فیلم بچه گی های تمام اعضای گروه میكس كرده بود و آورده بود.....ال خیلی بچه بود هول هوش 10 ساله اش بود با موهای فرفری بدن لاغر مردنی.....

نگین تا ال را دید زد زیر خنده و گفت:وای این ال واقعا این شكلی بود ال....تو رو خدا.....چرا این شكلی بودی....و همه ی اعضای گروه شروع كردند به خندیدن....ال هم سرشو تكان نداد.....و هیچی نگفت....

سونگ یول گفت:وای ال را نگاه البته من قبلا دیده بودمش اما نه این جوری....

بعدی نوبت سونگ كیو بود......اونم انقدر تپلی بود و مسخره بود كه همه دوساعت بهش خندیدن....بعدم دونگ وو و سونگ یول و سونگ جونگ اوناهم زیاد بد نبودن....تا رسید به ووهیون.....

ووهیونم خیلی لاغر بود.....و موهای ژولیده ای داشت .....اما نگین اصلا بهش نخندید.....فقط بقیه هم گروهی هاش شروع كردن به مسخره كردنش......

و بالاخره نوبت هویا شد هویا هم دست كمی از بقیه نداشت اما تا نگین هویا را دید...بی اراده رفت جلوی تلویزیون نشست و شروع كرد به دست كشیدن روی تلویزیون و اشك تو چشماش جمع شد و گفت:وای الهی قربونت برم فدات بشم من عزیز دلم این تویی واقعا عزیزم چه قدر ناز بودی......همه ساكت شده بودن و صدای هیچ كسی در نمیومد این فیلم مال حدود 7 سالگی هویا بود و مادر هویا داشت بهش غذا میداد و هویا داشت میدوید....هویا تا این صحنه را دید.....یاد زمانی افتاد كه با خانوادش بود یاد زمانی افتاد كه میتونست راه بره.....گریه كرد اونم با صدای بلند......نگین برگشت با هویا چشم تو چشم شد.....با گریه های هویا قلب نگین به آتش كشیده شد و با هر قطره ی اشكی كه از چشمای هویا میومد نگینم بیشتر گریه میكرد و رفت نشست روبه روی هویا و اشكای هویا را پاك كرد و گفت:تو خوب میشی هویا جان نگران نباش......

هویا تو چشمای نگین نگاه كرد بازم میخواست سرش داد بزنه میخواست پرخاشگری كنه میخواست بگه دیگه غیر ممكنه خوب بشم من اما زبونش بند اومده بود انگار زمان را نگه داشته بودن....خوب تو چشمای نگین نگاه كرد....نگاه های ملتمسانه ی نگین هویا را از صحبت كردن باز داشت حتی نذاشت یه كلمه بگه.......هر چی سعی كرد دهنش قفل شده بود.....تنها كاری كه كرد دستای نگین را آروم فشار داد......

نگین تحمل اون فضا واقعا واسش سنگین بود نگاهشو از هویا دزدید و با سرعت هر چه تمام رفت دوید و رفت تو اتاقش و خودشو پرت كرد روی تختش با صدای بلند گریه كرد.......

همه ساكت بودند هیچ كسی نمیتونست چیزی بگه همه مونده بودند چرا یه خدمتكار واسه هویا اینجوری میكنه......مگه اون كیه....ال هم كه نگینو دید یكم مشكوك شده بود اون كیه...........چه قدر آشناست.....

ووهیون بلند شد و تلویزیون را خاموش كرد......و نشست سر جاش.....

ال سكوت را شكست و گفت:اون دختره كیه چرا اینجوری میكنه چه قدر آشناست....اون كه كره ای نیست....

ووهیون گفت:یادت نیست عكسشو كمپانی نشونمون داد دیگه.

سونگ كیو گفت:ببخشید من نباید اینو میوردم فقط خواستم یكم حال هویا عوض بشه.

دونگ وو گفت:خب حالا دختره كجا رفت....هویا این دختره را از كجا واست پیدا كردن....

هویا فقط چشمای نگین جلوی چشماش بود نمیتونست حرفی بزنه ساكت ساكت بود......

نگین همین طور كه گریه میكرد و به زمین و زمون چیز میگفت به خودش اومد....و دید حق نداره اینجوری حال هویا را بدتره كنه اینجوری هویا بدتر داغون میشه یكم فكر كردو نشست و بعد از چند دقیقه به خودش اومد و بلند شد و از اتاق رفت بیرون و رفت میز نهار خوری را چید.....و رفت كنار پسرا و گفت:معذرت میخوام بیایید نهار حاضره....و همه رفتند سر میز....نگینم خواست بره تو اتاقش كه هویا گفت:كجا؟بشین غذاتو بخور.

نگین:نه نمیخوام میل ندارم.





نوع مطلب : TruE LoVe، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 11:54 ب.ظ
وااااااییییی نگیییییینننننخدابگم چی کارت نکنهههههاگه ک جلوی من یکی همچین کاری میکردی وغرورخودتوبرای ی پسرمیشکستی ک خودم ........بقیش بماند
Negin ღღღ چرا پس??
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :