تبلیغات
فقط داستان - قسمت 11 عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : Negin ღღღ
و........

تیا گفت:راجع به اینجا یا بعد از اینجا؟

شیما گفت:كوفت تیا دیوونه دیگه بعدش كه به تو ربطی نداره.

تیا گفت:آره به من ربطی نداره اما خب بالاخره معلومه دیگه چی میشه.

ضحی گفت:نه بابا حالا زوده آخه تو شب تولد خیلی بخواد اتفاق بیوفته یه لبه همین.

شمیم گفت:چی دارید میگید واسه خودتون شماها اصلا همچین چیزایی نمیشه اصلا....واسه آدم حرف در نیارید.

شیما گفت:عزیزم یه چیز عادی و طبیعی این همه واست تدارك دیده نمیخوای ببوسیش؟

شمیم گفت:نمیدونم چه سوال سختیه آخه.

یاسی گفت:ا بچه ها از راه بدرش نكنید شوخی میكنند شمیم جان نترس تو فقط از امشب لذت ببر....

نگینم دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و به یه جا خیره شده بود.

تیا گفت:فكر كنم نگین بیشتر دلش بخواد آره نگین.....الو كجایی دختر؟

نگینم گفت:بعله چی؟؟من دلم چی میخواد؟

تیا گفت:از اونا!!!!

نگین گفت:كوفت تیا بی معنی شدی تو باز دیوونه.

شیما گفت:خوب چه خبر از ووهیون جونت؟

نگین گفت:هیچی!!!خبر خاصی ندارم و یه نگاه به ووهیون كرد و دید اونم داشت نگاش میكرد و یه لبخند بهش زد.....ووهیونم یه چشمك زد به نگین.

شیما گفت:خوب انگار خبرای خوبیم هست.

تیا گفت:خیلی خوب باشه همه دارن سرسامون میگیرند انگار.

شیما گفت:آخی ما موندیم.

نگین گفت:نترس شماهم به زودی....كه موسیقی قطع شد و سی ان یو رفت به جایگاه مخصوصشون و گفت:امشب بهترین شب زندگی من چون بهترین معجزه ی خداوند را به چشم دیدم امشب خدا به من هدیه ای داده كه اگه هزار بار هم ازش تشكر كنم بازم كمه كسی وارد زندگی من شده كه كل زندگی من را تغییر داده شمیم جان تو بهترین و زیباترین هدیه و معجزه ی خداوند هستی كه با وارد شدنت به زندگی من. منو از تمام ناراحتی ها و كارای اشتباهم در آوردی امشب میخونم به خاطر كسی از كل گل های دنیا پاك تر و زیباتره.....و شروع كرد و به خواندن....شمیم محو سی ان یو شده بود انگار زمان متوقف شده بود واسه شمیم بهترین شب زندگیش بود.......فقط محو تماشای سی ان یو بود كه نگین اومد كنارش و دستشو گرفت و بردش كنار سی ان یو و نشوندش كنار سی ان یو.....و خودشم كنار دیوار تكیه داد......وقتی آهنگ سی ان یو تمام شد.....سی ان یو رفت جلوی شمیم زانو زد و هدیه اش از جیبش در اورد به شمیم داد.....شمیم چشماش یه برقی زد و هدیه اشو گرفت و بازش كرد و یه نگاهی به سی ان یو كرد ....سی ان یو هم رفت جلو و گردنبندشو از جعبه در آورد و موهای شمیم زد بالا و واسش بست......نگینم شروع كرد به دست زدن و داد زدن هوووووووو عالیه....و بقیه هم شروع كردن به دست زدن....سی ان یو هم رفت جلو و شمیم بغلش كرد و لپشو بوسید........كه جیغ داد دوستاش رفت بالا.......بعد از چند ثانیه شمیم از بغل سی ان یو اومد بیرون و زل زد به چشمای سی ان یو و گفت:واقعا ممنونم امشب بهترین شب زندگیم بود....

سی ان یو هم یه لبخند خوشكل تحویل شمیم داد و گفت:قابل خانوم خوشكلمو نداره.

كه كیك شمیم آوردند و شمیم رفت پشت كیكش و چشماشو بست و یه آرزو كرد و شمع هاشو فوت كرد و همه واسش دست زدن و بهش تبریك گفتند....و یه خانومی اومد و شروع كرد به تقسیم كیك و همه رفتند نشستند و شروع كردن به كیك خوردن.....جین یونگم رفت كنار یاسی و گفت:به نظرتون شمیم الان چه حسی داره؟

یاسی هم یكم به جین نگاه كرد و گفت:ام حتما هر دختری باشه خوشش میاد مگه چیش كم بود خیلی قشنگ و رویایی بود دیگه عالی بود.

جین گفت:آره عالی بود.....دوست داشتی جای شمیم بود.

یاسی یه لبخندی زد و گفت:آخه كی عاشق من میشه كه بخواد واسم تولد بگیره نه از این اتفاقا واسه من نمیوفته.

جین گفت:چرا نشه ایرادی نداری انقدر خودتو دست كم نگیر.

یاسی:نه بحث این چیزا نیست من فكر نكنم كسی از من خوشش بیاد....

جین گفت:آخه ایرادی نداری من مطمئنم تو آرزوی خیلی از پسرا هستی.

یاسی خندید و گفت:شاید...دوباره موسیقی شروع به خواندن كرد.....

نگینم هی سر جاش وول میخورد دلش یه چیز عجیب میخواست اما ووهیون همین جور كنار دوستاش نشسته بود نگین كیكشو گذاشت زمین و بلند شد یكم راه بره كه بارو اومد كنار نگین و گفت:نگین من حوصلم سر رفته.

نگین:وای دقیقا ببین بارو این ووهیون نشسته اونجا یكم نمیاد پیش من حرف بزنیم....

بارو گفت:واقعا چرا نمیادش؟

نگین سرشو تكان داد یعنی نمیدونم....

بارو گفت:ولش كن نگین یه چیزی هویا ازت خوشش اومده شدیدا میخوای با اون باشی حسادت ووهیون را تحریك كنی؟

نگین یه نگاهی به هویا كرد و گفت:بدم نمیگیا فعلا بیا بریم كنار بقیه تا ببینیم چی میشه.

بارو نگین رفتند كنار بقیه....

نگینم بلند گفت:سندیول حوصلم سر رفته خدا شانس بده جین یونگتون كه رفت كنار یاسی شیما و تیا هم كه با همن گونگ چان هم كه با ضحی سی ان یو هم كه از پیش شمیم تكون نمیخوره منه بدبخت همین جور سرگردونم توام كه پیش دوستاتی اوهوم سندیول منم میرم خونه الان.

سندیول یه لبخند به نگین زد و گفت:الان قهر نكنیا جدی جین یونگ رفت با یاسی؟

نگین یه اشاره بهشون كرد و گفت:اوهوم خودت ببین.

سندیولم یه نگاه بهشون كرد و سرشو آورد در گوش نگین و آروم گفت:مگه این نمیگفت از توخوشش میاد چی شد پس؟

نگینم همه ماجرا را تعریف كرد.

سندیول گفت:عزیزم نگین توام هنوز دوسش داری؟

نگین گفت:یكم اما مهم نیست بذار با یاسی باشه انگار واسه اون بهتره فقط با من بدبخت دعوا داشت ببین با اون چه مهربونه عقده هاشو سر من خالی كرد و رفت با یكی دیگه ووهیونم كه اصلا محل نمیذاره منم میخوام برم با هویا.

سندیول گفت:من واسه جین یونگ دارم  نگین اما راجع به ووهیون و هویا نمیدونم هر تصمیمی بگیری بهت احترام میذارم واقعا چرا نیومد كنارت فقط نشسته كنار دوستاش.....

نگین گفت:اینم شانس من......

بارو گفت:چی میگید یكم بلند تر بگید منم بشنوم.

سندیول گفت:هیچی بارو.....





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 4 اردیبهشت 1394 02:08 ق.ظ
خیلی نازه....خیلی کم بووووود......
Negin ღღღ ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :