تبلیغات
فقط داستان - قسمت 12 کابوس شهر..........
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

نگین خشكش زده بود اصلا نمیدونست باید چی بگه یا قراره چه اتفاقی بیوفته همین طوری ساكت شده بود صدای تپش قلب بیشتر از پیش به گوشش نزدیك شده سرد نبود اما نسیم كمی هم میوزید همه جا ساكت ساكت شده بود نگین میترسید ......میترسید به چانجی به دل ببنده در حالیكه بهش بی میلم نبود ازش خوشش میومد پسر بدی نبود بیشتر ناراحت این بود كه به چانجی آسیب بدی رسونده بود اما آیا واقعا میتونست با چانجی خوشبخت بشه نگین همه چیز راجع به چانجی میدونست راجع به گروهشون راجع به اینكه كاراشون عین همه واقعا نمیدونست باید چیكار كنه.....چانجی گفت:داری حرفامو میشنوی نگین؟نمیخوای چیزی بگی؟

نگین از بغل چانجی اومد بیرون و روبه روش ایستاد و بهش زل زد و گفت:چانجی......نمیدونم چی بگم یا چه جوری بگم اما نمیخوام دروغی بهت بگم منو بانی وقتی خیلی بچه بودیم پدر مادرمون از دست دادیم از اون وقت اومدیم اینجا برای زندگی كردند چانجی اون اوایل توی یه كمپانی به عنوان مدل استخدام شدیم اما رییس كمپانی فهمیده بود منو بانی كسیو نداریم میخواست ازمون سواستفاده كنه واسه همین از اونجا زدیم بیرون دوتایی تك تنها توی شهر بزرگ خودمون بودیم خودمون به هزار زحمت به اینجا رسیدیم منو بانی بیشتر از دوتا خواهر معمولی واسه همدیگه هستیم ما عاشق همدیگه ایم تا وقتی بانی عاشق نشه یه پسر درست حسابی واسش پیدا نشه من نمیتونم به هیچ كسی فكر كنم اون مهمترین فرد زندگیمه باید به یه فرد درست حسابی بسپارمش یكی كه واقعا دوسش داشته باشه یكی كه در هر شرایطی بخوادش و ازش مراقب كنه ازش حمایت كنه بانی خیلی دختر حساسیه اما اگه ناراحت بشه میریزه تو خودش به روی طرفش نمیاره وقتی واقعا طرفشو دوست داشته باشه.....از وقتی از اون كمپانی لعنتی اومدیم بیرون از همه ی مردا متنفر شدم بانی خیلی كوچیك  بود زیاد سرش نمیشد اگه به موقع متوجه نمیشدم معلوم نبود چه بلایی سرش میاد چانجی یه خاطره ی بد تو ذهنم حك شد و دیگه هیچ وقت از بین نمیره از اون موقع رفتارم سرد بی روح شد بانیم سعی میكرد مثه من باشه مثه من رفتار كنه هیچ وقت كاری نمیكرد كه من ناراحت بشم حتی اگه بر خلاف میلش بود هیچ وقت باهام مخالفت نمیكرد...میدونم مقصر همه این چیزا منم چون همه كه مثه هم نیستند واسه خودم ناراحت نیستم اما زندگی بانی را واقعا خراب كردم خیلی در حقش ظلم كردم.....نگین همین طور كه اینا را میگفت.....اشك از چشماش سرازیر شد......چانجی رفت جلو و نگین بغلش كرد.....و با دستش اشكاشو پاك كرد و بعد دستشو گذاشت رو بازوهای نگین و به  چشماش نگاه كرد و گفت:نگین همش به خاطر اون اتفاق بده تو زندگیتونه میدونم روزای بد و سختی را گذروندی منم پدر مادرم وقتی از هم جدا شدند هر كدومشون رفتند یه طرف من موندم و خودم تنهای تنها تو راجع به ما همه چیو میدونی اون اوایل با نیل آشنا شدم دوست كپ بود به گروهشون ملحق شدم كم كم زیاد شدیم 6 نفر شدیم كه هر كدوممنون یه جای زندگیش میلنگه ببین نگین جان درسته من دزد هستم و شاید راه اشتباهی را رفته باشیم اما اگه تو منو بخوای تو منو قبول كنی من قید همه چیزو همه كسو میزنم رو میارم به تو درس میخونم و یه شغل خوب پیدا میكنم ازت مراقبت میكنم نگین واست همه كاری میكنم نگین واست كم نمیذارم نگین واست بهترین زندگی را فراهم میكنم نگین تو فقط منو قبول كن......

نگین چشم دوخت به چشمای چانجی داشت گریه میكرد جفتشون گریه میكردند......نگین طاقت گریه های چانجی را نداشت.....خوب به عمق چشماش نگاه كرد و بی راده گفت:دوست دارم چانجی......

چانجی شوكه زده شده بود باورش نمیشد نگین داره همچین چیزی را میگه.......انگار زمان متوقف شده بود و نگاه گرم چانجی از نگین كنده نمیشد خوب بهش نگاه كرد.....نگین منو دوست داره واقعا به من گفت دوست دارم......یعنی قراره زندگیم عوض بشه.....خدایا شكرت....تو همین فكرا بود كه نا خودآگاه نگینو بغلش كرد و نگینم دستشو گذاشت پشت كمر چانجی......و محكم بغلش كرد و با هم بلند گریه كردند.....بعد از چند دقیقه كه آروم شدند.....از بغل هم اومدن بیرون و نشستند اون لب نگین سرشو گذاشت رو شونه ی چانجی و چانجی هم دستشو انداخت دور نگین و مشغول دیدن شهر شدند.....

از اون طرف بانی و جین رسیدند و مشغول بالا اومدن از كوه شدند....

جین یه نگاه به بانی كرد و گفت:بانی یه چیزی بگم؟

بانی گفت:بله؟

میشه بهم یه فرصت بدی؟

چه فرصتی؟

جین دست بانی را گرفت و یه گوشه ای ایستادند....

راستش بانی میخوام خودمو بهت ثابت كنم اگه اجازه بدی بذار یه مدت با هم باشیم بذار خودمو بهت نشون بدم بذار بهت ثابت كنم كه میخوامت بانی من خیلی دوست دارم واقعا دوست دارم بدون تو نمیتونم....

بانی همین جور خشكش زده بود از جین بدش نمیومد اما نمیدونست باید چی بگه.

ببین بانی جان من واست از جونمم میگذرم یه مدت باهام باش اگه اخلاقمو دوست نداشتی ازم بگذر.نه نگذر بانی نمیدونم بانی واقعا نمیدونم چی بگم یا چیكار كنم اما خیلی دوست دارم.

بانی فقط تو این فكر بود كه باید چیكار كنه.....باید احساس جین را قبول كنه یا نه.....باید با نگین حرف میزد......

جین گفت:بانی ؟؟؟میخوای چیكار كنی؟

نمیدونم جین میخوام با نگین حرف بزنم.

چرا با نگین اون خودش الان درگیر عشقشه.

چی؟؟؟عشقش دیگه كیه؟

چانجی من مطمئنم اونا زوج خوبی میشن.....توام نگران نباش....

چی میگی راجع به خواهرم تازه هر كاری بكنند به خودشون مربوطه نه به ما.....

خوب توام خودت تصمیم بگیر من میخوام نظر خودتو راجع به خودم بدونم میخوام بدونم نظرت راجع به من چیه؟

نمیدونم جین باید فكر كنم.

خواهش میكنم بانی یه كلمه دوسم داری یا نه؟

جین بذار صبر كن باید فكر كنم.

آره یا نه همین......

نمیدونم جین بریم پیش نگین و چانجی لطفا......

جین هم راه افتاد رفتند كنار چانجی و نگین.....اونا نشسته بودند كنار هم و داشتند صحبت میكردند كه بانی داد زد نگین......

نگینم با چانجی بلند شد رفت كنارشون.....بانی گفت بیا كنار كارت دارم و تمام ماجرا را واسه نگین تعریف كرد و جینم داشت با چانجی حرف میزد.....نگین دست بانی را گرفت و اومد كنارشون....و گفت:جین تو بانی را دوست داری؟

جین گفت:آره بیشتر از هر چیزی.....

-قول میدی تحت هر شرایطی كنارش بمونی؟

-آره حتما چرا كه نه......

نگینم دست بانی را گذاشت تو دست جین و گفت:از حالا به بعد به جای من تو مراقبش باش بانی هم دوست داره مطمئن باش.....

جین گفت:چی؟؟؟جدی میگید؟

نگین یه نگاهی به بانی كرد و گفت:بله جدی میگم....فقط خواهر من خیلی حساس خجالتیه سپردمش دست تو واسه همیشه.

بانی گفت:اما آخه.

نگین گفت:اما آخه نداره خودتم كه دوسش داری چرا كتمان میكنی؟

 





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 07:33 ب.ظ
I enjoy reading a post that can make people think.
Also, many thanks for allowing me to comment!
دوشنبه 28 فروردین 1396 01:30 ق.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you could do with a few pics to drive the message
home a bit, but other than that, this is great blog.
A great read. I'll certainly be back.
شنبه 19 فروردین 1396 08:28 ق.ظ
Hello there! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked
hard on. Any tips?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :