تبلیغات
فقط داستان - قسمت 11 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

جونگی هم آدم آهنیشو پرت كرد تو دیوار پاهاش زد زمین و بنا كرد به گریه كردن و گفت:نمیخوام.....خلاصه انقدر گریه كرد كه همه اومدن دورشون جمع شدن و پرستار بچه ها هم اومد و به نگین گفت:میخوایند برید؟

نگین گفت:بله بااجازه پسرا بریم؟

ریكی گفت:وای چرا این این طوری میكنه؟

پرستار گفت:جونگی كوچولو ما عاشق خاله نگینشه.

جونگی با گریه گفت:نه نگین خاله من نیست نگین قراره همسر من بشه.....

نگینم رفت جلو و جونگی بغلش كرد و گفت:چه همسر بدی هستی جونگی همش گریه میكنی اصلا باهات ازدواج نمیكنما.

جونگی همین طور كه محكم نگینو بغلش كرده بود گفت:باید قول بدی زود بازم بیای باشه؟

نگینم یواش یواش داشت خفه میشد گفت:باشه چشم حتما میام....

چانجی هم رفت جلو و جونگی را از دست نگین گرفت و گفت:باشه قول میدم خاله را بیارمش.

جونگی یه اخمی به چانجی كرد و گفت:نمیخوام تو پسری نمیخوام تو بیاریش.

بانی گفت:باشه خاله با من میادش حالا دیگه گریه نكن.....باشه؟

جونگی گفت:باشه اما نگین منو بوسم كن و برو....نگینم رفت جلو و جونگی را یه بوسش كرد و گفت:بفرمایید دیگه گریه نمیكنیا غذا هم خوب میخوری تا من بیام باشه؟

جونگی گفت:باشه.....مین وو گفت:فكر نمیكردم انقدر دوستون داشته باشه!!!

نگین گفت:خوب راستش این بچه ها به محبت نیاز دارن منو بانی هم تمام سعیمونا كردیم كه احساس كمبود نكنن.....

مین وو گفت:خیلی جالبه....

بانی گفت:بریم نگین؟

نگین گفت:بریم و با همگی خداحافظی كردن و رفتن دم در.....

پسرا هم همشون اومدن......

چانگ بوم به سانگهون گفت:عجب دوتا خواهری هستنا.....این دوتا كجا بودن تا حالا چرا ما ندیده بودیمشون تاحالا؟

سانگهون گفت:حالا كه چی مثلا؟

مین وو گفت:ساكت بریم از دخترا خداحافظی كنیم؟

سانگهون گفت:خداحافظی؟

چانگ بوم گفت:یه كاری به خاطرت كردم الان كه این طوری گفتی دیگه بهت نمیگم.

سانگهون گفت:چی؟هان چی بگو.

چانگ بوم یه ژستی برای دوستاش گرفت و گفت:آدرس دانشگاهشونا برات پیدا كردم خوبه؟از اون پسرا كه كنارم بودن پرسیدم خوبه؟

سانگهونم چشماش از خوشحالی یه برقی زد و گفت:ایول دمت گرم...بریم خداحافظی كنیم.

پسرا اومدن كنار بانی و.....

سانگهون گفت:خیلی خوشحال شدم از دیدنتون.

مین وو گفت:واقعا باعث خوشبختی ما بود.....

چانجی گفت:بله دیگه دیدن ما سعادتیه كه شما داشتید.

نیل گفت:ببند دهنتو منظورشون بانی و نگین نه ما.

چانگ بوم گفت:نه اتفاقا منظورمون همتون بودید نه فقط بانی و نگین همتون خیلی پسرای باحالی بودید حال كردیم.

كپ گفت:ممنون خوبی از خودتونه.

رپ مانسترم گفت:امیدوارم بازم ببینیمتون فكر نمیكردم آیدل های مثه شما انقدر مهربون باشند.

سانگهون گفت:مرسی لطف دارید آدم كلا باید از خود گذشته و مهربون باشه.

نگین گفت:دیگه داره تاریك میشه بریم؟

بانی گفت:خوب منو نگین یه ماشین میگیریم شماها هم برید.

جین اومد جلو و گفت:شما كه خونتون نزدیك ما این چه حرفیه من میبرمتون.

سانگهونم دیگه داشت یقیین پیدا میكرد كه جین و بانی یه رابطه ای دارند.

بانی گفت:نه خودمون میریم.

چانجی اومد كنار نگین و آروم گفت:بیا من باید باهات حرف بزنم لطفا....

نگینم یه نگاهی به چانجی كرد و گفت:خیلی خب باشه.بانی تو با  جین بیا من با چانجی.

بانیم گفت:باشه....

چانجو گفت:خب بریم.

چانجی رفت به ال جو گفت:من میخوام تنها با نگین صحبت كنم میشه چانجو را ببریش؟

ال جو یه لبخندی زد و گفت:خیلی خب باشه.

ال جو رفت كنار چانجو گفت:بیا با بریم؟

چانجو یه نگاه چپ چپ كرد و گفت:چرا؟

ال جو گفت:كارت دارم راجع به یه موضوعی.

چانجو هم قبول كرد و همگی با 100% خداحافظی كردند و رفتند.

جین و بانی هم رفتند سوار ماشین شدند بشنوید چی شد؟

جین آینشو تنظیم كرد و گفت:سردت كه نیست.

بانی گفت:نه خوبه هوای خوبیه.....

كه یه پیام واسه جین اومد جینم پیامشو خوند چانجی بود گفته بود:ماداریم میریم كوه البته نمیدونم نگین راضی بشه یا نه اگه دوست داری و عاشق بانی هستی بیا تو هم بیا همون جا كه  قرار بود با بچه ها بریم....

جینم یه لبخندی زد و شروع به رانندگی كرد....

بانیم یكم چپ چپ نگاه كرد به جین و سرشو انداخت پایین.

جین گفت:میتونم ازت یه خواهشی بكنم؟

بانی گفت:چی؟

جین گفت:لطفا بیا امشب باهم بریم بیرون.

بانی گفت:چی بریم بیرون كجا بریم؟یعنی چی؟

جین گقت:ببین بانی جان نگین چانجی میخواند برند كوه ما هم باهاشون بریم؟

بانی گفت:نگین و چانجی؟!!!!!!!!!!!!!شوخی میكنی حتما!!!!!!!!!!!عمرا!!!!!!!!!!!!

جین گفت:لطفا بیا بریم خواهش میكنم.

بانی هم سرشو انداخت پایین و ساكت شد از اون طرف چانجی یه راست رفت طرف كوه و یه جایی پیاده شد.

نگین گفت:ببخشید ما كوه نشین نیستیم میگفتی من خودم آدرس خونمونا بهت میدادم.

چانجی رفت در ماشینا باز كرد و دستشو طرف نگین دراز كرد و گفت:میشه لطفا بیای؟

نگین گفت:كجا آخه؟

چانجی گفت:تو بیا لطفا.خواهش میكنم بیا.

نگینم دست چانجی را پس زد و اومد بیرون گفت:كجا بریم؟

چانجی گفت:بالای كوه میای؟

نگین گفت:این موقع شب آخه؟!

چانجی گفت:بیادیگه بریم و شروع كردند به بالا رفتند از كوه رفتند و رفتند تا به جای خیلی بلند رسیدند كه از اون نقطه كل شهر مشخص بود نگین رفت جلو و گفت:خیلی خوشكله اینجا وای چانجی شهر خیلی زیباست.

چانجی رفت نزدیك نگین و از پشت بغلش كرد و گفت:من گاهی وقتا

صبح زود تنهایی میومدم اینجا و از اینجا طلوع خورشیدو میدیدم زیباییش وصف ناپذیر بود فكر میكردم قشنگ ترین چیزیه كه تو دنیا وجود داره اما وقتی غروب خورشیدم دیدم فهمیدم اونم واقعا زیباست اما وقتی تو را دیدم فهمیدم زیباتر از تو هیچی تو دنیا وجود نداره تو زیباترین معجزه ی خدا هستی بهترین آفریده ی خدا از خدا واقعا مچكرم كه تو را به من هدیه داده واقعا دوست دارم نگین خیلی زیاد....

شب ها همش تاصبح بیدارم به تو فكر میكنم به اینكه وقتی میبینمت باید چه جوری رفتار كنم اما نگین وقتی میبینمت دست پاچه میشم همه ی حرفایی كه میخواستم بهت بزنم یادم میره انقدر غرق نگاهت میشم كه حتی یك ثانیه هم دلم نمیخواد دست از نگاه كردنت بردارم.....نگین واقعا نمیتونم با دلم مبارزه كنم كه دوست نداشته باشه حتی وقتی بدترین رفتاراتو باهام داشتی حتی وقتی باهام سرد برخورد میكردی بازم دوست داشتم نگین نمیتونم ازت سرد بشم نمیتونم بهت فكر نكنم نمیدونم چی شده یا واسه چی این طوری شدم اما میدونم مال هر چی باشه هر چی كه هست عشق یه عشق واقعی......





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 02:28 ب.ظ
I'd like to thank you for the efforts you've put in penning
this website. I am hoping to see the same high-grade content from you later on as well.
In fact, your creative writing abilities has encouraged me to get my very own site now ;)
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:03 ب.ظ
Hey there! I've been following your blog for a long
time now and finally got the bravery to
go ahead and give you a shout out from Austin Tx!
Just wanted to tell you keep up the excellent job!
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:23 ب.ظ
always i used to read smaller posts which as well clear their motive, and
that is also happening with this paragraph which I am reading at this place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :