تبلیغات
فقط داستان - قسمت 9 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

بانی گفت:بله شماها همین جا ناایستید برید باهاشون بازی كنید زود......پسرا هم هر كدومشون رفتن كنار یكی یا دوتا از بچه ها مشغول بازی كردن با اونها شدن.....جونگی فقط پشت به همه نشسته بود و سرشو انداخته بود پایین.....

نگینم یكم نگاه كرد و جونگی را پیدا كرد و رفت كنارش....و گفت:سلام با من قهری؟

جونگی گفت:بله شما دیگه نیومدی منو ببینی بعدش اون خانوم پرستار زشته بهم غذا داد....

نگینم خندید و گفت:خوب اااا پرستار زشته كیه؟

جونگی برگشت و نگینو دید و گفت:همون نمیدونم من دوسش ندارم قرار شد شما شما صبر كنی من زودی بزرگ بشم باهم ازدواج بكنیم....

نگین همین طور كه به جونگی میخندید رفت جلو و بغلش كرد و گفت:اطاعت قربان الان بیا بریم یكم بازی كنیم .....تا بعد باشه؟

جونگی هم محكم نگینو بغلش كرد و گفت:باشه.....

از اون طرف جین داشت با یه كوچولویی حرف میزد......كوچولو گفت:چرا انقدر به خاله بانی نگاه میكنی؟

جین گفت:نه عزیزم من به بانی نگاه نمیكنم.

كوچولو گفت:اصلا ماشینم بده خودم بازی میكنم تو اصلا بازی كردن بلد نیستی تازشم همش به خالم نگاه میكنی.

جین همین طور كه با تعجب به بچه نگاه میكرد گفت:نه نه اصلا بیا باشه باهم بازی میكنیم....

از اون طرف نیل و كپ داشتن با چندتا بچه 5 ساله بازی میكردن.....

یكیشون به نیل نگاه كرد و گفت:وای شما چه قدر لباتون بزرگه نكنه از اون هایی هستید كه شبا اگه بچه ها بیدار باشن میخوریدشون؟

كپ همین طور كه به نیل میخندید گفت:آره عمو مراقب باش شب نخوابی عمو نیل میاد میخوردت....

نیل گفت:هه هه ببند نیشتو.....نه عمو چی میگی.....

یكی از بچه ها كه اسباب بازی هاش لوازم پزشكی بود.....یكی از گوشی هاشو برداشت و رفت فرو كرد تو گوش كپ و گفت:ببنیم عمو گوشتو.....كه داد كپ رفت هوا گفت:عمو یواش تر داری كرم میكنیا این چیه كردی تو گوشم.....

بچه گفت:اه اصلا خودت از اولش كر بودی نمیخوام باهات بازی كنم خاله بانی....اینا چه قدر بدن.....

بانی اومد كنارشون و گفت:چی شده؟

كپ گفت:وای بانی اینا چرا این طورین یه چیزی كرد تو گوشم.

بانی همین طور كه میخندید گفت:خوب یكم با بچه ها مهربون باشید.....

یكی دیگه داد زد خاله بانی بیا اینجا.....بانی بدو بدو رفت كنارش....

بچه گفت:خاله این پسره هی برای من ادا در میاره مگه دلقكه؟

بانی زد زیر خنده و گفت:خوب خاله میخواد تو را خوشحال كنه.

جیمین گفت:بانی از اول تا حالا اخم كرده بود منو جونگم براش یكم شیرین كاری كردیم بخنده....خوب.

جونگ گفت:آره بابا چرا این طوری میكنن این بچه ها.

بچه گفت:چون ما فقط خاله بانی و خاله نگینو دوست داریم شماها خیلی بدید.

بانی گفت:خاله نگو ببین عمو چه قدر دوست داره.

بچه گفت:خاله پس بهش بگو قشنگ باهام بازی كنه.

بانی گفت:خوب قشنگ باهاش بازی كن عمو باشه؟

جونگ گفت:باشه حتما.......بانی هم رفت نشست كنار هان....و بقیه بازیشو ادامه داد از اون طرف جی هوپ سوگا و رپ مانستر و وی هم داشتن با چند تا از بچه ها بازی میكردن.....یكی از بچه ها رفته بود رو گردن وی پایین نمیومد....یكیشون داشت گوش های رپ مانستر میكشید یكیشون با جی هوپ اسب سواری میكرد.......یكیشونم كه حدود 4 ساله اش بود هی میرفت موهای سوگا را خراب میكرد.....

ال جو و ریكی هم داشتن با چند تا از بچه ها عروسك بازی میكردن.....

از اون طرف چانجی و چانجو هم داشتن با چند تا از دختر كوچولو ها باربی بازی میكردن......چانجی و چانجو عروسك های پسر داشتن بچه ها عروسك های دختر......

نگینم كه حسابی حواسش به جونگی بود و باهم بازی میكردن....كه بانی اومد كنار نگین و گفت:نگین من برم یكم آب بخورم و بیام....بیا هان پیش تو باشه......

نگین گفت:باشه زود بیا خوب خاله چیكار میكردی؟

كه بانی هم رفت آب بخوره....داشت داخل آشپزخانه اونجا دنبال لیوان خودش میگشت......كه صدای خنده چند نفر اومد و چند نفر وارد اونجاشدند.....بانی هم خم شد از یكی از كابینت ها لیوانشو برداشت و وقتی بلند شد رفت لیوانشو آب كرد.....و برگشت بره كه یه پسری دقیقا پشت سرش بود.....بانی یه نگاهی به پسره كرد و و گفت:ببخشید میشه برید كنار؟

پسره هم تا بانی را دید خشكش زد صداش در نمیومد......

بانی گفت:ببخشید میخوام رد بشم.

یكی از پسرا اومد و دوستش كشید كنار و گفت:بیا این طرف میخواند رد بشن.....بانی هم از دوست پسره تشكر كرد و یه نگاهی به اون یكی پسره كرد و رفت......

مین وو گفت:چت شده؟چرا این طوری میكنی؟

راك هیون گفت:خوبی؟پسر چی شده؟

جانگ هوان دستشو آورد جلوی صورت سانگهون و گفت:سانگهون خوبی؟

سانگهون گفت:اون....اون دختره وای خدای من!!!

چانگ بوم گفت:اون دختره چی؟

سانگهون گفت:ندیدی چه قدر خوشكل بود؟وای عجب تیكه ای بود كجا رفت؟

هیوك جین گفت:خوب آره قشنگ بود كه چی؟

چان یونگ گفت:باحال بود اما محل به سانگهون نذاشت اصلا مارا نشناخت؟

راك هیون گفت:اما پیدا بود از این دختر مغرورا بودا.

سانگهون گفت:من خیلی ازش خوشم اومد میخوام باهاش دوست بشم.

مین وو گفت:چی میگی سانگهون خوبی؟

هیوك جین گفت:سانگهون خودتم میدونی برای ما دختر ریخته.

سانگهون گفت:ریخته كه ریخته من از این خوشم اومد.

چانگ بوم گفت:و....سانگهون در یك نگاه عاشق میشود.

جانگهوان گفت:بابا اذیتش نكنید.....فقط سانگهون مراقب رفتارت باش چون میدونی كه اگه یه موقع ما كاری انجام بدیم خیلی برای شهرتمون بده.

سانگهون گفت:باشه مراقبم فقط كاش ببینمش ندیدید از كجا رفت؟

كه یكی از پرستارا و اومد و گفت:آقایون لطفا از این طرف.....و پسرا هم دنبالش رفتن.....

از اون طرف بانی اومد و ماجرای آشپزخانه را برای نگین تعریف كرد....نگینم یكم بهش خندید و گفت:آخی فكر كنم عاشقت شده.

بانی گفت:خدا نكنه نگین اما پسره قیافش آشنا بود.

نگین گفت:خیلی فكر نكن راجع بهش بیخیال.

جونگی گفت:خاله نگین اگه یكی عاشق تو شد بگو خودم بزن تو سرش.

بانی لپ جونگی را كشید و گفت:خاله تا وقتی تو هستی كی جرات داره عاشق نگین بشه.....نگینم به جونگی گفت:خاله با هان بازی كن تا من بیام.....بعد با بانی رفت یه گوشه ای ایستاد و یكم به پسرا نگاه كرد و به بانی گفت:پسرای بدی نیستنا واقعا همه تلاششونا كردن كه بچه ها خوشحال بشن.

بانی گفت:آره واقعا اما بچه ها هم كم اذیتشون نكردن......

نگین یكم به چانجی و چانجو نگاه كرد كه چانجی داشت با نگاهاش دنبال نگین میگشت كه نگینو دید با هم چشم تو چشم شدن.....و چانجی یه چشمك به نگین زد......

نگینم بهش خندید و مشغول صحبت با بانی شد كه گروه 100% با پرستاره اومدن.....بانی یهو دیدش و گفت:نگین نگین اون پسره است.

نگین یه نگاهی بهشون كرد و گفت:بانی این كه گروه مورد علاقته 100%......بانی یه نگاهی به همشون كرد و گفت:آره راست میگیا....





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:25 ق.ظ
Link exchange is nothing else except it is simply placing the other person's website link on your page
at proper place and other person will also do same in support of you.
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:11 ب.ظ
Wow, that's what I was searching for, what a material!
present here at this webpage, thanks admin of this
site.
سه شنبه 20 تیر 1396 09:43 ب.ظ
Hello, Neat post. There's a problem together with
your web site in internet explorer, may check this? IE nonetheless is the market leader and a big
section of other folks will miss your great writing because of this problem.
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 10:45 ب.ظ
My brother suggested I may like this web site.
He was once totally right. This submit truly made my day.
You can not believe simply how much time I
had spent for this information! Thanks!
جمعه 18 فروردین 1396 10:12 ق.ظ
May I simply just say what a comfort to uncover someone who genuinely knows what they are discussing on the web.
You definitely understand how to bring an issue to light and make it
important. More people must check this out and understand this side of the
story. It's surprising you're not more popular since you most
certainly possess the gift.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :