تبلیغات
فقط داستان - قسمت 8 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

كپ گفت:ریكی یكی بزن تو سر این چانجی ....آخه مگه نگین گفته كاش چانجیم بیاد؟هان مگه اینو گفته كه تو ذوق كردی.

چانجی گفت:نزنی ریكیا.....نه اما خوب بالاخره باهاش امروز یكم بیشتر هستم آخ جون.

چانجو گفت:ببند دهنتو فكر كردی نگین از تو خوشش میاد.

جی هوپ گفت:به نظر من جفتتون دهنتونا ببیندید چون كه نگین اگه قرار باشه از كسی خوشش بیاد اون منم بالاخره خیلی وقته همدیگه را میشناسیم.

نیل گفت:همچین میگه خیلی وقته كه انگار یه قرن با نگینه.....بیخیال فعلا عصر بریم ببینیم چی میشه.

جیمین گفت:به نظر من فعلا شانس فقط به جین رو كرده.....

جین خیلی خوشحال بودخیلی ......خیلی وقت بود بانی را دوست داشت اما همش از طرف بانی رفتارای سرد دیده بود این بهترین فرصت بود كه بتونه حرفای ته قلبشو به بانی بگه.....و از اینكه بانی خواسته بود اونم باشه كنارشون تو یه كار خیر تو پوست خودش نمیگنجید......

خلاصه وقتی دانشگاه تمام شد پسرا اومدن كنار بانی و نگین.

جین گفت:بیایید با ماشین من بریم.

نگین یكم مكث كرد و گفت:به نظر من تو و بانی با هم برید بقیتونم برید منم میدوم دنبال ماشین خوبه؟

وی گفت:عالیه نگین.

بانی گفت:نگین من كه تنهایی نمیرم با جین.

نگین  گفت:جین بانی سپردمش دست تو تا اونجا برید دیگه منم میام برو دیگه بانی جان.

چانجی گفت:نگین منو چانجو هم یه ماشین داریم بیا  با ما دوتا.

نگینم رفت كنار چانجی و چانجو و گفت:باشه منم با شماها میام بریم دیر شد زود .....ماشینتون كجاست آقایون؟

چانجی هم كه حسابی ذوق كرده بود نگینو راهنمایی كرد .....خلاصه....جین رفت جلو بانی و بازوشا به طرف بانی دراز كرد كه بانی بگیره.....بانیم گفت:ببخشید ماشینتون كجاست؟

جینم یه سرفه ای كرد چون حسابی ضایع شده بود بعد گفت:از این طرف لطفا نگینم رفت عقب نشست و چانجی و چانجو هم جلو....بقیه پسرا هم سوار ماشین شدن و رفتند دنبال ماشین جین و بانی چون آدرسو بانی میدونست.

بانی هم كمربندشو بست و راه افتادن داخل ماشین جین یه آهنگ ملایم عاشقانه گذاشت......بانی خیلی استرس داشت....جینم یكم صدای موزیك بلند كرد و گفت:آهنگ خوشكلیه راستش بانی من خیلی آهنگو دوست دارم وقتی بهش گوش میكنم حس خوبی بهم میده قشنگه نه؟

بانی گفت:آره خوبه......بانی تو دلش گفت:وای چه زودم پسر خاله شد خوبه نگین بهش نگفت من عاشقش شدم مگه نه كه دیگه معلوم نبود همینه ها نباید به این پسرا رو بدی اه اه.....اما كثافت چه قدر جذابه ها......لامصب عجب تیپایی میزنه همیشه عاشق همچین استایلی بودم كه یه پسر داشته باشه جذاب مهربون یه شخصیت نسبتا مثبت......

جین گفت:حالا خوب گوش كن این تیكه اش خیلی قشنگه بانی من ساكت میمونم تو گوش كنی.....

از اون طرف نگین فقط تو فكر بانی بود.....

چانجی هم یه آهنگ شاد گذاشته بود.....یعنی پشت رول بود فقط از آینه نگینو دید میزد.....چانجو هم آینه گرفته بود دستش كه یعنی موهاشو درست كنه همش چشمش به نگین بود.....نگینم یكم كه حواسش اومد سر جاش متوجه چانجی و چانجو شد....و گفت:ببخشید چانجو شما همیشه یك ساعت به یه تیكه از موهاتون الكی دست میزنید؟

چانجو هم كه دید سه شد آینه را آورد پایین و گفت:نه نه همین طوری منظور خاصی نداشتم....چانجیم زده بود زیر خنده.......

بعد نگین یه نگاه به چانجی كرد و گفت:شماهم همیشه به جای اینكه حواست به رانندگیت باشه به صندلی عقبه؟

حالا این بار چانجو زده بود زیر خنده.

نگینم گفت:كوفت با دوتاتونم بابا مگه چیه چرا انقدر به من نگاه میكنید وای خدایا آخه چرا؟

چانجی و چانجو یه نگاهی به هم كردن و گفتن:هیچی نه نگاه نكردیم كه.

نگین گفت:آره میدونم كاملا مشخصه ....خوب فكر كنم الان دیگه میرسیم.

چانجو گفت:نگین امروز خیلی خیره كننده شدی؟

نگین گفت:جانم؟خیره كننده؟!!!!!ممنون مچكرم لطف دارید.

چانجی هم یه چشم قره به چانجو رفت.....

چانجو گفت:دقیقا اونجا باید چیكار كنیم؟

چانجی گفت:بالاخره این چانجو یه حرف درست زد واقعا اونجا باید چیكار كنیم؟

نگین رفت وسط صندلی نشست و یكم سرشو برد جلو و گفت:ببخشید شما از یه موضوع اطمینان دارید؟

چانجو گفت:چه موضوعی؟

نگین گفت:ببخشیدا اما از این كه داخل جمجه ی شما به جای مغز پهن نذاشتن؟

چانجو یه نگاهی به چانجی كرد و ساكت موند.....

نگینم یه نگاهی به جفتشون كرد و گفت:خوب مسلما این جور مكان ها برای كمك كردن به آدما میرن نه برای كار دیگه ای خدایا من گیر چه آدمایی افتادم....بعدشم نگین تكیه داد به صندلی و سرشو به حالت تاسف برای اون دو تا تكان داد حالا بشنوید از جین و بانی:

بانی حس عجیبی داشت یه حس خفگی عجیب هوای ماشین خیلی براش سنگین بود نشستن كنار كسی كه واقعا دوسش داری اما به خاطر غرورت حتی نتونی دم بزنی خیلی سخته برای همین پنجره ی ماشین داد پایین و سرشو برد بیرون و یكم هوا تنفس كرد واز خدا خواهش كرد هر چه زودتر برسن دیگه تحمل اون وضع خیلی براش سخت بود تازه وقتی بدتر میشد كه جین زیر چشمی یواشكی بهش نگاه میكرد....تپش قلبش بیشتر میشد جوری كه اگه یكی به لباسش نگاه میكرد قشنگ متوجه تكان خوردن لباسش میشد......

شانس گفت و یه نگاهی به جلو كرد و گفت:همین جاست بله هر جا میتونید پارك كنید....جینم یه جا پارك كرد و بلند شد و رفت و در ماشین برای بانی باز كرد و بانی هم پیاده شد.....تا نگین بیاد.......

جین اومد نزدیك بانی به ماشینش تكیه داد یه نگاهی به اطراف كرد و گفت:آهنگ قشنگ بود بانی؟

بانی هم سرشو انداخت پایین و آب دهنشو قورت داد و گفت:آره عالی بود واقعا قشنگ بود.....

جین یكم دیگه به بانی نزدیك شد و دستشو برد جلوی دهنش الكی سرفه كرد و گفت:راستش بانی.....بعد یكم به اطراف نگاه كرد و اومد روبه روی بانی و بازوهاشو گرفت و ادامه داد:راستش بانی این آهنگ احساس منو به تو میگه......بانی هم كه حسابی خجالت كشیده بود دستشو به اون طرف اشاره كرد و گفت:ا اومدن نگینا اینا هم اومدن......

جینم برگشت نگاه كرد و از بانی فاصله گرفت......

نگینم بدو بدو اومد كنار بانی و گفت:چه طوری خوبی؟

بانی گفت:بله عالی بریم داخل؟

نگین گفت:حتما بریم.....

چانجی و بقیه هم اومدن......و به همراه بقیه وارد اون مركز شدن ....و رفتن به قسمت كودكان

قسمت كودكان یه اتاق خیلی بزرگ بودبا دیوارهای سفید و تخت های بچه ها و به دیوارها هم  عروسك ها یا نقاشی های بچه گونه یا نقاشی هایی كه خود بچه ها كشیده بودن وصل بود....قسمتی از اتاق هم چندتا سبد بود پر از اسباب بازی های بچه ها ...... تا بچه ها نگین و بانی دیدن و بدو بدو اومدن كنارشون و گفتن سلام خاله.....

بانی یكی از بچه ها را بغل كرد و گفت:سلام هان كوچولو خوبی و یكم صداشو بچه گونه كرد و ادامه داد:خاله پس هنوز دندونت كه افتاده در نیومده كه.....

بچه گفت:خاله نمیدونم....كی در میاد....پرستار بخش اومد و به نگین بانی سلام كرد......نگین یه اشاره ای به پسرا كرد و گفت:ما امروز با چندتا مهمون اومدیم اشكالی نداره كه؟

پرستار گفت:نه اصلا خوش آمدید فقط حدود ده دقیقه دیگه ما چند تا از خواننده ها هم قراه بیاند اینجا منم شیفتم آخرشا یسول میاد جای من باهاش هماهنگ كردم كاری داشتی به اون بگو فقط این كوچولو غذا نمیخورد میگفت فقط خاله نگین باید به من غذا بده....

نگین گفت:كی كدومشون؟

پرستار گفت:جونگی كوچولو دیگه....

نگین گفت:باشه عزیزم مراقبشم خسته نباشی خدانگهدار.....و پرستار بعد از خداحافظی رفت....

نیل همین طور كه بچه ها را میدید گفت:واقعا اینا بی سرپرستن؟





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 07:12 ب.ظ
I'm impressed, I have to admit. Seldom do I encounter a blog that's both equally educative
and amusing, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The issue is an issue that not enough people are speaking intelligently about.
I am very happy I came across this during my hunt for something regarding this.
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:23 ب.ظ
My partner and I absolutely love your blog and find almost all of your post's
to be just what I'm looking for. Do you offer guest writers to write content to suit
your needs? I wouldn't mind producing a post or elaborating on a number
of the subjects you write concerning here. Again,
awesome web site!
شنبه 12 فروردین 1396 07:45 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on قسمت. Regards
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :