تبلیغات
فقط داستان - قسمت 6 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

نیل هم ساكت دست چانجی را گرفت و بهش اشاره كرد اگه همین الان نیای بریم انقدر اون شونتو فشار میدم كه از جاش در بیاد و دست از پا دراز تر رفتن كنار دوستاشون....

بانی به نگین گفت:تو راجع به اینا از كجا اطلاعات میاری؟

نگین گفت:بهت میگم به زودی....و شروع كرد به حرف زدن با بانی از اون طرف چانجی و نیل نشستن.....نیل بغض كرده بود بد جور هر لحظه ممكن بود اشكش در بیاد كپ زد به نیل و گفت:چی شده؟

چانجی گفت:هر طور شده باید بفهمم اینا كی هستن همه چیزو راجع به ما میدونن حتی موضع نیل....

ریكی گفت:واقعا این موضوع را كه فقط ما میدونستیم.

جیمین گفت:كدوم موضوع؟

كپ گفت:هیچی مهم نیست موضوع این جااست كه انگار نگین و بانی همه چیزو راجع به ما میدونن.

وی گفت:من شنیدم راجع به خیلیا اطلاعات شخصیشونا میدونن چه طوریه آخه!!!!!

جی هوپ گفت:جدی؟!!!نمیدونستم.....خوب حالا نیل چرا لباتو دار كردی؟

نیل با ناراحتی هر چه تمام تر گفت:آخه نمیدونستم خیلی عجیب بود اون بزرگترین راز زندگیمو میدونست.

ال جو یكی زد روشونه ی نیل و گفت:آروم باش مرد ناراحتی نداره آخه.....ولش كن مهم نیست......

جی هوپ گفت:نیل حالا زیاد بهش فكر نكن.....خوب راستش منم خیلی كنجكاوم بدونم این اطلاعات را از كجا آوردن!!!!!

جیمین گفت:بریم از خودشون بپرسیم؟

نیل گفت:من دیگه نمیتونم بیشتر از این ضایع بشم اصلا طرفشونم نمیرم دیگه.

چانجی همین طور كه دستش زیر چونه اش بود و گفت:حالا بری بپرسیم كه جواب نمیدن میگن به توچه آخه باهوش اگه قشنگ جواب میدادن كه ما مشكلی نداشتیم مستر هی خدایا.....

ال جو گفت:وای چه آهی دلم كباب شد واست چانجی این طوری آه نكش الان من خودم میرم با بانی حرف میزنم و ال جو شجاعانه رفت و گفت:بانی میتونم چند دقیقه باهاتون تنهایی صحبت كنم؟

بانیم یه نگاهی به نگین كرد و نگین بهش اشاره كرد برو.....

ال جو هم رفت مخ بانی را به كار بگیره.....و راجع به چانجی كلی حرف زد و آخرش گفت:میشه یه كاری كنی نگین با چانجی دوست بشه كه بانی یه نگاه سرتاپایی به ال جو كرد و گفت:نـــــــــــــــــــــــــــــه میشه دست از سر خواهر من بردارید مگه متوجه نیستید شما نگین ......نگین یكی دیگه را دوست داره همین حالا ملتفت شدید مستر برو به دوستم بگو....نه اصلا خودم بهش میگم و رفت كنار میز پسرا و رو به چانجی كرد و گفت:این مسخره بازیا یعنی چی؟ببین چانجی خواهر من عاشق یه پسریه به جز اونم ازهیچ كسی تحت هیچ شرایطی خوشش نمیاد لطفا دیگه نه بهش فكر كنید نه بیخودی بهش نزدیك بشید نه بیشتر از این خودتون ضایع كنید.....غرورم خوب چیزیه برای یك پسر.....نگین مات مبهوت داشت به حرفای بانی گوش میكرد....از تعجب دهنش باز مونده بود......بعد از این حرفا بانی پشتش به پسرا كرد و اومد كنار نگین كه زنگشون به صدا در اومد و متوجه شد دیگه باید بره سركلاسش و یه چشمك به نگین زد و رفت سر كلاسش.....جز بانی همه توشوك بودن.......كه جیمین زد به دوستاش و گفت:بریم سر كلاسمون......ال جو هم با كمال ضایگی اومد نشست.....و بقیه هم ترجیح دادن ساكت برن سر كلاسشون.....این وسط چانجی فقط داشت از ناراحتی میمرد طفلی دستش درد میكرد اما حتی نمیتونست به شبنم های داخل چشمش اجازه بده روی گونه هاش پایین بیاند چون پسر بود یعنی فقط چون پسر بود نباید جلوی دوستاش گریه میكردنباید به دلش اجازه میداد یكم اونا كنترل كنه البته بیشتر از درد شونه اش یه چیزی از درون داشت اونا میشكست حرفای بانی یعنی واقعا نگین یكیو دوست داشت..... داشت به این موضوع ها فكر میكرد كه نگاهش افتاد به نگین......نگین كش موهاشو باز كرده بود و داشت به كارای بانی فكر میكرد استادشون كه اومد سر كلاس به غیر از چانجی نگینم اصلا حواسش به درس نبود.....چانجی همین طور كه دستش به شونش بود تو این فكر بود اون كه همیشه جواب همه را میداد اون كه هیچ وقت از هیچ دختری كم نمیورد تازه دخترا همیشه بهش آویزون بودن چرا به بانی هیچی نگفت البته بیشتر ناراحتی چانجی به دلیل حرف بانی بود كه گفته بود نگین یكیو دوست داره.....چانجی حس میكرد از درون دارن آتیشش میزنن حس خفگی بهش دست داده بود خیلی حس بدی داشت.....چانجو ال جو خیلی برای چانجی ناراحت بودن اصلا نمیدونستن باید چیزی بگن یا نه.....كه چانجی از استادشون اجازه گرفت و رفت بیرون.....رفت داخل دستشویی در را بست.....و تمام قدرتشو جمع كرد و زد زیر گریه نفسش به سختی بالا میومد اما با هق هق هایی كه میزد یكم نفسش سر جا اومده بود بالاخره یكم اكسیژن به داخل شش های اون وارد شدن كه بتونه نفس بكشه البته نفس نفس بزنه نفس های كوتاه و پشت سر هم.....نگین خیلی با خودش كلنجار رفت تودلش ولش كن بهتر كه بانی اینو بهش گفت اصلا زودتر از فكرم بیاد بیرون كی میخواد این پسره بهش فكر كنه اصلا به من چه مشكل خودشه اما خوب دیشبم بد زدمش.....هر چی سعی كرد اما نتونست دلش تاب نیورد از استادشون اجازه گرفت و رفت دنبال چانجی فكر كرد و فكر كرد تا بالاخره تصمیم گرفت بره تو دستشویی مردونه سریع رفت تویكی از دستشویی ها و در را بست....دقیقا دستشویی كنار چانجی....چانجی صدای گریه هاش بیشتر و بیشتر میشد......باصدای لرزان آروم گفت:اصلا چرا چرا من عاشق این نگین شدم یه دختر بی احساس سرد تو خالی انگار اصلا قلب نداره چرا وقتی میبینمش من جای اون تپش قلب میگیرم چرا من دستام میلرزه چرا دفعه ی اولی كه دیمدمش یه طوری شدم چرا چرا.....نگینم گوششو چسبونده بود به دیوار و حرفای چانجی را میشنید.....داشت به خودش فكر میكرد یعنی واقعا قلب نداشت یعنی واقعا احساس نداشت مگه میشه اون یه دختره یعنی واقعا چانجی انقدر عاشق نگین بود و نگین ناخواسته و شاید یكمم خواسته چانجی را خیلی اذیتش كرده بود و اونا به خودش وابسته كرده بود اما چرا......تاكی باید نگین مثه هیولا رفتار میكرد اون كاری كرده بود كه بانیم عین خودش بار بیاد سرد بی روح بی احساس خشك واقعا در حق جفتشون ظلم كرده بود اما اگه عاشق چانجی بشه چی؟اگه عاشقش بشه و اون ولش كنه چی.....همه ی این فكرا داشتند تو سر نگین رژه میرفتند كه یهو به خودش اومد صورتش خیس خیس بود.....چرا گریه میكرد برای خودش برای بانی یا برای چانجی.....اشكاشو پاك كرد دید چانجی هنوز داره گریه میكنه اونم با صدای بلند هق هقش پیچیده بود تو دستشویی نگین دیگه نتونست خودشو كنترل كنه از دستشویی اومد بیرون و به در دستشویی كه چانجی بود كوبید......چانجی گفت:برید داخل یكی دیگه.....نگین بازم به در كوبید.....چانجی گفت:اه برید این همه دستشویی اخه....كه نگین محكم تر به در كوبید.....و چانجی باعصبانیت در حالیكه سعی میكرد اشكاشو پاك كنه در باز كرد و گفت:این همه دستشویی خوب برو یكی......كه چشمش به نگین افتاد......نگین تمام عزمشو جزم كرد و گفت:متاسفم چانجی معذرت میخوام من زیاده روی كردم نمیخواستم این طوری بشكنمت نمیخواستم این طوری به گریه بندازمت خواهش میكنم فقط گوش كن راستش من این طوریم كه تو میگی نیستم شایدم باشم هر چی مطمئنم لیاقتتو ندارم.....چانجی میدونم خیلی اذیتت كرد ببخشید اصلا نمیخواستم این طوری بشه.....و خودشو به چانجی نزدیك تر كرد و اونو بغل كرد و به خودش چسبوند و درحالیكه با یكی دستاش شونه و با اون یكی از دستش كمر چانجی را نوازش میكرد گفت:چانجی جان عزیزم من لیاقت تورا ندارم تو پسر خوبی هستی من هیچ پسریم دوست ندارم فقط نمیخوام تو زجر بكشی برای همین بانی گفت نگین یكی دیگه را دوست داره.......چانجی خیلی حس خوبی داشت فكر میكرد تمام غصه هاش عین برف روی كوه ذوب شدن و در حال ریزش هستن محكم نگینو تو بغلش گرفت و گفت:فقط میخواستم بدونی نگین فقط میخواستم بدونی.....دو....دو.......دوست دارم......عاشقتم نمیتونم بهت فكر نكنم حتی اگه دوستمم نداشته باشی تا آخر عمرم به جز تو به هیچ كسی نگاهم نمیكنم........نگین حس میكرد قلبش داره از جا كنده میشه.....یكی از دستاشو آورد روی قلب چانجی كشید و گفت:قلب مهربونی داری هر كسی لیاقت عشق پاكتو نداره و آروم گونه ی چانجی را بوسید و خودشو كنار كشید و رفت.....چانجی داد زد برای همیشه فقط تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو.....نگین درحالیكه صدای طنین انداز چانجی تو گوشش بود اشكاشو پاك كرد و فقط توهمین صدای چانجی داخل گوشش میپیچید آهسته  وارد كلاس شد......از اون طرف چانجی حس سبكی بهش دست داده بود خواست صورتشو بشوره كه یادش افتاد نگین گونه اشو بوسید دلش نیومد آب بزنه به صورتش به همین خاطر با دستاش اشكاشو پاك  كرد و خودشو داخل آینه دید و یه لبخند رضایت بخش زد و دستشو به شونه اش كشید و گفت:وای شونم خوب شد.....دیگه درد نمیكنه دستش شفا بعد به خودش یكم دیگه نگاه كرد و دستشو گذاشت روی گونه اش كه نگین بوسش كرده بود گونه اشو نوازش كرد و باذوق و شوق رفت داخل كلاس......بعد از این ماجرا وقتی كلاسشون به اتمام رسید بانی اومد دنبال نگین داخل كلاسشون......چانجو یكم به چانجی نگاه كرد و گفت:وا خل شدی چرا دستت به گونت چیزی شده؟

چانجی گفت:نه هیچی.....هیچی.....نگین اومدكنارشون و گفت:روز خوش خدانگهدار......چانجو و ال جو با تعجب با نگین و بانی خداحافظی كردن چی شده نگین باهاشون خداحافظی كرده عجیبه ها عجب كه نیل كپ اینا هم اومدن و بانی نگین زود رفتند خونشون......پسرا هر چی از چانجی پرسیدن چی شده چانجی هیچی نگفت......و همشون رفتند خونشون.....بانی شب به نگین گفت:چیزی شده بود؟





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 05:56 ق.ظ
Helpful info. Lucky me I found your site by accident, and I am shocked why this accident did not took place earlier!
I bookmarked it.
جمعه 18 فروردین 1396 08:26 ب.ظ
If you are going for most excellent contents like I do, simply go to see this website everyday as it offers
feature contents, thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :