تبلیغات
فقط داستان - قسمت 5 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

نگین گفت:بذار بهت بگم اونا هم دزدن اسم گروهشون تین تاپ سردستشون كپ.....البته نیل به خاطر جذابیتش با دخترا دوست میشه البته هیچ وقت باهاشون رابطه پیدا نمیكنه فقط برای اینكه ازشون پول بكشه این كارو میكنه.....بانی من مطمئنم اونا بودن اه چرا دقیقا جایی كه ما باید میرفتیم اونا هم باید میبودن.

بانی گفت:نگین به نظرت چی میشه؟بعدشم طوری نشد كه ما اول گاو صندوقا پیدا كردیم اونا هم دستشون درد نكنه برامون دزدگیرا از كار انداخته بودن.

نگین گفت:باشه بیخیال شب خوش بانی.

نگین همش تو این فكر بود كه بیچاره چانجی را یكم زیادی محكم زدش......

صبح شد بانی نگین كاراشونا كردن و رفتند داخل مدرسه اما قرار بود امروز سخنرانی داشته باشن در نتیجه به همراه بانی رفتند سالن اجتماعات.....و یه جایی نشستن.....بانی زد به نگین و گفت:ببین نگین اون پسرا چانجیم دستش به شونه اشه.....

نگین یه نگاهی بهشون كرد و گفت:ا جدی به جهنم میخواست مقر ما نیاد ما خیلی وقته میخواستیم بریم اونجا ولشون كن.....كه پدر جی هوپ اومد برای سخنرانی......محتوای سخنرانی این بود:

در شهر اتفاقای بدی داره میوفته چون كه دزدی خیلی زیاد شده بیشتر از حد معمول و یه گروه كه ما دنبالشونیم و اسمشونا گذاشتیم كابوس شهر خیلی بیش از حد دارن خلاف میكنن بچه ها شما مراقب باشید و شب ها تا دیر وقت بیرون نمونید ما هرچه زودتر اونا را گیر میاریم....و ادامه داد به نصیحت كردن بچه ها....در این بین....تین تاپ و اینا داشتند راجع به برنامه ی دیشب حرف میزدن كه جی هوپ و وی اینا اومدن كنارشون نشستن...جونگ یكی زد روشونه ی چانجی و گفت:چه طوری كه داد چانجی رفت هوا و تمام نگاه ها رفت به سمت چانجی......چانجیم یه لبخند تظاهر آمیز زد و اشاره كرد ادامه میدادید....كه مدیر اومد كنار چانجی و گفت:آقای لی چان هی اگه یك بار دیگه از این حركات زشت و زننده برای جلب توجه دخترا انجام بدید خودم به شخصه تنبیهتون میكنم.....چانجیم با ترس گفت:بله چشم حتما....و به جونگ یه چشم خیره رفت و گفت:او چیكار میكنی دستم شكست.....

جونگ یكم چپ چپ نگاهش كرد و گفت:یعنی با این یه ذره فشار من به دستت شكست مگه من دستای هركول را دارم.....

چانجو گفت:نه راستش دیشب منو چانجی تمرین رزمی میكردیم چانجی از من یه كتك خورد برای همین شونه اش درد میكنه.

وی زد زیر خنده و گفت:آخی چانجی انقدر بی عرضه ای واقعا كه.

چانجی گفت:نه آخه یهو زد من حواسم نبود.

جیمین یه نگاهی به چانجی كرد و گفت:آخی حواست نبود آخی خوب چه خبر كتاب نگینو بهش دادی؟

چانجی گفت:اصلا كجااست دختره؟

جی هوپ یكم این طرف و اون طرف نگاه كرد و گفت:اونجا است چانجی....

جین گفت:الان میخوای بری كنارش؟

نیل گفت:خوب یه باره بعد از مراسم برو.

جی هوپ گفت:اتفاقا دیگه آخرشه.....

بعد از 10 دقیقه سخنرانی تموم شد و پدر جی هوپ اومد با تین تاپ اینا آشنا شد و گفت:خوب این نگین كجااست؟

جی هوپ گفت:پدر جان تو كه بهتر میدونی همیشه با خواهرشه....الانم اون جا نشسته....

پدر جی هوپ یكی زد روشونه اش و گفت:پسرم من الان دیرمه در یه وقت مناسب تر حتما باهاش حرف میزنم پسرا شما هم مراقب باشید خدانگهدار.....

مدیر اومد و گفت:بچه ها30 دقیقه استراحت بعدم میرید سر كلاس و دیگه وقت استراحت ندارید.....

نگین و بانی هم دست همدیگه را گرفتند و از سرجاشون بلند شدن كه برند....كه چانجی بدو بدو اومد كنارشون......و گفت:نگین.....نگین بیا اینجا....

بانی گفت:وای نگین این پسره خیلی رو اعصابه ها....

نگینم یكم قیافشو كج و كوله كرد و گفت:خیلیییییییییی.....فكر كنم كتابمو میخواد پس بده بیا بریم ازش بگیریم.

و با بانی رفت كنار چانجی.....به بقیه هم سلام كرد.....چانجی حسابی ذوق كرده بود از دیدن نگین و كتاب نگینو به طرفش گرفت و گفت:بفرمایید ممنون...

نگینم كتابشو كشید از دست چانجی و با بانی رفتند.....

چانجی یه آهی كشید و گفت:بازم این بد اخلاق شد.....

نیل گفت:پس میخواستی بپره تو بغلت دوتا بوستم كنه چانجی بیا بریم....

چانجو گفت:هی حق با چانجی نگین دختر خوبیه....

چانجی گفت:ببند دهنتو خوبه كه خوبه به توچه.

جین گفت:ا بچه ها بیخیال به نظر من اگه میخواهید با نگین باشید باید با بانی حرف بزنید دختر فهمیده ای بالاخره یه طوری نگینو راضیش میكنه مطمئنم...

جی هوپ گفت:بدم نمیگیا.....پس اگه بخوای با بانیم دوست بشی باید با نگین حرف بزنی.....باید این راهو امتحان كنیم حتما.

جین گفت:میبینی من خیلی باهوشم.

كپ گفت:آره باهوش خرگوش حالا اینا كجا رفتند؟

جیمین گفت:همیشه نگین موقع استراحت تو كلاس مینشست اما الان كه خواهرش اومده نمیدونم.

چانجی دست چانجو را گرفت و گفت:بریم تو كلاس.....و همشون رفتند تو كلاس و دیدن نگین و بانی نشستن دارند صحبت میكنن.....اونا هم رفتند نزدیكشون نشستن....

بانی یه اشاره ای به نگین كرد كه یعنی وای این مزاحما اومدن....نگینم ساكت به بانی نزدیك تر شد كه صداشون به كسی نرسه و گفت:بانی فعلا پلیس بازاره باید یكم صبر كنیم و یكماه دیگه بریم خونه ی یه مرده ای اون یكی از شاخص ترین افراد كه ثروتش افسانه ای فعلا رفتم تو فكر اون....

بانی گفت:باشه نگین حتما فقط مطمئنی یك ماه دیگه باید این كارو انجام بدیم؟

نگین گفت:بله آخه فعلا كه پول داریم......

بانی یه سری تكان داد.....

چانجی و چانجو دستشونا گذاشته بودن زیر چونه شون به نگین نگاه میكردن....جین همش تو این فكر بود یعنی با اون پیشنهادی كه داد میتونه یكم به بانی نزدیك بشه.....كه نیل محكم زد رو میز و رشته ی افكار همشونا پاره كرد.....نگین گفت:وا خیلی احمقیا چرا این طوری میكنی اینجارا با محل زندگی قبلیت اشتباه گرفتی....اینجا تیمارستان نیست.....

بانی گفت:پسره ی احمق چرا مثه این روانیا میزنی رو میز اه اه پاشو بریم نگین.....

نیل كه فقط میخواست چانجی و چانجو را از فكر در بیاره و با حرفای نگین و بانی خیلی حس بدی داشت بلند شد و گفت:ببخشید نمیخواستم شمارا اذیت كنم فقط میخواستم این دوتا را از فكر شما دربیارم....یعنی از فكر درشون بیارم....

نگینم تو دلش گفت:حالا حالتو میگیرم كه دیگه تو فكر نری كه یكی دیگه بخواد از تو فكر درت بیاره.....و رفت كنار چانجی و باتمام قدرتش محكم زد رو شونه ی چانجی و گفت:ا به من فكر میكنی كه چی؟

چانجی با این كه داشت از درد میمرد صداش در نیومد جلوی نگین....نگینم دید ا داره مقاومت میكنه و باقدرت هر چه تمام دوبار دیگه زد روشنه ی چانجی و گفت:چرا ساكتی مستر؟چرا این طوری به من نگاه میكنی شرم آوره بریم بیرون بانی جان....و با بانی رفتند بیرون......چانجی انقدر دردش اومده بود كه نفسش تو سینه حبس شده بود فقط از درد گریه میكرد.....چانجو دوتا زد پشت چانجی و گفت:خوبی؟

چانجی یكم نفس نفس زد و گفت:خاك برسرت نیل الهی......اون لبات آب بره مگه مرض داری این طوری میزنی رو میز.

كپ گفت:من بهش گفتم آخه خیلی رفته بودید تو بهر دختر مردم زشت بود.

جی هوپ گفت:بیخود تلاش نكن دلشون برای پسرا از سنگ...

رپ مانستر گفت:چانجی خوبی شونه ات خیلی اوضاعش بده بریم دكتر؟

ال جو گفت:نه چیز مهمی نیست خوب میشه چرا نگین میزدت صدات در نمیومد؟

چانجی گفت:صدام در بیاد كه بگه چرا انقدر ضعیفه.

چانجو زد زیر خنده و حواسش نبود زد روشنه ی چانجی و گفت:تیریپ مردونگی آخی.

چانجی دادش رفت هوا و گفت:اووووووووو دیگه اون رفتش تو كه میدونی شونه ام درد میكنه بذار برم من یه طرف دیگه بشینم یهو میزنید دستمو از جاش درمیارید یه چند روزتاخوب بشم نباید بیام كنارتون..... و رفت یه كناری نشست.....

نیلم گفت:ببخشید نمیخواستم این طوری بشه.

چانجو هم به چانجی اشاره كرد واقعا حواسم نبود.....از اون طرف نگین زده بود زیر خنده و میگفت:های دلم خنك شد دیدی بانی صداش جلوم در نیومد اما از درد داشت میمرد وای چهرش واقعا دلربا شده بود.

بانی همین طور كه میخندید گفت:نگین بسه خیلی اذیتش كردی دیگه گناه داره باشه كاریش نداشته باش...

نگین گفت:باشه سعی میكنم آخه بانی میخوام یه كاری كنم دیگه بهم فكر نكنه گناه داره.....پسر بدی نیست فقط یكم احمق.

بانی گفت:اهان كه این طور پس قضیه اینه باشه نگین بیا بریم تو كلاس.....اما این نیل میخواستم اون طوری زد رومیز یكی بزنم توسرش شش متر پریدم هوا یهو ساكت ساكت میزنه رو میز....

نگین گفت:آخه تو ندیدی این دوتا چه طوری نگاه میكردن زد اونا از فكر بیان بیرون بیخیال مهم نیست بریم داخل....

و نگین بانی بازم رفتن سر كلاس نشستن....چانجی مدام داشت به نیل میزد كه برو درست حسابی ازشون عذر خواهی كن كارت زشت بود ترسیدن.....كه نیل به همراه چانجی اومد كنار نگین و گفت:واقعا متاسفم نمیخواستم بترسید.......اگه ناراحت شدید متاسفم واقعا متاسفم....

نگینم  یكم خودشو سفت گرفت و گفت:نیل جان میدونم چند وقت به خاطر افسردگی حاد  بستری بودی بهتر نیست الان كه یواش یواش به حالت عادی داری بر میگردی یكم عاقلانه رفتار كنی بلكم دیگه كسی میبینتت فكر نكنه بالا خونت تعطیله....نیل از عصبانیت داشت سكته میكرد....كه چانجی یكم چپ چپ به نگین نگاه كرد و گفت:نه واقعا تو كی هستی اینو فقط ما 6 نفر میدونستیم تو از كجا میدونی اینا را نگین؟

بانی یه لبخند زد و گفت:خوب میگی كه نگین نگینم یعنی خاص....

نگین به نشانه ی رضایت تمام یكی زد روشنه ی بانی و سرشو انداخت پایین.....و گفت:به هر حال اشكالی نداره....





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 3 مهر 1396 10:22 ق.ظ
Simply desire to say your article is as amazing. The clarity in your post is just great and i could assume you are an expert
on this subject. Well with your permission allow me to grab your RSS feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please continue the rewarding work.
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:04 ب.ظ
Everything is very open with a really clear explanation of the challenges.
It was really informative. Your website is extremely helpful.
Many thanks for sharing!
سه شنبه 6 تیر 1396 01:33 ق.ظ
Hello my family member! I wish to say that
this post is amazing, nice written and come with almost all
important infos. I would like to see extra posts like this.
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 09:04 ق.ظ
What's up to every body, it's my first pay a quick
visit of this web site; this webpage consists of amazing and genuinely excellent information designed for readers.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :