تبلیغات
فقط داستان - قسمت 4 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

نگین گفت:ببین بعد دوستت مسخرش میكنه كه چرا بهش میگم نابغه كوچولو این فقط به این خاطر كه اون از كوچیكی عالی بود همین.....

جین گفت:وای نگین من به جای اون معذرت میخوام اونم قصد خاصی نداشت.....بانی معذرت میخوام.

بانی گفت:مهم نیست.....

كه رسیدن....بانی و نگین پیاده شدن و سریع رفتن خونه.......

جین هم همش تو این فكر بود كه مثلا یكسال از بانی بزرگتره اما هوشش نصف بانی هم نیست.....

نگین و بانی نشستن و شروع كردن به فكر كردن...

بانی گفت:ساعت دو بریم خوبه؟

نگین گفت:آره فكر كنم خوب باشه؟تب لتت را اماده كردی برنامه را ریختی روش برای غیر فعال كردن دزدگیرا؟

بانی گفت:آره برنامشو درست كردم فقط نگین تو راجع به اون پسره نیل و كپ چی میدونی؟

نگین یه لبخندی زد و گفت:بعدا برات توضیح میدم بریم یكم استراحت كنیم تا بلكم بهتر بتونیم كارمون را انجام بدیم باشه عزیزم؟

بانی یه لبخند زد و با نگین رفتند رو تختشون یكم دراز كشیدن و چشماشونا بستن....

بشنوید از چانجی اینا:

چانجی به نیل گفت:نیل یعنی واقعا میدونند ما چه كاره ایم؟

نیل گفت:به نظر این طور میرسه فقط امشب ساعت یك میریم همگی آماده اید؟

ال جو گفت:به نظر من باید بیشتر حواسمون باشه من میترسم اینا بیشتر از اون چیزی كه باید بدونن.میدونن ضمنا چانجی خیلی بهشون نزدیك نشو.....

چانجی همین طور كه داشت باخودش یه اهنگ زمزمه میكرد گفت:من كه اگه نگین از من خوشش میومد این شغلو میذاشتم كنار.....

كپ گفت:آخی نازی بچمون دلش رفته.

چانجی همین طور كه اه میكشید گفت:هی آره رفته تازشم كپ خودتم میدونی اون دوتا خواهر واقعا عجیبن.

ریكی گفت:عجیب و خارق العاده اول از بانی بدم میومد اما الان بهش حس خوبی دارم.

چانجو گفت:آره احمق هم سن تو دیدی چه مغزی داشت یكم یاد بگیر.

ریكی گفت:آره واقعا اما چانجو اون خدادادی باهوشه....من مطمئنم.

ال جو گفت:نه ریكی ایراد تو از بالاكلا تعطیلی.

كپ گفت:ال جو.چانجو اذیتش نكید همتون اماده اید واسه امشب؟

نیل گفت:آره امشب چرا انقدر سوال میپرسی یه شب عین بقیه ی شبا دیگه تازه بچه ها دوروز دیگه مهمونی منم كه قرار دارم با عشق جاودانم.

ال جو گفت:نیل تو باخیلی دخترا بودا كه فقط ازشون پول بكشی اما با این دختره زیادی بودی چه طوریه؟

نیل سرشو انداخت پایین و یه آهی كشید و گفت:راجع به این دختره خیلی دختر خوبیه حتی دلم نیومد بهش دست برد بزنم با اینكه وضعش خیلی بهتر از بقیه است پدرش تاجر مادرشم توی بورس كار میكنه.....اما واقعا دختر خوبیه....

كپ گفت:خاك تو سرت نیل یعنی تو تاحالا از اون دختره هیچ پولی نكشیدی؟

نیل گفت:نه اون نه....

كپ گفت:هه اینو باش توام دلت رفته؟

ال جو گفت:فعلا موقع سرزنش كردنش نیست كپ خوب بالاخره ماهممون احساسات خاص خودمونا داریم فعلا من میرم به برنامه ی امشبو یكم مرور كنم.....و یكی زد روشنه ی چانجی و رفت و همشون رفتند تو فكر...

شب بود.....نگین و بانی یواش یواش داشتند اماده میشدن كه برند....اما بی خبر از اینكه كپ و اینا هم دقیقا همون خونه ای میخواستن برند كه نگین و بانی میخواستن برند....

چانجی ماشینا پارك كرد.....همشون ماسكاشونا زدن....ال جو شروع كرد با تب لتش از راه دور به از كار انداختن دزدگیرا.....و از ماشیناشون پیاده شدن و سریع رفتند داخل خونه.....طبق معمول....ریكی با روش خاص خودش به سگها غذا خوراند و خوابشون كرد و رفت كنار كپ داخل ماشین....و یواش همشون رفتند داخل خیلی عجیب بود چون محافظا همشون خواب بودن....البته بیشتر محافظا رفته بودن با خود مرده آقای لی رفته بودن ........كپ داخل ماشین منتظر بود......بقیه همگی داخل بودن.....اما بدشانسی توی اون اتاقی كه رفتن گاو صندوق نبود.......نیل به كپ با هنزفریش گفت:لعنتی....جای گاو صندوقشو عوض كرده.....كپ گفت:خوب بگردید.....پسرا پخش شدن برای پیدا كردن گاو صندوق.....

كه نگین و بانی از راه یكی از دریچه های سقفی داشتند و وارد یكی از اتاقا میشدن.....بانی همون طور كه ماسك مشكیشو زده بود میخواست با تب لتش دزدگیرا را از كار بندازه كه یهو با تعجب گفت:نگین غیر ممكنه این دزدگیرا همش غیر فعاله...نگین با تعجب از پشت ماسكش به بانی نگاه كرد و گفت:چی!!!!غیر فعاله بجنب بانی مكان گاو صندوق را باید هر چه سریع تر پیداكنیم.....و از راه دریچه وارد یكی از اتاقا شدن.....و شروع كردن به تجسس برای پیدا كردن گاو صندوق....كه بانی اونا پیدا كرد....و به سرعت با تب لتش در گاو صندوق را باز كرد و هر چی به دردشون میخورد گذاشت توی كیفش و داشتند در كیفشونا میبستن كه چانجی و چانجو وارد اتاق شدن....

چانجو چانجو با تعجب به در گاوصندوق و دونفری كه جلوشون بودن نگاه میكردن....كه نگین به بانی اشاره كرد تو زود برو این دوتا بامن....و بانی سریع رفت داخل دریچه....نگینم رفت جلوی چانجی و گارد گرفت....چانجی مات و مبهوت مونده بود و گفت:اینجا مكان ما است امشب قرار بود ما بیاییم....نگین كه وقتی صدای چانجی را شنید فهمید اونه یكم صداشو تغییر داد و گفت:هه نترس واستون یه سری چیز داخل گاو صندوق گذاشتیم.....برو ببین.....چانجی میخواست بره جلو نگینو بگیره كه نگین با لگد زد به شونه ی چانجی و چانجی پخش زمین شد.....چانجو اومد جلو با نگین بجنگه دوتا مشت به نگین زد و یكم بهش نگاه كرد و گفت:چی؟!!!!!تو دختری.نگینم از فرصت استفاده كرد و یكی زد به چانجو سریع با بانی فرار كرد.....

چانجو خودشو بلند كرد و رفت كنار چانجی.....چانجی حالش بد بود....به همین خاطر از نیل و ال جو خواست كه بیاند كمكش....نیل رفت گاوصندوق باز كرد و گفت:چی شد دقیقا؟

چانجو گفت:نمیدونی چیزی داخل گاو صندوق هست؟

نیل گفت:آره....

ال جو گفت:چانجو تو چانجی را ببر داخل ماشین منو نیل با هم میایم.....

چانجو چانجی را به زحمت از سر جاش بلند كرد و با هم رفتند......چانجی فقط آه ناله میكرد....

نیل همین طور كه باقی مونده ی گاو صندوق را داشت جمع میكرد به ال جو كه داشت بیرون از اتاق دید میزد گفت:یعنی چی شده بود آخه.

ال جو گفت:نمیدونم نیل زود باش....

نیل گفت:باشه صبر كن الان تموم میشه.....بیا تموم شد بریم.....و سریع اونجا را ترك كردن و رفتند داخل ماشین....

و كپ گاز داد و راه افتادن برند.....همین طور كه همشون ماسك هاشونا از روی صورتاشون برمیداشتند.....

نیل گفت:خوب چی شد؟

چانجو گفت:نمیدونم دوتا قبل از ما اونجا بودن....

كپ گفت:چی؟!!!!دو نفر اونجا بودن كی؟یعنی كی؟

چانجو گفت:چمیدونم فكر كردی فقط ماها دزد این شهر هستیم.....دوتا بودن یكیشون خیلی تو هنر های رزمی وارد بود تازه دخترم بود....

ریكی زد زیر خنده و گفت:یعنی یه دختر چانجی را این طوری زده؟

چانجی همین طور كه دستش به شونش بود گفت:كوفت بیمزه آره دختر بود چانجو جدی؟

چانجو گفت:آره دختر بود نمیدونم چرا یه حس عجیبی داشتم نمیدونم....

كپ گفت:خاك بر سر جفتتون شما دونفر از دوتا دختر شكست خوردید....

چانجو گفت:نه یكیشون كه رفت فقط یكی بود اما خوب وقتی فهمیدم دختره نتونستم بزنمش.

ال جو گفت:چه طور اون تونست شمارا بزنه شمانتونستید احمقانه است....بی عرضه ها....

چانجی گفت:ساكت بشید دیگه....و رسیدن خونه......چانجو شونه ی چانجی رابست و نشستند به شمارش پولا و طلاها...

نیل گفت:این دوبرابر اون قدری كه ما میخواستیم یعنی اونا واقعا دزد بودن؟

كپ گفت:شایدم بیشترشو اونا بردن.

ریكی گفت:به نظر من این مهمه كه همینم گیرمون اومده تازه دوبرار اون چیزی كه میخواستیم.

كپ گفت:احمق نشو ریكی معلوم نیست اونا چه قدر بردن.

ال جو گفت:تو نگران پولی هستی كه اونا بردن دیگه رفته بهش فكر نكن داری طمع كار میشی كپ.

نیل همین طور كه داشت به جواهرات ور میرفت گفت:خیلی عجیبه خیلی.

چانجو گفت:عجیب تر اونه كه گفت براتون یه سری چیز داخل گاو صندوق باقی گذاشتیم.

كپ گفت:دارم دیوانه میشم یعنی چی یعنی اونا كی بودن.

ال جو گفت:كافیه فعلا بریم بخوابیم برای فردا آماده باشیم بلند بشید بچه ها....زود....و همشون بعد از تقسیم پول ها رفتند خوابیدن درد شونه ی چانجی هم كمی بهتر شده بود....از اون طرف نگین و بانی وقتی رسیدن خونه.....اول پول ها را گذاشتن یه جای مطمئن بعد گرفتند دراز كشیدن و شروع كردن به حرف زدن....

نگین گفت:بانی اون دونفر چانجی و چانجو بودن.....اونا دقیقا جایی اومده بودن كه ماقرار بود بریم احمقا.

بانی گفت:چی؟اونا كی بودن؟





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 5 تیر 1396 02:50 ق.ظ
Hi there, You've performed a fantastic job. I'll certainly digg it and for
my part recommend to my friends. I'm confident they will
be benefited from this site.
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:24 ب.ظ
I am genuinely delighted to read this webpage posts which consists of lots of useful facts, thanks for providing these kinds of data.
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:06 ب.ظ
Hi there colleagues, its fantastic article on the
topic of teachingand fully explained, keep it up all the time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :