تبلیغات
فقط داستان - قسمت 2 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

چانجی چانجو مات مبهوت به هم نگاه میكردن حس بدی داشتن وای نكشتمون الان...خفمون نكنه....این حرفایی بود كه تو ذهنشون همین طوری عبور میكرد.......نگین و بانی هم دم در ایستاده بودن میخندیدن....

بانی گفت:نگین میشه ازت بخوام حال اون دوتا پسره را بگیری این دوتا را بیخیال....

نگین گفت:باشه دوست جی هوپه میدونم چیكارش كنم....بیا بریم این دوتا را نجات بدم ممكنه الان فرط میشن بدو بیا....بانی.....و با بانی رفت كنار میزشون و گفت:مینا جان ممنون عزیزم خودم راهنماییشون میكنم شما برو....

مینا هم با هزار زحمت از جاش بلند شد و رفت....نگین و بانی هم نشستن....

نگین گفت:خوب سوالتون رفع شد؟

ال جو همین طوری كه داشت به چانجی و چانجو میخندید گفت:اره حتما كاملا حل شده دیگه ....

نگین گفت:خوب اون پسره ریكی دوستتونه؟

چانجی همین طور كه داشت دستشو مالش میداد چون حس میكرد از یه پرس هزار كیلویی در اومده گفت:آره چه طور؟بعدشم دیگه به این نگی بیاد دفعه دیگه بیاد با اون دستاش حتما دست منو كنده.

نگین یكم سمت چانجی خم شد و گفت:دوستاتو نمیاری به من معرفی كنی خیلی دوست دارم باهاتون بیشتر آْشنا بشم.

چانجی هم ذوق كرد و گفت:آره حتما نیل همتون بیایید اینجا....این كپ این نیل و اینم ریكی.

نگین گفت:ریكی پس اینه آره آخی....

منم نگین اینم خواهرم بانی خوشبخیتیم و همشون با هم دست دادن....

ال جو گفت:شما دوتا خواهر هستید چه جالب شبیه نیستید از لحاظ ظاهری اما اخلاقتون كپ همدیگه است درسته؟

بانی یه نگاه گذارا به ال جو كرد و گفت:اخلاق بستگی با كی بخوایم رفتار كنیم....

كپ همین طور كه داشت مینشست كنارشون گفت:من سال بالایی ام با نیل سال چهارممونه خیلی از شما شنیدم....چانجی و چانجو و ال جو تازه از كانادا اومدن......منو نیل هم همیشه تورا زیر نظر داشتیم خیلی متفاوتی چرا؟

بانی گفت:متفاوت!!!!!به نظر من انسان رفتارش بستگی به طرف مقابلش داره وقتی یه نفر با یكی دیگه سرد برخورد میكنه دلیلش این نیست كه خودش قلب سردی داره دلیلش اینه كه طرف مقابلش ارزش یه رفتار صادقانه گرم را نداره.....منو نگین برای این سرد خشك رفتار میكنیم چون هیچ كسی ارزش نداره قلب ما را تسخیر كنه همین....یعنی هیچ پسری ارزش محبت ما را نداره.

نیل گفت:اوه ....اوه یكم بیا پایین با هم بریم.....چه اعتماد به نفسی.....

نگین گفت:هه....اعتماد به نفس ربطی نداره ببین مستر  آمارتو دارم هر روز كاباره........با كپ میدونم چه كارایی میكنی.....میخوای بگم دیشب كجا بودی با كی در حال خر كردن یه دختر پولدار كه ازش پول بكشی....میدونم بهشون دستم نمیزنی عین بقیه پسرا انقدر آشغال نیستید اما از دخترا میكشید هه.......میخوای بگم....شغلت چیه دقیقا؟

نیل همین طور با تعجب به كپ نگاه میكرد و مونده بود نگین اینارا از كجا میدونه.

نگین وقتی ترس تو چهرشون دید یه لبخندی زد و گفت:بهت اخطار میدم پاتو از گلیمت دراز تر نكنی ضمنن ریكی....ریگی....هر چی هستی حد مرزتو با خواهر من حفظ میكنی حواست باشه شوخی با یكی بكن كه در حد و قد قواره ی خودت باشه همین بریم بانی....

وبا بانی بلند شد رفت كنار جی هوپ.....

نیل به كپ گفت:این اینا را از كجا میدونست؟

ال جو گفت:خاك بر سرت لو رفتی.....این دختره مگه كیه.....؟!!!دیدی خواهرشو چه قشنگ حرف زد.....من موندم این دوتا...واقعا چی هستن؟

ریكی گفت:اوه .....اوه چه پشت همدیگه هستن....

چانجو گفت:بچه ها نكنه بقیه چیزا را هم بدونن من كه میگم اصلا دور و برشون نپلكیم.

چانجی گفت:من فكر نمیكردم این طوری مغرور باشن.

كپ گفت:بلند شین از اینجا بریم سر جای خودمون رفتن سر جاشون.....اون پسره نگین را میشناسه یادت باشه باهاش حرف بزنیم....باید بفهمیم این دختره كیه و چیكاره است.

از اون طرف نگین رفت كنار جی هوپ و گفت:به دوستت بگو با خواهر من درست رفتار كنه....

سوگا گفت:چی شده نگین؟

نگین یه لبخند از روی اجبار زد و گفت:چی شده؟حتما اخبار بهتون رسونده دیگه درسته جوجه تو نیومده بزرگتر از دهنت حرف میزنی....

جین گفت:من از طرف دوستم از شما عذر خواهی میكنم خواهر نگین....

نگین گفت:بیا بریم بانی.....و با بانی رفت تو حیاط.....

جونگ كوك گفت:من كه كاری نكردم.

جین گفت:بهت ادب یاد ندادن.

جونگ گفت:فقط خواستم باهاش شوخی كنم همین....

كه كپ و اینا اومدن كنار وی اینا.....نیل یكم با جیمین دوست بود....رفتند كنارشون نشستن یكم حرف زدن....كپ گفت:شما این دختره را میشناسید؟

رپ مونستر گفت:كیو؟

نیل گفت:نگین و خواهرشو؟

جی هوپ گفت:آره من میشناسمشون.....من خیلی نگینو دوست دارم یعنی كسی نیست كه دوسش نداشته باشه.

چانجی یه پوز خندی زد و گفت:شوخی میكنی نه.!!!!!این دختره ی گند اخلاقو دوست داری؟

وی گفت:راستش ما هم اولای سال اول همین فكرو میكردیم كه نگین خیلی مغروره اما یه روز رفته بودیم یه مركز كه از بیمارای سرطانی نگهداری میكنن با جی هوپ و سوگا و جین باورت نمیشه نگین و خواهرش به صورت داوطلب اونجا كار میكردن با بچه های كوچیك سرطانی بازی میكردن نگین و بانی همه ی تلاششون را میكردن كه اونا را شاد كنن انقدر مهربون بودن كه شاید هر پسری آرزو داشت یه همچین دخترایی حتی برای یه لحظه هم شده باهاش اون طوری رفتار كنن وای شما اون اخلاقشونا ندیدید واقعا فرشته وارانه است....جی هوپ خیلی از نگین خوشش اومد میدونی ما همیشه فكر میكردیم اون بدترین دختر دنیا چون خیلی گند دماغ بازی در میاره فكر میكنه از همه سره....اما انگار فقط با پسرا این طوری....خواهرشم كپ خودش.....جین چند روز پیش رفته بود یه پرورشگاه بانی را اونجا دیده بود كه برای بچه ها آواز میخوند.....میگفت صدای بانی انقدر جذاب و قشنگ كه بچه ها از شنیدنش به وجد میومدن....جین میگفت من كاری به زیبایی بانی ندارم كه واقعا خیره كننده است اما مطمئنم قلبش مهربون ترین قلب دنیا.....و اگه یكی را دوست داشته باشه بهترین میشه واسش.....

جین ادامه داد:دقیقا این دوتا خواهر از لحاظ زیبایی بی نظیرن همه هم اینو میدونن البته من چون بانی را دیده بودم قبلا اینو میگم چون خونشون تقریبا نزدیك خونه ی ما.....انقدر این دوتا خواهر به همه كمك میكنن كه گاهی وقتا من فكر میكنم واقعا انسان نیستم اونا خیلی زیادی مهربونن ادما پیش خودش شرمنده میكنن ما هم داریم ازشون یاد میگیریم......به تازگی هم شنیدم توی سرای سالمندان یه برنامه طرح كردن برای ایجاد شادی....واقعا ایده هاشون بی نظیره.

چانجی گفت:واقعا نگین همچین آدمیه؟اما چرا با پسرا بده اینقدر؟

جی هوپ گفت:این چیزیه كه منم نمیدونم والدینشون انگار لندن زندگی میكنن.

چانجو گفت:خیلی میخوام بهش نزدیك بشم این طور كه تو تعریف كردی واقعا وسوسه انگیزه.

وی گفت:به دلت صابون نزن......دختره خواستگارای كله گنده داره.....پسر وزیر یه با اومده بود دانشگاه عاشق نگین شد تا دیدش نگینم همچین ضایعش كرد جلوی همه اما چون پسره از پسرای بالامرتبه بود میخواستن نگینو اخراج كنن كه جی هوپ نذاشت....

یه بار با خواهرش رفته بودن بیرون......یكی از مدل های معروف تو ماشین بانی را میبینه ازش خوشش میاد جلوی همه ی مردم میره بهش انگشترشو میده....كه بانی بی تفاوت بهش رد میشه.....یعنی واقعا نمیدونسیتید نگین و بانی خیلی معروفن از این لحاظا....

نیل گفت:شنیده بودم خیلی خاطر خواه داره اما فكرشو نمیكردم این طوری باشه قضیه.پس جفت خواهرا این طورین چه جالب....

چانجی گفت:با این چیزایی كه شما ازشون تعریف كردید هر پسری باید ازشون خوششون بیاد عجب...!!!!

ال جویه دستی به صورتش كشید و گفت:واقعا من وقتی بانی را دیدم فهمیدم یه حالت مهربونی تو چشماش هست اما نمیخواد بروز بده.

رپ مانستر گفت:شایدم خودشون یه پسری دوست دارن به كسی محل نمیذارن.

چانجی با حالتی عصبانی گفت:عمرا.

كه نگین بانی اومدن كه دیگه موقع كلاس بانی بود....بانی و بقیه رفتند سر كلاسشون.....





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 10:49 ب.ظ
Hello Dear, are you truly visiting this site regularly,
if so then you will without doubt get nice knowledge.
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:23 ق.ظ
I am not positive the place you are getting your info, however great topic.
I must spend a while learning more or figuring out more.
Thanks for excellent information I used to be on the lookout for this info for
my mission.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :