تبلیغات
فقط داستان - قسمت 1 کابوس شهر
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

كابوس شهر

میریم تو ژانر اكشن داستان جدید دزد-پلیسی هست فقط من نگین(همسر هویا) و بانی(اون نگین) هستیم شاید یكی دیگه هم بیاد شاید اما نه فقط خودمو بانی هستیم خوب اول خلاصه:

نگین بانی دوتا خواهر هستن......نگین یك سال از بانی بزرگتره....نگین و بانی در كودكی پدر و مادرشونا ازدست میدن و روی پای خودشون می ایستن البته جفتشون از شاگرد اولای مدرسه بودن همیشه اما تصمیم میگیرن پولشونا از یه راه دیگه در بیارن وقتی نگین 14 سالش بود و بانی 13 سالش به خاطر جذابیت زیاد ظاهرشون یكی از طراح های لباس كه میاد مدرسشون ازشون درخواست میكنه كه بیاند از اون موقع بشن مدل نگین بانی هم میرند اما به خاطر اینكه مدیر اونجا میخواست بهشون دست درازی كنه اونا متوجه میشن به موقع در میرن و نگین و بانی هم تصمیم میگیرن دیگه به اونجا نرن از شهرشون فرار میكنن میرن به سئول توی سئول هم بهشون كارای زیادی پیشنهاد میشه اما اونا قبول نمیكنن چون از پسرا و مردا متنفر بودن و تصمیم میگرن برای انتقام دزد بشن و كارشونم حسابی میگرفت.....دوتایی......بعد از اینكه بانی 18 سالش بود و نگین 19 ساله اونا ازخودشون یه خونه تویه جای نسبتا خوب سئول داشتن....و توی دانشگاه و دبیرستان هم بهترین بودن چون اونا واقعا باهوش بودن علاوه بر این هر دفعه یكی از پسرا در تلاش بود كه دل یكی از این دوتا خواهر استثنائی را بدست بیاره اما هیچ وقت هیچ كسی موفق نمیشد.....نگین و بانی یه شعار داشتن كه همیشه تكرارش میكردن به جز خودشون به هیچ كسی اعتماد نكنن و جز خودشون هیچ كسی را دوست نداشته باشن.....

بانی سال اول دانشگاهش بود و نگین سال دومش.....

روز اولشون.....تو دانشگاه:

بانی گفت:نگین به نظرت اینجا چه طوریه؟

نگین همین طور كه تو آینه داشت لبشو نگاه میكرد گفت:معلومه افتضاح مثه همه جا راستی برنامه ی امشبم میریم خونه ی اون مرده شنیدم بیشتر از هزار هكتار زمین داره الانم مسافرته بهترین موقع است باشه؟

بانی گفت:عالیه موافقم پس مسافرته عوضی شنیدم رفته تایلند با چند تا دختر فكر كن مثلا زنم داره.

نگین همین طور كه آینشو میذاشت تو كیفش گفت:همشون همینن بانی مراقب باش با هیچ كسی حرف نزنی همین طور كه میدونی من به همه گفتم پدر و مادرمون لندن.....ما دوتایی موندیم اینجا.

بانی گفت:باشه من برم كلاس دیگه.....كه یه پسره ای اومد جلوی بانی و نگین و گفت:به به سلام نگین خواهرته دیگه بانی؟

نگین یه اخمی كرد و گفت:منظور؟!!!كه چی؟!!!

پسره یه نگاهی به بانی كرد و گفت:هیچی فقط ژنیه درسته؟

نگین بیشتر اخم كرد و گفت:چی؟!!!!!

پسره همین طور كه داشت میرفت گفت:زیبایی تو خانوادتون ارثیه.....

بانی هم حسابی خندش گرفته بود و گفت:همشون انقدر دیوونه هستن؟

نگین گفت:آره بابا پسره پدرش سرهنگه خودشم چند وقته دیگه قراره بره ادارشون هم كلاسیمه فردا هم همكارای دلقكش میاند واسه ی سخنرانی و این چیزا پسر بدی نیست اسمش جی هوپ سه تا دوستاش تو كلاس ما هستن و بقیه دوستاشم تو همین دانشگاهن سال بالایی هستن اما یكیشون با تو همكلاسی خودش داشت  با دوستاش میگفت قراره بیاد امسال سال اولش با تو هم رشته ای هستش منم شنیدم اون یكیم كه جین خونشون نزدیك خودمون بهت گفتم همكلاسیمه....

بانی گفت:كه این طور پس فعلا.....وبا نگین دست داد و اخماشو كشید تو هم و رفت سر كلاسشون نشست....

نگینم رفت سركلاشون.....به این طرف و اون طرف نگاه كرد چند تا دانش اموز جدید داشتن.....نگینم یه نگاهی بهشون كرد و رفت نشست سر جاش و سرشو گذاشت رو میز....

بانی یه بلیسی در آورد و گذاشت تو دهنش و وقتی استادشون اومد سر كلاسشون همشون خودشون را معرفی كردن و تنها كسی كه خیلی سرد حرف زد بانی بود......استادشون گفت:شما خواهرنگین هستید؟

بانی گفت:بله من خواهرشم....

استادشون گفت:نگین خیلی ازت واسم تعریف كرده بهت میگه نابغه كوچولو.....

جونگ كوك زد زیر خنده و گفت:آخی كوچولو.......

ریكی هم هر چه قدر سعی كرد نتونست جلوی خنده هاشو بگیره و گفت:چه بهتم میاد.....

كه همشون انتظار داشتن الان بانی بهشون یه چیزی میگه كه فقط با بی تفاوتی بانی روبه رو شدن و به شدت لجشون گرفت......

استادشون گفت:بچه ها ساكت باشید و شروع كرد به درس دادن و تنهاكسی كه جواب تمام سوالا را میداد فقط بانی بود....

سر كلاس نگین اینا...استادشون وقتی اومد....اول از دانش اموز های جدید خواست بیاند خودشون معرفی كنن.....پسرا رفتن.....

نگینم به زور سرشا آورد بالا.....

پسرا هم اومدن اونجا.....

پسره یه اخمی كرد و گفت:سلام من چانجی هستیم.....و وقتی چشمش به نگین افتاد جام كرد روی نگین.....نگینم یه نگاهی بهش كرد و بی تفاوت سرشو انداخت پایین....پسر بعدی اومد و گفت:سلام من چانجو هستم.....و آخرین پسر اومد و گفت:سلام من ال جو هستم.....و بعد رفتن نشستن....استادشون گفت:بچه ها تازه اومدید سوالی چیزی داشتید فقط از نگین بپرسید باشه نگین شما موظفی راهنماییشون كنی تا سال خوبی داشته باشید.....

چانجی گفت:ببخشید نگین كیه؟

نگینم همین طور كه سرشو گذاشته بود روی میز.......آروم دستشو آورد بالا و گفت:منم.....

ال جو گفت:برگردید ببینیمتون.....نگینم با اكراه تمام بلند شد ایستاد و به تازه واردا نگاه كرد و یه پوز خند زد و گفت:من نگینم.....

یه پسره گفت:خوشكل كلاسمون دیگه.....همشون حرف پسره را تاكید كردن كه دقیقا.....جز خود نگین.....كه با عصبانیت هر چه تمام تر به چانجی و چانجو و ال جو نگاه میكرد این در حالی بود كه چانجو از زیباترین لبخنداش میزد تا بلكم دل سنگی نگین به رحم بیاد و تو صورتش یه لبخند ظاهر بشه......نگینم با عصبانیت نشست سر جاش.....زنگ كه تمام شد....بانی اومد سر كلاس نگین اینا.....نگین سرش رو میز بود....بانی زد به نگین و گفت:نگین منم.....

نگینم سرشو بلند كرد و از بانی خواست بشینه....بانی هم تمام اتفاقا را واسه نگین تعریف كرد....

نگین گفت:پسره ی احمق به تو خندید؟؟؟بی مزه.....كه ریكی و جونگ كوك اومدن تو كلاسشون......ریكی رفت كنار چانجی اینا و جونگ كوك هم رفت كنار جی هوپ و جین و وی و سوگا....

بانی گفت:این پسرا بودنا.....

نگین گفت:صبر كن دارم واسشون......نگین و بانی نشستن و راجع به نقشه ی شبشون حرف زدن....

از اون طرف چانجی گفت:این نگین.....عجب تیكه ای من میخوام برم باهاش دوست بشم كه نیل و كپم اومدن كنارشون....نشستن...

ال جو گفت:بشین سر جات لازم نكرده محلت نمیذاره....

نیل یه نگاهی به چانجی كرد و گفت:چی شده؟

ال جو گفت:این چانجی دیوونه شده اون دختره را ببین.....خیلی مغروره شاگرد اول كلاسم هست بعد چانجی میخواد بره باهاش دوست بشه....ریكی یه نگاهی به دخترا كرد و بانی را دید و گفت:پس این نگین درسته؟

چانجو همین طور كه كتابشو الكی برگ میزد گفت:آره تو از كجا میدونی؟

ریكی هم ماجرا واسشون تعریف كرد.....

از اون طرف جونگ كوك هم ماجرا تعریف میكرد واسه دوستاش كه رپ مونستر و جیمین هم اومدن و جونگ یه بارم واسه اونا ماجرا را تعریف كرد......جی هوپم واسشون تعریف كرد كه نگین خواهر بانی....جین یه نگاهی به بانی و نگین كرد و گفت:عجب دوتا خواهری هستن واقعا.....

جی هوپ گفت:حالا كجاشو دیدی پسر به یه پسر محل نمیذارن میدونی كه جین.

جونگ گفت:پس اخلاقای گند دوتا خواهر عین همه؟

سوگا گفت:گند چیه؟!!حداقل پیدا است جفتشون پاكن عین این دخترا نیستن كه هر دفعه اویزون یه پسر باشن.

وی گفت:دقیقا موافقم......

كه چانجی یه كتاباشو برداشت و رفت كنار نگین و بانی و چانجو و ال جو هم اومدن.....تا ضایع شدن چانجی را ببینن.....

چانجی یه سرفه كرد اما نگین همین طور به حرف زدنش با بانی كه با اومدن چانجی بحثشونو عوض كرده بود ادامه داد.....

چانجی یه صندلی كشید و آورد نزدیك نگین گذاشت نشست كنار نگین.....

نگینم به بانی گفت:بلند شو بریم بیرون.....میخواست بلند بشه كه چانجی دستشو گرفت و گفت:ببخشید اما استاد گفت از شما سوال بپرسم.

نگین گفت:گفت كه گفت از همه میتونی سوال بپرسی....فقط من كه دانش آموز نبودم.....

چانجی گفت:اما من میخوام از دانش اموز زرنگ بپرسم.

نگین گفت:ا دانش آموز زرنگ صبر كن....الان به مینا میگم بیاد....مینا بیا....و با بانی بلند شد بره و در گوش چانجی گفت:ببین یه دختری الان میاد بهت درس میده ته تهش....

چانجیم حسابی قند تو دلش آب شد....كه حتما دختره خیلی خوشكله.....

نگینم با اشاره از ال جو و چانجو خواست بشینن....و یه صندلی واسه مینا گذاشت كنار چانجی.....و داد زد مینا جان لطفا بیا دوستای جدیدمونا راهنمایی كن....بریم بانی.....و با بانی رفت پشت در ایستاد تا قیافه ی چانجی را ببینه....

چانجی حسابی ذوق زده شده بود.....با چانجو و ال جو نیششون باز شده بود كه یهو یه دختری اومد جلوشون و نشست كنار چانجی و گفت:چه كمكی میتونم بهتون بكنم؟

پسرا از دیدن دختره داشتن سكته میكردن......مینا یه دختره چاق چاق با قد 163 با وزن حدود97 كیلو كه گوشتاش بهش آویزون بود با یه عینك.....و موهاشم تا شونه هاش بود.......دماغشم نصف صورتشو گرفته بود.....چانجی میخواست همون لحظه در بره.....مینا با اون با بازوهای گنده اش دست چانجی و چانجو را گرفت و گفت:اوپا سوالتون چیه.....چانجی و چانجو حس میكردن گیره یه گوریل افتادن كه هر لحظه ممكنه لهشون كنه........





نوع مطلب : کابوس شهر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 05:15 ق.ظ
Hey! I could have sworn I've been to this site before but after
checking through some of the post I realized it's new to me.
Nonetheless, I'm definitely glad I found it and I'll be bookmarking and
checking back often!
سه شنبه 6 تیر 1396 02:26 ب.ظ
Right here is the perfect blog for everyone
who hopes to find out about this topic. You understand a whole
lot its almost hard to argue with you (not that I personally would want to?HaHa).
You definitely put a fresh spin on a subject which has been discussed for a long time.
Wonderful stuff, just wonderful!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 08:18 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I came across
this board and I find It really useful & it helped me out a lot.

I hope to give something back and help others like you helped me.
یکشنبه 13 فروردین 1396 01:52 ب.ظ
Greetings! I know this is kinda off topic
however , I'd figured I'd ask. Would you be interested in trading links or maybe guest writing a
blog post or vice-versa? My website covers a lot
of the same subjects as yours and I believe we could greatly benefit
from each other. If you happen to be interested feel free to shoot me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Excellent blog by the way!
دوشنبه 3 فروردین 1394 04:34 ق.ظ
سلاااااااااام......منممممممممممم.....خخخخخ
ایول عشقولیم....خیلی باحال بود....مخصوصااون قسمت اخرش که نگین گذاشتشون سرکار.....میناهم خیلی توپ بود....
اجی هویانیست؟؟؟؟؟
راستی برای داستانت پوستردرست نمیکنی؟؟؟؟
Negin ღღღ سلام عزیزم ممنون چرا حتما درست میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :