تبلیغات
فقط داستان - قسمت 4 عشق حقیقی
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

من واسه این نیومدم كه بهت كمك كنم.....من به خودم میخوام كمك كنم نه تو.....خب میشه بگی من كجا باید بمونم؟

هویا گفت:برو تو پاركینگ بیرون....اونجا بمون خیلی علاقه داری بمونی.

نگینم یه نگاهی به هویا كرد و گفت:باشه یه چیزی بهت  بدم بخوری بعد میرم اونجا قبول....

هویا گفت:من هیچی نمیخوام برو.

نگینم گفت:باشه.....رفت اول لیوان كه شكسته بود جمع كرد و رفت داخل آشپزخانه یكم آب پرتغال برای هویا از یخچال آورد....و رفت كنارش......و گفت:لطفا اینو بخور یكمیشو.....

هویا گفت:گفتم كه نمیخوام......برو....نگینم لیوان گذاشت دم در دهن زوركی یكم بهش داد و هویا یكمی خورد نگینم لپ هویا را كشید و گفت:آفرین گوگولو بیا دیدی نمردی یكم خوردیا....

هویا گفت:چی؟؟؟؟

نگین گفت:هیچی خوب من برم بخوابم نه اول بذار جای تو را درس كنم اتاقت كجاست؟

خودم میتونم برم احتیاجی به تو نیست.....

و باصندلیش خواست بره كه نگین دسته های صندلیشو گرفت و و بردش هویا گفت:خودم میرم.....

نگین گفت:اون در آخریه است درسته؟

آره اونجاست....

نگینم هویا را بردش طرف اتاقش و كمكش كرد بره بخوابه روتختش و پتو را كشید رو هویا....و گفت:شب خوش خوب بخوابی فقط دقیقا پاركینگت كجاست؟من برم.....هویا مچ نگینو گرفت و گفت:نمیخواد بری.....برو بیرون تو اتاق بغلی بمون.....

خیلی خوب باشه هویا شب بخیر....

شب بخیر......

نگینم رفت تو اتاق كناری اتاق خلوتی بود فقط یه تخت كمد خالی داشت نگین كیفشو گذاشت یه كنار زنگ زد به شیوا و همه ی ماجرا را واسش تعریف كرد......

شیوا گفت:خوب حالا میخوای چیكار كنی؟

نمیدونم شیوا تو فقط اون كتاب آشپزیه را پیدا كن ازش عكس بگیر واسم بفرست هر چه زود تر باشه؟

باشه نگین من چیكار كنم میخوای بیام كمكت؟

نمیدونم شیوا یكم صبر كن من این هویا را از خر شیطون بیارم پایین تا ببینم باید چیكار كنم.....

باشه نگین الان واست عكسا را میفرستم كار دیگه ای نداری؟

چرا یكم وسائلمو فردا میخوام بیارم باشه؟

باشه واست آماده میكنم نگران نباش....

خداحافظ.

خداحافظ.....

نگین نشست رو تخت موهاشو باز كرد و شروع كرد به گریه كردن به خاطر هویا باورش نمیشد هویا انقدر سختی كشیده باشه وای دختره دلشم بخواد با هویا باشه عوضی احمق چه قدر آدم میتونه پست باشه واقعا الهی بمیری آخه هویا تو باید عاشق خود من میشدی نه اونا یكم خریا والا.....خب من باید چیكار كنم نمیدونم دقیقا....خب حالا بذار فردا بشه.....وای تاحالا كسی سر من داد نزده بود بی ادب چه قدر سرم داد زد ایش....

شیوا هم كلی واسه نگین عكس فرستاد نگینم تا صبح عكس كتابا را خوند دستور غذا حفظ كرد كه دیگه وسطاش خوابش برد هول هوش ساعت هفت بود كه بیدار شد....دوید رفت خودشو مرتب كرد و آشپزخانه هویا را یكم مرتب كرد و بعد خونشو مرتب كرد بعدم رفت میز صبحانه را چید و ول شد روی مبل.....و دستشو گذاشت روی شونه اش و گفت:خدایا خدایا دارم میمیرم این كارا چی بود دستام داره كنده میشه وای شونه ام درد میكنه اه این چی بود دیگه.....عجب غلطی كردم....خب این هویا چرا انقدر میخوابه؟برم بیدارش كنم؟آره؟خب برم نگین بلند شد و یواش یواش رفت دم اتاق هویا و رفت داخل نشست كنار تختش هویا خواب بود اما چهرش آشفته و ناراحت بود نگین یه دستی به پیشونی هویا كشید و آروم صداش زد هویا......بیدار شو.....هویا هم آروم آروم چشماشو باز كرد.....

سلام صبح بخیر هویا.

سلام صبح بخیر.....تو كه هنوز اینجایی....

وای دوباره شروع كرد آقای عنق بلند شو زود ببینم....

هویا هم به هزار زحمت بلند زد و با كمك نگین نشست روی ویلچرش خلاصه رفت دستشویی دست صورتشو شست و نشست سر میز....

نگین گفت:خوب چی میخوری؟

خودم میدونم چی بخورم.....

خب باشه بخور نگینم مشغول خوردن صبحانه بود كه هویا یكم چپ چپ نگاش كرد.....

نگین گفت:هان چیه؟

تو خدمتكار منی درسته نباید با من سر یه میز غذا بخوری؟

نگینم لباشو آویزون كرد لقمشو به سختی قورت داد و گفت:باشه ببخشید.....شما بخورید....و بلند شد بره كه هویا گفت:بیا بشین بخور....

نمیخوام زهر مارم كردی.

بیا بخور دیگه فقط خواستم حد مرزتو یاد آوری كنم.

نگین گفت:هان چی میگی؟

هویا گفت:حد مرزتو .....نگین معنی این كلمه را نفهمید فقط همین جوری الكی گفت آهان باشه باشه.....

وقتی صبحانه هویا تمام شد نگین میز را جمع كرد و رفت كنار هویا و گفت:من میخوام برم یكم از وسائلمو بیارم اشكالی نداره؟

چی وسائلتو مگه قراره اینجا بمونی؟

آره پس چی كه میمونم ببین بد نشو دیگه من میرم بیارم دیگه فعلا.....باشه؟

اه تو دیگه چه كنه ای هستی باشه برو بیار چیكارت كنم.....

باشه عنق خداحافظ.....نگین رفت پیش شیوا یكم از لوازمشو برداشت و رفتند با شیوا دنبال یه فروشگاه مواد غذایی ایرانی.....با هزار بدبختی پیدا كردند نگین شیوا یكم خرید كردند.....نگین به شیوا گفت:به اون خدمتكاره بگو بیاد پیشت تنها نباشی.....منم برم پیش هویا عنق....

باشه نگین ببین واسه من چه روزگاری درست كردیا خوب منم بیام پیشت دیگه.

باشه یكم صبر كن بهم مهلت بده چشم....

باشه خداحافظ.....

خداحافظ نگینم با یه عالمه پلاستیك رفت دم خونه هویا و زنگ زد.....هویا اومد پشت در و گفت:برووووو از اینجا زودتر....

هویا درو باز كن لطفا.

بهت گفتم از اینجا برو.....من احتیاجی بهت ندارم....

اما من بهت احتیاج دارم....

برو كمتر چرت بگو كسی به یه آدم فلج احتیاج نداره.

هویا درو باز كن.....

هویا هم بی توجه به اون رفت....نگینم نشست پشت در.....

یك ساعت گذشت.....هویا داشت با خودش فكر میكرد این دختره دیگه از كجا پیداش شده؟اه من خدمتكار نمیخوام گفت دورگه است یعنی كجاییه قیافشم بد نیستا اما من ترجیح میدم تنها باشم حالم از هر چی دختره بهم میخوره اه اه آشغالا تا وقتی پول داری میخواندت باهات خوبن هه اینم شد عشق آخه اما این دختره چرا همش میگه من به تو احتیاج دارم فكر كنم عقل درست حسابی نداره بیا یعنی واسه من خدمتكار فرستادند یه آدم خل چل فرستادند.....زحمت كشیده  كمپانی هه خب یعنی رفتش؟بذار برم ببینم....هویا رفت از پشت در از داخل چشمی نگاه كرد دید هنوز اونجا نشسته و كز كرده یه گوشه بلند داد زد از اینجا برو.....





نوع مطلب : TruE LoVe، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 04:12 ب.ظ
My programmer is trying to convince me to move to .net from
PHP. I have always disliked the idea because of
the costs. But he's tryiong none the less.

I've been using WordPress on a number of websites for about
a year and am nervous about switching to another platform.

I have heard great things about blogengine.net. Is there a
way I can import all my wordpress posts into it? Any help would be greatly appreciated!
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:42 ب.ظ
Magnificent goods from you, man. I've understand your stuff previous
to and you are just extremely magnificent. I actually
like what you've acquired here, really like what you're stating and
the way in which you say it. You make it entertaining and you still take care of to keep
it sensible. I can not wait to read much more from you.
This is actually a wonderful website.
یکشنبه 13 فروردین 1396 11:58 ق.ظ
Hello to all, how is everything, I think every
one is getting more from this web site, and
your views are pleasant designed for new users.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :