تبلیغات
فقط داستان - قسمت 2 عشق حقیقی
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

-نگین چی شد اومد خانومه؟

-آره همه چیز آورده من میرم حمام و میام تا بریم دم كمپانی اینفینیت...نگین به سرعت برق باد رفت دوش گرفت و حاضر شد تا بره.....و با شیوا رفتند یه تاكسی گرفتند و رفتند دم كمپانی اینفینیت.....

-خب نگین الان باید چیكار كنیم؟

-نمیدونم واقعا چه جوری باید ببینیمشون؟

-نمیدونم بیا بریم بپرسیم.

شیوا و نگین رفتند دم در و از آقای كه دم در پرسیدند:

ببخشید ما چه جوری میشه اینفینیت را ببینیم؟

كارت دارید تو سایت ثبت نام كردید واسه دیدنشون؟

-نه.

-خب نمیشه كه این طوری باید تو سایتشون ثبت نام میكردید تا به عنوان طرفدارشون بتونید برید داخل كمپانی و ببینیدشون.

-یعنی آقا هیچ راهی نداره وقتی ثبت نام كنیم كی میتونیم ببینیمشون؟

-حدودا 4 ماه دیگه فكر كنم چون خیلیا تو نوبت هستند.

نگین شیوا هم تا اینو شنیدند همون جا نشستند رو زمین  و شروع كردند به گریه كردن......

آقاهه خیلی دلش سوخت رفت كنارشون و گفت:یه كار دیگه هم میتونید بكنید و یه برگه بهشون داد و گفت:دو تا خیابان بالاتر سه روز دیگه فن میتینگ اینفینت ساعت 4 بعد از ظهر قراره مراسم خروج هویا از گروه برگزار بشه اگه دوست داشتید برید اونجا ببینیدشون......

شیوا و نگینم بلند شدند و كلی جیغ زدند و كلی از آقاهه تشكر كردند رفتند خونه......یه چیزی خوردند و تا اون روز رفتند بیرون كلی خرید كردند با خانواده هاشون حرف زدند تا رسید به اون روز......

نگین شیوا همین طور كه داشتند آماده میشدند واسه دیدن اینفینت.....استرس خیلی زیادی داشتند نگین همین طور كه رژ میزد گفت:شیوا نكنه بریم اونجا اصلا هیچ اتفاقی نیوفته؟

شیوا گفت:نترس بالاخره یه چیزی میشه دیگه نگران نباش یه طوری میشه نگین جان.

نگین گفت:باشه زود آماده بشو تا بریم.....

شیوا گفت:منم تمامم بریم؟

نگین گفت:آره بریم.

و رفتند به سمت محل برگزاری فن میتینگ.....نگین شیوا خیلی زود رفته بودند و كسی زیاد اونجا نبود.....اما پر بود از پسترای اینفینیت....بعد از مدتی چند تا دختر اومدند كه داشتند راجع به اتفاقی كه واسه هویا افتاده بود حرف میزدند نگین و شیوا هم گوشاشون را تیز كردند و خوب به حرفاشون گوش دادند.....

یكی از دخترا گفت:بچه ها شنیدید هویا اوپا چه سرنوشتی داره؟

-نه چی شده دقیقا؟

-من از یكی از مسئولاشون شنیدم.....پدر مادر هویا دعواشون شده بود به سختی پدر هویا مادرشو خیلی میزنه از خونه میره بیرون هویا میره دنبال پدرش كه میخواسته یه ماشین بزنه به پدرش كه هویا خودشو میندازه جلوش......البته پدر هویا هم آسیب میبینه و مرگ مغزی میشه هویا هم فلج میشه.....مادر هویا هم از اینكه هویا پدرشو نجات داده خیلی ناراحت میشه و باهاش قهر كرده انگار پدرش اصلا آدم خوبی نبوده.....هویا هم الان تنهایی زندگی میكنه مثل اینكه كمپانی قراره امروز واسش یه خدمكار كه پرستارم هست بفرسته در خونش......

-وای بیچاره اوپا چه سرنوشتی داره.

-آره......

نگین همین طور كه داشت حرفای اونا را میشنید بیشتر بیشتر اشكاش سرازیر میشدند....شیوا یه نگاه به نگین كرد و گفت:نگین عزیزم ناراحت نباش....اینجوری گریه نكن.

-شیوا چی خوب میشه هویای من فلج شده میفهمی یعنی چی.....پدرشو از  دست داده مادرش باهاش قهر كرده امروزم میخواند از گروه پرتش كنند بیرون به نظرت از این بدترم میشه؟

-نگین نگران نباش درست میشه.

-شیوا من هر طوری شده باید برم خدمتكار هویا بشم.

-چی؟!!!!خدمتكارش دیوونه شدی یكی قراره از طرف كمپانیشون بره.

-نمیدونم شیوا من باید جای اون برم هر طور شده.

-باشه نگین بذار بیاند فعلا ببینیم چی میشی.....

بعد از چند دقیقه چند نفر اومدند صندلی گذاشتند واین نشانه این بود كه اینفینیت داره میاد.......جمعیت زیادی جمع شده بود......شیوا نگین هم دست همدیگه را گرفته بودند و منتظر بودند....تابالاخره ماشین ها اومد و اعضای اینفینت پیاده شدند همه بودند جز هویا......پس هویا كجاست.....رئیس كمپانی اومد و مشغول حرف زدن شد......

-سلام میدونم كه خیلی منتظر این روز بودید باید بهتون بگم كه امروز هویا از گروه خارج میشه ولی این به این معنی نیست كه برای همیشه قراره بره شاید بازم برگرده و ما باهاش همكاری داشته باشیم....واسش آرزوی سلامتی میكنیم.......خب فكر كنم بهتر باشه شما دیگه با آیدل های مورد علاقتون حرف بزنید......

همه جیغ دست زدند.....

نگین گفت:وای این چیش خوشحالی داره اصلا بی احساسا هویا داره میره....

-خوب نگین اینا واسه آیدل هاشون دست میزنند....بیا بریم من باعشقم حرف بزنم.

-باشه منم میخوام با ووهیون حرف بزنم....بیا كنار سونگ جونگتم نشسته بیا بریم.....

همه رفتند و رفتند تا نوبت نگین و شیوا شد و رفتند جلوی ووهیون و سونگ جونگ نشستند......سونگ جونگ تا چشمش به شیوا افتاد خشكش زد......شیوا خیلی دختر زیبایی بود چشماش رنگ روشن بود.....پوست سفید و شفاف با موهای لخت بلندش....و اون بینی كوچیك و گونه های قشنگش و لبخند آرامش بخشش كه همه را مجذوب خودش میكرد.......

-سلام اوپا....

-سلام.....خوبید شما اهل كجا هستید؟

-من؟حدس بزنید آخه مگه محل زندگیم مهمه شما خوبید؟

-بله خیلی ممنون سونگ یولم كه كنار سونگ جونگ بود تا چشمش به شیوا افتاد جام كرد یكم نگاش كرد و یواشكی زد به كمر سونگ جونگ.....شیوا و سونگ جونگم هم مشغول حرف زدن شدن....

از اون طرف نگین و ووهیون:

نگین نشست و به ووهیون سلام كرد....ووهیونم یه لبخندی زد و به نگین سلام كرد و چشماش برق زد......

نگین گفت:خوبید ووهیون؟صدای اصلی گروه؟

ووهیون خندش گرفت و گفت:بله ممنون شما اسمتون چیه؟

-نگین.....

-بله خوش اومدید دوست دارید باهم عكس بگیریم.

نگین گوشه لبشو برد بالا و صداشو عوض كرد و با یه لحن خنده داری گفت:وا عكس تو به چه درد من میخوره آخه؟یا مثلا امضات بیخیال ووهیون به دردم نمیخوره كه.

-یعنی واقعا نمیخوای باهم عكس بندازیم؟

-ام نه راستش من یه چند تا سوال ازتون داشتم آخه حس میكنم تو این گروه شما از همه صادق تر باشید بیشتر میشه بهتون اعتماد كرد از این لحاظ میگم......

-خواهش میكنم بفرمایید؟

-ووهیون هویا واقعا از گروه میخواد بره؟

-خوب آره خودتم میدونی هویا رپر رقصنده اصلی بود وقتی نتونه راه بره نمیشه دیگه تو گروه باشه....حالا ممكنه كمپانی بعد ها بذاره چند تا آهنگ باهاش بخونیم چون بالاخره عضو گروه بوده نمیدونم چی بشه....اونا تصمیم میگرند.

-آهان بعد پس هویا كجاست؟

-هویا هم میادش....چند دقیقه دیگه.....

كه ال اومد كنارووهیون گفت:شنیدم یه خدمتكار واسه هویا قراره امروز بفرستند انگار بعد از فن میتینگ میره خونه هویا اینا....

-ا جدی آره خوب واقعا احتیاج داشته.

-ببخشید ال اوپا خدمتكاره تا كی هست؟

ال یه نگاهی به نگین كرد و یه لبخندی بهش زد و گفت:تا اونجایی كه من میدونم فعلا باید باشه.

-هویا دیگه هیچ وقت نمیتونه راه بره؟

-نه دكترا گفتند هیچ وقت دیگه نمیتونه راه بره......

ووهیون گفت:خوب كه این طور چه بلایی بود سر این هویا اومد گناه داشت.

-آره ووهیون خب دیگه اینم تقدیر هویا است.خب من برم دیگه از دیدنتون خوشحال شدم.....فعلا....دوست دخترشم كه ولش كرد فهمیدی گفت چون دیگه نمیتونی راه بری نمیخوامت.

-ا جدی؟!!!چه آدمیه اون دیگه الان كه هویا بهش احتیاج داره ولش كرده.

-آره....

نگین تا اینو شنید رنگش عین گچ شد و با زبون خودشون گفت:دختره هویا را ول كرده آشغال لیاقت هویا را نداره اینم شد عشق واقعا خاك برسرش....چه قدر اشغاله.....چه بی احساس .....احق عوضی....

ووهیون یكم چپ چپ به نگین نگاه كرد و گفت:چی؟

-هیچی.....هیچی....ووهیون اگه یه طرفدار بخواد چیزی به هویا بده چه جوری باید برسونه به دستش آدرس خونشو چه جوری باید پیدا كنه؟

-راستش باید بفرسته كمپانی اونا خودشون میفرستند واسه هویا بعضی طرفدارا هم آدرس خونشو پیدا میكنند....این چند وقت كلی طرفدار رفتند دم خونشو ابراز همدردی كردند اما هویا خیلی حالش خرابه واقعا عصبیه عصبانیه ناراحته اصلا حالش خوب نیست....

-آهان.....نگین تو دلش گفت خوش به حالشون چه جوری آدرس خونه را پیدا میكنند.

كه یهو یه ماشینی اومد و هویا را با ویلچر آوردند.......نگین تا چشمش به هویا افتاد و هویا را تو اون وضعیت دید اشك از چشماش جاری شد.....هویا چرا این جوری شده آخه هویا.....و با ووهیون آروم خداحافظی كرد و رفت لابه لای جمعیت....هویا خیلی تو خودش بود اصلا حرف نمیزد هر چی هم گروهی هاش میومدند باهاش حرف بزننداصلا توجهی نمیكرد.....نگین یكم نگاه كرد باید خطر میكرد مجبور بود چاره ای نداشت.....رفت اونجایی كه هویا را با ماشین آورده بودند چند تا چرخ دور ماشین زد یواشكی....این طرف ماشین نگاه كرد اون طرفشو خیر نمیشد كاری كرد....وای باید چیكار میكرد؟

همه حواسشون به گروه اینفینیت كسی مراقب ماشین ها نبود نگینم از درختی كه كنار ماشین بود بالا رفت و رفت روی سقف ماشین و به سختی یه جا خودشو بند كرد و به شیوا پیام داد من رفتم خودم بعد بهت خبر میدم كجا چی شد فقط تو خودت برو خونه....

شیوا هم تا پیام دید گفت یا خدا دوباره چه فكری توسرشه دختره احمق خدایا خودت مراقبش باش.

نگینم سفت چسبید به سقف منتظر موند بالاخره بعد از یه مدت زمان طولانی ماشین روشن شد و شروع به حركت كرد......

بعد از مدتی ایستاد نگینم دید دارند هویا را پیادش میكنند به سختی هزار تا بدبختی از سقف ماشین اومد پایین.....و یه گوشه قایم شد.....اون آقایی كه هویا را برد به خونش با یكی تلفنی حرف میزد بلند به هویا گفت حدود چند دقیقه دیگه خدمتكارت میاد درو نمیبندم تا بیادش و رفت......

نگینم رفت دم در ایستاد تو كیفشو نگاه كرد با خودش پول آورده بود.....آره باید یه كاری میكرد خدمتكاره بره...و خودشو جای اون جا بزنه زنگ زد به شیوا و گفت هر چه قدر میتونی واسم پول بیار.....هر چی بیشتر بهتر.....و آدرسو اونجا را از یكی پرسید واسه شیوا فرستاد....شیوا هم رفت هر چی تونست پول گرفت و خودشو رسوند كنار نگین....

-میخوای چیكار كنی نگین؟

-نمیدونم من باید خودمو جای اون خدمتكاره جا بزنم....

-دیوونه شدی تو كه هیچ كاری بلد نیستی نگین....

-اشكالی نداره من باید كنار هویا باشم من نمیتونم تنهاش بذارم حالیته؟

-نگین دیوانه آخه حالا خدمتكاره را میخوای چیكارش كنی؟

-نمیدونم شیوا كمك كن راضیش كنم.

-باشه كه سر كله ی یه خانومی پیدا شد كه میخواست بره داخل....

نگین شیوا هم دویدند جلوشو گرفتند....

ببخشید خانوم یه لحظه؟

-بله شما؟

شیوا یه نگاهی به دختره كرد و گفت:شما قراره اینجا كار كنی؟

بله چه طور؟

5 برابر قیمتی كه بهت دادند ما میدیم تو فقط كارتتو بده به ما و برو قبول؟

دختره تا اینو شنید خیلی تعجب كرد....و گفت:5 برابر؟واقعا چرا؟





نوع مطلب : TruE LoVe، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 05:14 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to
say that I have truly enjoyed browsing your blog posts.
After all I'll be subscribing in your feed and I am hoping you write
again soon!
شنبه 14 مرداد 1396 05:01 ق.ظ
Howdy! I simply would like to give you a huge thumbs up for
the excellent information you have right here on this post.
I am returning to your website for more soon.
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:11 ق.ظ
Hiya very nice blog!! Man .. Beautiful .. Superb ..
I'll bookmark your site and take the feeds additionally?
I'm glad to seek out numerous useful info right here in the submit, we want work out extra strategies on this regard, thanks for sharing.
. . . . .
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:18 ق.ظ
Yes! Finally something about BHW.
شنبه 12 فروردین 1396 06:43 ب.ظ
Hurrah! In the end I got a web site from where I be able to truly take
helpful information concerning my study and knowledge.
سه شنبه 4 فروردین 1394 12:49 ق.ظ
اخییییی....بیچاره هویااااااا....
ایول ازجسارت نگین خوشم اومد....
Negin ღღღ خب 50 هزار تومن چون از جسارت من خوشت اومد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :