تبلیغات
فقط داستان - قسمت 9 عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

نگین به سی ان یو گفت:بیایید یه لحظه باید باهاتون تنهایی صحبت كنم.

و با سی ان یو رفت یه كنار و نشست و گفت:راستش واسه امشب قبل از خوردن كیك شما قراره یه آهنگ واسه شمیم جان بخونید حالا هر كدوم از آهنگ هاتون را دوست دارید من آهنگ خالیشو آوردم اینجا دادم به مسیولش با اون هماهنگ كنید و بخوانید واسش بعداز خوردن كیكم یه آهنگ ملایم به نور كم شاعرانه میذارم هر كی خواست بیاد دو به دو برقصند بعد از اونم كه مراسم شام بعدم دیگه اینجا میمونیم و یكم رقص اینا بعدم دیگه همگی میریم بیرون هدیه تونم فكر كنم بعد از خواندن آهنگ بهش بدید بهتره.

سی ان یو گفت:وای نگین واقعا ممنونم ازتون خیلی مچكرم واسه همه چیز راستش واسه شمیم یه گردنبد خریدم طرحشو خودم دادم كه واسش درست كنند به نظرتون بندازم گردنش؟

نگین گفت:آره حتما بنداز گردنش بوسشم بكن حتما البته لپشو بعد دیگه اگه چیزی خواستید برید یه جای دیگه....

سی ان یو یكم خندید و گفت:واقعا ممنون ببخشید كلی زحمت افتاد گردنتون واقعا مچكرم....

نگین گفت:خواهش میكنم كاری نكردم فقط امیدوارم خوشش بیاد.....

سی ان یو بلند شد و گفت:بریم كنار بچه ها....

نگین گفت:آره البته و رفتند كنار بچه ها....

سی ان یو گفت:سندیول واقعا ممنونم ازت تو و نگین واقعا زحمت كشدید نمیدونم چه جوری جبران كنم....

سندیول گفت:خواهش میكنم كاری نكردم....

نگین همین طور كه آب میخورد گفت:پس از خودتون پذیرایی كنید سی ان یو تو فقط با خوشحال كردن شمیم میتونی جبران كنی من وقتی دوستم خوشحال باشه خودمم خوشحالم درسته مدت كمیه كه شمیم میشناسم اما دوست دارم خوشحالی و خوشبختیشو ببینم شادی اون شادی منم هست خیلی مراقبش باش....

سی ان یو سرشو انداخت پایین گفت:باشه حتما نگین شما همیشه مثه خواهر ما بودی از وقتی گروه ما تشكیل شد همیشه تو بهمون كمك میكردی.....تو دختر خیلی خوب و مهربون و عاقلی هستی واقعا خوش به حال سندیول كه همچین خواهری داره....

سندیول گفت:آره واقعا راستی نگین اینو میخواستم بگم مدیر برنامه هامون گفت كه میخواد تو را واسه پسرش خواستگاری كنه خیلی از تو خوشش اومده كه یهو رنگ ووهیون عین گچ شد....

نگینم گفت:چی؟!!!!!ازدواج نه بابا بیخیال سندیول من دوست دارم با شخص مورد علاقم اول آشنا بشم خودم اول ازش خوشم بیاد بعد اون از من خوشش بیاد راستیاتش میدونی كه من یكم عجیب غریبم.....

سندیول گفت:میدونستم منم گفتم نگین دوست پسر داره خیلیم دوسش داره قراره ازدواج كنند.

دونگ وو گفت:ا جدی دوست پسر داره؟

سندیول گفت: نه بابا دوست پسر نداره كه الكی گفتم بیخیال بشه آخه نگین با كسی دوست نمیشه كه.....

یاسمن گفت:میدونم من نگینو از همه بیشتر میشناسم.....

نگینم كه یكم به خاطر نگاه های جین یونگ حسودیش شده بود گفت:بعله میدونم......

كه یواش یواش همه مهمان ها اومدن زیاد نبودند چون همه دوستای سی ان یو بودند تا اینكه تیا و شیما هم اومدند و به همه سلام كردند و نشستند كنار یاسی و نگین.....نگینم بلند طوری كه سندیول و بارو بشنود گفت:وای دوستای گل خودم وای خدا تیا چه قدر خوشكل شدی روز به روز زیباتر میشی اصلا اكیپ ما ازهمه خوشكل تره....شیما توام كه ماشاالله خیلی خوشكل شدی وای عزیزم....

بارو و سندیولم یواشكی یه نگاه به تیا و شیما كردند و یه لبخند زدند و مشغول حرف زدن با دوستاشون شدند.....

تیا گفت:جدی قشنگ شدم میدونستم تو و یاسی میرید ست میكنید منو شیما هم رفتیم باهم تیپ زدیم خوب شدیم؟

یاسی گفت:آره عالی شدید.....واقعا خیلی خوشكل شدید......تیكه شدید.....

شیما گفت:واقعا خیلی استرس داشتیم كه چه طوری میشیم.......خوب میشیم یانه؟

تیا گفت:اما من مطمین بودم كه خوب میشیم راستی اینا اینفینیتن هم گروهی های ووهیون و یه نگاهی به پسرا انداخت.....

نگین گفت:آره هم گروهی هاشن.....

تیا یه لبخند زد و گفت:ووهیونت كه سرش پایین این پسر كناریشم هر كاری میكنه یه نگاه به تو میندازه كیه اون؟

یاسی گفت:راست میگه ببین خیلی بهت نگاه میكنه.

نگین گفت:هان اون اه چه قدر نگاه میكنه حالم بد شد هویا اسمش هویا....ووهیون چش شده چه قدر ناراحته آخه....

یاسی گفت:وقتی سندیول اسم خواستگار آورد رنگ از روش پرید....

نگین گفت:جدی؟

یاسی گفت:آره.....

تیا گفت:خوب انقدر خوشكل كردی كه بچه دلش رفته.....

شیما گفت:راست میگه مشخصه خیلی ازت خوشش میاد.....اوخی....

نگین گفت:نمیدونم بیایید بریم برقصیم همه دارند میرقصند خوب ببینید پسرا را...

یاسی گفت:آره بیایید بریم.....

نگین رفت كنار پسرا گفت:بچه ها مثلا تولد چرا نشستید بلند بشید بریم برقصیم.

سندیول گفت:باشه بچه ها بریم خلاصه نگین اینا رفتند و شروع كردند رقصیدن كنار چند تا پسر دیگه......

هویا هم یه نگاه به نگین كرد و به دونگ وو گفت:عجب تیكه ای ببین چه جوری میرقصه.....

دونگ وو گفت:آره اما انگار ووهیون ازش خوشش میاد.

هویا گفت:ووهیون نمیای بریم برقصیم؟

ووهیون همین طور كه ناراحت بود گفت:نه....

سونگ كیو گفت:بچه ها بیایید بریم برقصیم دیگه.

ووهیون گفت:من نمیام شما برید....

سونگ كیو گفت:چیزی شده؟

ووهیون گفت:نه.....

هویا هم خودشو مرتب كرد و رفت.....

نگین اینا كه داشتند میرقصیدند یه پسره اومده بود پیله كرد بود به نگین كه میخواد باهاش برقصه.......

نگینم انقدر از پسره چندشش شده بود كه نگو.....هی بهش میگفت برو كنار كه هویا اومد و بازوی نگین كشید طرف خودش و یه اخم به پسره كرد و گفت:ببخشید كاری داشتید؟

پسره هم گفت:نه هیچی  و رفت....

یاسی به شیما گفت:اوه اوه پسره اومد پیش نگین....

شیما گفت:آره انگار غیرتی شد چرا ووهیون نیومد...

یاسی گفت:نمیدونم.

نگین بازوشا كشید و گفت:ممنون كه اومدید خیلی پیله بود.....

هویا گفت:میشه باهم برقصیم....

نگینم گفت:خوب باشه طوری نیست......

و شروع كردند رقصیدن.....و حرف زدن.....

تیا گفت:اوه  اون دوتارا....

یاسی گفت:آره  چه قشنگ میرقصند كه سندیول اومد كنار نگین و گفت:بیا گوشیت زنگ میزنه....

نگینم گفت:یه لحظه ببخشید.....

و رفت تلفنشو جواب داد.....بعد رفت محلی كه جایگاه تولد بود و دوتا صندلی گذاشته شده بود برای سی ان یو و شمیم ایستاد و آهنگ قطع شد و میكروفن گرفت دستش و گفت:از همتون مچكرم كه تشریف آوردید راستش شمیم ضحی نزدیكن 5 دقیقه دیگه میرسند لطفا همگی در صف كنار در ورودی بایستید چراغا هم خاموش میشه وقتی ضحی و شمیم اومدند چراغا روشن میشه دست هورا و تولد مبارك میگید.....پس لطفا آماده بشید.....

خلاصه همگی رفتند كنار در ورودی و چراغا خاموش شد هویا هم چشم دوخت ببینه نگین كجا می ایسته  بره كنارش.....اما ووهیون خیلی ناراحت بودچون فكر میكرد نگین ازش زده شده فكر میكرد دیگه واسه نگین مهم نیست آخه نگین زیاد باهاش گرم رفتار نكرده بود......اصلا حواسش نبود كه در این بین هویا داره سعی میكنه خودشو تو دل نگین جا كنه......

هویا رفت پشت سر نگین ایستاد......نگین یه نگاهی كرد و گفت:ا شمایید.فرشته نجات من؟

هویا گفت:نه اختیار دارید چه فرشته نجاتی.....

نگین گفت:من خیلی ذوق دارم كاش شمیم خوشش بیاد.....

هویا گفت:حتما خوشش میاد خلاصه همه جا ساكت شده بود.....كه شمیم ضحی اومدند داخل.....به سختی جلوشونا میدیدند.....شمیم گفت:اینجا چه خبره كه یهو چراغا روشن شد و دست جیغ رفت بالا و شروع كردند به گفتن تولدت مبارك.....شمیم تازه فهمید قضیه از چه قراری بوده .......خیلی خوشحال بود......اصلا باورش نمیشد.....بارو گفت:شمیم خانوم اینا كارای سی ان یو......شمیم همین طور كه اشك توچشماش جمع شده بود و میخندید گفت:وای سی ان یو ممنون اصلا فكرشو نمیكردم بدونی و یادت باشه خیلی مچكرم....اصلا نمیدونم چی بگم.....

سی ان یو گفت:اصلا لازم نیست چیزی بگی......امیدوارم خوشت بیاد......

شمیم یه نگاهی به اطرافش كرد و گفت:عالیه فوق العاده است مگه میشه خوشم نیاد آخه.

از اون طرف وقتی خیلی همهمه بود هویا همین طور كه چسبیده بود به نگین یواشكی از پشت شونه نگینو بوسید........نگینم یهو یه چیزی حس كرد و متوجه شد و برگشت یه نگاه به هویا كرد......هویا هم سرشو انداخت پایین ساكت شد......

نگین تو دلش گفت:وا این چرا این طوری كرد و شونشو انداخت بالا و به دست زدن ادامه داد بازم آهنگ شروع به خوندن كرد همه رفتند نشستند و شروع كردند به حرف زدن.....نگین خیلی متعجب شده بود از كارای هویا نمیدونیست چرا هویا این طوری كرد.....تو فكر بود كه یاسی یواشكی گفت:چیزی شده؟

نگینم ماجرا را واسش تعریف كرد.

یاسی گفت:واقعا این جوری كرد؟

نگین گفت:اوهوم نمیدونم چرا.

یاسی گفت:نمیدونم والا چی بگم اما پسر جذابیه ها....

نگین گفت:نظری راجع بهش ندارم.....ووهیون چرا این جوری شده؟

یاسی گفت:نمیدونم خیلی تو خودشه....

نگین گفت:بیخیال چیكارش كنم....

یاسی گفت:نمیخوای باهاش حرف بزنی؟

نگین گفت:به نظرت زیادی رو دل نمیكنه؟بچه پرو بهش گفتم ازش خوشم میاد تازه برم حالا هم ببینم چش شده خیلی ناراحته بیاد باهام حرف بزنه بیخیال حتما خودشم از یكی دیگه خوشش میاد عذاب وجدان گرفته واسه من حالا منم كه كشته مردش نیستم یه چیز گفتم بهش جو گیر شده....یاسی هر چی باشه اون پسره.

یاسی گفت:نمیدونم تو دوسش نداری؟

نگین گفت:نمیدونم مهم نیست.

یاسی گفت:راستی نگین تو جین دوست داری؟

نگینم یه نگاهی به یاسی كرد و گفت:نه من هیچ وقت جین دوست داشتم نه اون منو فقط همیشه كل كل داشتیم واسه قضیه اون دختره سوفیا نجاتش دادم همین هیچ چیزیم بینمون نیست.......چیه تو ازش خوشت میاد میترسی من دوسش داشته باشم نه نترس یاسی البته اونم انگار از تو بدش نیومده.

یاسی گفت:نه....نه نگین اصلا اینجوری نیست اشتباه میكنی....من....من.....به اون حسی ندارم باور كن.....





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:05 ق.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet people,
its really really pleasant article on building up new web site.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:22 ق.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this site.

It's simple, yet effective. A lot of times it's tough to get that
"perfect balance" between superb usability and visual appeal.

I must say that you've done a awesome job with this. Also, the blog loads extremely quick for me on Opera.
Exceptional Blog!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:17 ق.ظ
Hello there! I could have sworn I've been to this
site before but after browsing through some
of the posts I realized it's new to me. Nonetheless, I'm definitely delighted I discovered it and
I'll be bookmarking it and checking back frequently!
جمعه 13 مرداد 1396 09:12 ب.ظ
I read this paragraph fully on the topic of the comparison of newest and earlier technologies, it's amazing article.
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:47 ب.ظ
Hey, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Ie, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.

I just wanted to give you a quick heads up! Other then that,
great blog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :