تبلیغات
فقط داستان - قسمت 8 عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

نگین تا لباس را دید چشماش چهارتا شد.......لباس خیلی خوشكل بود جلوی لباس كوتاه و پشت لباس توری و بلند بود.....اما خود لباسم طرح های زیادی روی آن پیاده شده بود یه حالت براق داشت امانه زیاد خلوت بود نه زیاد شلوغ رنگشم هم مخلوطی از رنگ های كمرنگ و مخملی صورتی و بنفش بود انقدر هماهنگی رنگی لباس قشنگ بود كه نگین نمیتونست حتی یه ثانیه چشم از لباس برداره......

یاسی گفت:برو بپوش و بیا.......لباس تو بیشتر بنفش داره و ارغوانی لباس خودم بیشتر صورتی.......راستی هدیه های شیما و تیا را هم بهشون دادم.....من خودم لباس خودم كه پوشیدم خیلی خوب بود قشنگ كیپ و همه چیزش اندازه نه زیاد بازه نه زیاد پوشیده.....با خودم گفتم حتما به تو هم خیلی میاد واسه همین برای تو هم خریدمش ....حالا زود برو بپوش بیا ببینم.......اینم كفش های سرش......

نگینم زود لباس با كفش ها برداشت و رفت با هزار زحمت لباس پوشید آخه خوب بالاخره میدونید كه لباس زیپ داره سخته یه نفری پوشیدش ....نگینم با هزار زحمت لباس پوشید و كفش ها را هم پوشید موهاشم ریخت دورش و یه نگاه به خودش تو آینه كرد.....یكم واسه خودش بوس فرستاد و ذوق كرد.......و با متانت رفت پیش یاسی.....یاسی هم بلند شد یكم لباس نگین صاف كرد و درستش كرد....بهش گفت:عالیه نگین فوق العده شدی فقط به نظرم باید بریم موهامونا رنگ بزنیم موافقی؟

نگینم گفت:آره دقیقا ولی چه رنگی؟

یاسی گفت:ام به نظرم یه رنگ جیغ موافقی تو مایه هایه های آلبالویی یا نارنجی كه بیشتر تن قرمز داشته باشه نمیدونم یه همچین رنگی....موافقی؟

نگین گفت:ام نمیدونم اما به نظرم یه قهوه ای روشن بزنیم یا بلند دم موهامونا رنگ لباسمون بزنیم موافقی؟

یاسی گفت:آره موافقم عالیه......فردا بریم رنگ بزنیم موافقی؟

نگین گفت:اوهوم دقیقا....

یاسی گفت:پس فعلا من برم......دیگه فكر كن ووهیون اون موقع ببینتت چی میشه...

نگین گفت:چی؟!!!!ووهیون؟!!!فكر نكنم بیاد!

یاسی گفت:نمیدونم اما من حس میكنم بیادش....فعلا نگین.....

یاسی رفت نگین هم استرس افتاد بهش كه نكنه واقعا ووهیون خوب اگه بیاد ایرادش چیه....به هر حال باید سعی میكرد برای پنجشنبه عالی عالی بشه.....

خلاصه بچه ها همشون به تكاپو افتاده بودند برای پنجشنبه  نگین یاسی موهاشونا رنگ كردند...... و هر كدومشون آماده شدند برای پنجشنبه......نگین و سندیول.....زودتر از همه حاضر شدند و حدود ساعت 7 رفتند به سالن .....نگین سالن دید دقیقا همون طور شده بود كه میخواست.......به سندیول گفت:عالی شده مگه نه؟

سندیول گفت:نگین خودمونیا خیلی خوشكل شدیا......لباس خیلی بهت اومده......موهاتم عالی شده.

نگین گفت:میسی داداشی ممنون توام عالی شدی.....من برم یكم خودمو مرتب كنم بیام....

سندیول گفت:شوخی میكنی تو كه تازه از آرایشگاه اومدی......

نگین گفت:خوب اومدم كه اومدم تو بشین همین جا تا من بیام عجبا .....

سندیول گفت:به خدا نگین همه چیت عالیه مثه همیشه......

نگین گفت:میدونم زود میام......و رفت داخل دستشویی كه رژشو درست كنه........

نگین مشغول درست كردن خودش جلوی آینه بود و داشت موهاشو مرتب میكرد........كه یهو یكی خورد بهش .....نگینم برگشت نگاه كرد كه ببینه كیه دید یه پسریه گفت:ببخشیدا اینجا دستشویی زنانه است یكم دقت كنید میفهمید....پسره هم برگشت یه نگاهی به نگین كرد و خشكش زد......

نگین گفت:تو.....تو......باید یكی از هم گروهی های ووهیون باشی درسته؟

پسره همین جوری داشت به نگین نگاه میكرد نگینم یه لگد زد تو پا پسره گفت:فكر كنم دارم با تو حرف میزنم....درسته؟

پسره هم به خودش اومد و گفت:بعله......من هم گروهی ووهیونم شما؟چه قدر آشنا هستید!قبلا دیدمتون؟

نگین یكم چپ چپ به پسره نگاه كرد و گفت:نمیدونم شاید ضمنن اینجا دستشویی زنانه است برو بیرون....

پسره گفت:ام ببخشید راستش داشتم از دست سونگ یئول فرار میكردم گذاشته بود دنبالم...

نگین گفت:ا پس كل گروهتون اومده به سلامتی خوب بیا بریم من مراقبم نزندت....نگین جلو رفت پسره هم رفت دنبالش......نگینم داشت با خودش فكر میكرد ای وای ووهیونم اومده آخی حالا این پسره خل و چل كیه خدا داند.....

پسره گفت:امروز تولد كیه؟

نگین گفت:تولد دوست دختر سی ان یو......ام دوستت كجاست؟

پسره یه نگاهی به این طرف و اون طرف كرد و گفت:نمیدونم والا......باید این جاها باشه.....

نگین گفت:وای یه موقع سطل آبی چیزی نخواد بریزه روت......از این مسخره بازیا الان موقعش نیست.

پسره گفت:نمیدونم از سونگ یئول هیچ چیز بعید نیست......

نگین گفت:ام......همتون هستید؟

پسره گفت:یعنی چی؟

نگینم برگشت یه نگاه به پسره كرد و گفت:خوب منظورم كل گروهتونه دیگه هستید؟

پسره هم دوباره زل زد به نگین و یه لبخندی زد و گفت:چه طور؟

نگینم راهشو گرفت و رفت و گفت:همین طوری......

كه یهو صدای داد یكی رفت بالا كه وای دیدمش....پس اینجایی بچه ها بیایید اینجا.....

پسره رفت پشت نگین و گفت:خودت یه كاری كن.......و گوشه های لباس نگین را گرفت و خودشو مثلا پشت نگین قایم كرد نگینم یكم چشم انداخت و ووهیون دید......و یه احساس خوبی بهش دست داد موهاشو صاف كرد.....سرشو انداخت پایین كه ووهیون نبینتش......

سونگ یئول گفت:بیا ببینم كجا رفتی تو.....؟!!!

نگینم سرشو آورد بالا و گفت:ببخشید چیكارش دارید؟اومدید جشن تولد یا......

كه پسرا چشم هاشون چهارتاشد........نگینم سعی كرد جلوی خنده اشو بگیره....

ووهیونم هوش از سرش پریده بود خشكش زده بود.......

نگین گفت:ببخشید الان تولد شروع میشه باید برم ببینم یه موقع چیزی كم نباشه یه باره دیگه همه چیزو چك كنم با اجازه نه شماها هم بیایید بریم.....

ال گفت:ببخشید شما؟

نگینم گفت:دوست كسی كه تولدشه.....چه طور؟

ال هم حسابی ضایع شد و ساكت شد.....

نگین گفت:ببخشید نمیایید بریم؟

سونگ كیو گفت:چرا حتما......و همشون دنبال نگین راه افتادن......نگینم داشت فكر میكرد چرا ووهیون هیچی نگفت نكنه زشت شده.....واقعا چرا ووهیون ساكت مونده.....اه بی ذوق بی احساس واقعا كه.....

رفتند تا رسیدند به سالن اصلی هنوز كسی نیومده بود نگینم هم همراه پسرا رفت كنار سندیول.......

سندیول بلند شد و به همه دست داد و به همه سلام كرد.....

نگین گفت:معرفی نمیكنی؟

سندیول گفت:چرا حتما.....سونگ كیو لیدر گروه.....ال.....سونگ یئول.....دونگ وو....سونگ جونگ......ایشونم.....هویا........اینم كه میشناسی ووهیون....

سونگ یئول گفت:ایول بابا سندیول نگفته بودی همچین دوست دختری داری!

نگین یه چشم قره به سونگ یئول رفت و گفت:اهم من خواهرشم......نه دوست دخترش......

سونگ یئولم چشماش یه برقی زد و گفت:ا چه جالب شد قضیه.

سونگ كیو گفت:ببینم ووهیون چه جوری میشناسید؟نكنه ووهیون این همون دختری كه گفتی؟

ووهیونم حرف سونگ كیو را قطع كرد و گفت:اهم.....بعله نگین هستند دیگه......گفتم كه خواهر سندیول......

سونگ یئول رفت كنار ووهیون و دستشو انداخت دور گردنش و گفت:از كی تا حالا انقدر خوش سلیقه شدی؟

نگین گفت:ببخشید ووهیون چی پشت سر من گفته دقیقا؟

سونگ جونگ گفت:اوووم هیچی فقط تعریف بود كه البته صد در صد هم درست بود.....هویا تو كه نترس بودی چرا پشت نگین قایم شده بودی؟

نگین گفت:خوب میترسید شما یه موقع خراب كاری كنید من شده بودم سپر بلا......بعله....

سونگ یئول گفت:آفرین نگین پس شما خواهر سندیول هستی.....همونی كه مدیر برنامه گروه برادرت خیلی ازت تعریف میكرد......دیروز مدیر برنامه هاتون اومده بود داخل كمپانی داشت از یه دختری تعریف میكرد اصلا دهن همه باز مونده بود آخرشم گقت خواهر سندیول .....كه یهو.....ووهیون دیدیم سرخ سفید شد و نیشش باز شد خلاصه ریختیم سرش و یكم از شما گفت.....

نگینم نشست روی صندلی از بقیه درخواست كرد اونا هم بشینند.....

سونگ كیو گفت:اما ما تا حالا خواهرتو دیده بودیم سندیول؟

نگین گفت:بعله اون بار كه كنسرت بود من با سندیول اومده بودم حدود 10 دقیقه هم با خود شما حرف زدم یعنی در گیر حافظتونم......

هویا یه نگاهی به نگین كرد و گفت:آهان گفتم آشنایی واسه همین بود.....كه یهو صدای جیغ یكی رفت نگین عزیزم كجایی.....همه ساكت شدند و برگشتند طرف صدا.....یاسمن بود......یاسمن دوید اومد سمت نگین و پرید بغلش كرد.....خلاصه كلی همدیگه را بغل كردن واز دور همدیگه را بوسیدند كه یه موقع آرایششون خراب نشه و بعد با یاسمن اومدند سر میز و یاسمن به همه سلام كرد.....نگینم گفت:بهترین دوستم یاسمن هستند....اینا هم هم گروهی های ووهیون هستند.....میشناسی؟

یاسمن گفت:آره میشناسم حدودا......وای نگین عزیزم چه قدر خوشكل شدی راستی نگین میگم.......فردا.......من.......ام.......راستش....

نگین و یاسمن نشستند روی صندلی و همه زل زدند بهشون.....

نگین گفت:فردا چی؟

یاسمن گفت:هیچی فردا میخوام صبح تا شب باهم باشیم.......بریم بیرون خوش بگذرونیم.

نگین گفت:باشه اتفاقا منم دام گرفته خسته شدم موافقم بریم.

سندیول گفت:نگین جان همه چیز عالی شده فكر كنم شمیم خیلی خوشحال بشه دستت درد نكنه.

نگین یه نگاهی به برادرش كرد و گفت:قربون داداش خوشكلم بشه كه روز به روز خوشكل تر و خوشتیپ تر میشه سندیول خیلی دختر كش شدیا وای خدا داداش خودمی دیگه.....امشبم شما نمیدونید كلی اتفاقای خوب قراره بیوفته كه شما ازش خبر ندارید باید صبر كنید و ببینید چه چیزایی واستون تدارك دیدم آخی كاشكی یكیم واسه من همچین تداركایی میدید میگم یاسی من كه كسیو ندارم تو یه بار منو این طوری غافلگیر باشه؟

یاسی زد زیر خنده و گفت:باشه عزیزم حتما اما منو تولدمون تو یه ماهه و دوروز فاصله داره یكی دیگه باید سوپرایزمون كنه.

سندیولم از اینكه نگین انقدر چلو ووهیون اینا ازش تعریف كرده بود یه لبخند زد و گفت:یاسمن شماهم عین خواهر من هستید هر موقع دو نفر پیدا شد كه لیاقت شما و نگین داشت من خودم باهاش برنامه میریزم كه غافلگیرتون كنه خوبه؟

یاسی گفت:مرسی سندیول اما به نظرت كی پیدا میشه واسه ما؟

سندیول گفت:پیدامیشه.......كه یهو دوستای سندیولم اومدند و بارو داد زد به كجایی مرد سندیول و اومدند كنار سندیول اینا و همه سلام كردند و نشستند....

جین یونگم محو تماشای یاسمن شده بود یاسمن انقدر زیبا شده بود كه جین یه لحظه هم نمیتونست ازش چشم برداره......نگینم یه نگاه به جین كرد فهمید از یاسی خوشش اومده یكمم حسودیش شده بود بعد یه نگاه یواشكیم به ووهیون كرد كه رفته بود تو خودش كنارشم هویا نشسته بود كه زل زده بود به نگین تا نگین باهاش چشم تو چشم شد یه لبخند كوچیك بهش زد نگینم بهش یه اخم كرد و صورتشو اون طرف كرد....

سندیول گفت:خوب بچه ها اومدید سی ان یو چه طوره خوشت میاد؟

سی ان یو یه نگاهی به اطراف كرد و گفت:عالی شده نگین واقعا ممونم....

نگینم یه لبخندی زد و گفت:خواهش میكنم راستش من كسایی كه میشناختم دعوت كردم بقیه را هم سندیول دعوت كرد.....چندتا برنامه ویژه هم واستون ردیف كرد كیف كنید صبر كنید فقط.......راستش من به همه گفتم زود بیاندشون ضحی هم با شمیم دیر تر از همه میاند كه همه مهمان ها اومده باشند......

بارو گفت:نگین خانوم واسه ماهم مدیر برنامه بشو حتما......

نگینم یه لبخندی زد و گفت:واسه تو تیا دیگه آهان باشه حتما مدیر برنامه هم میشم....

گونگ چان گفت:ا پس جدیه از تیا خوشت میاد؟

بارو یه نگاهی به همشون كرد و گفت:نه كلا گفتم.....كه یه موسیقی قشنگی و ملایمی شروع شد به پخش شدن.....





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 13 مرداد 1396 09:05 ب.ظ
Just desire to say your article is as amazing. The clarity in your post is just spectacular and i can assume you're
an expert on this subject. Well with your permission let me to grab your
RSS feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the rewarding work.
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:45 ق.ظ
Hi there, I discovered your site by means of Google even as looking for a similar matter,
your site came up, it appears to be like great. I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, just become aware of your weblog through Google, and located that
it is truly informative. I'm gonna watch out for brussels.
I will be grateful if you continue this in future. A lot of
people can be benefited out of your writing. Cheers!
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:41 ب.ظ
whoah this blog is excellent i like reading your articles.

Keep up the good work! You understand, many persons are hunting
around for this info, you can help them greatly.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :