تبلیغات
فقط داستان - قسمت 7 عطر زیبای احساس
JUST PURPLE SOLITAIRE
فقط داستان
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : Negin ღღღ

و شروع كرد به حرف زدن.....رفت جلو سی ان یو و شمیم و گفت:ام خوب شما آخی نازی خیلی عشقولانه بود.....بعد رفت كنار ضحی و گونگ چان و گفت:وای شما هم عالی بود......آخی.......بعد رفت جلو تیا و بارو و گفت:اهم شما هم مسابقتون خوب بود خوشم اومد.....اما سندیول شیما شما هم كه انگار عاشقای واقعی بودید بعله......سندیول و شیما هم یه نگاه بهم دیگه انداختند و سرشونا انداختند پایین.....نگین ادامه بود خب اهم گفتم انگار خب و اما برنده از نظر منو و یاسی خودمون هستیم چون همچین نقش های خوبی بهتون دادیم و داور شدیم.....

و با یاسی دست همدیگه را گرفتند....و یه لبخند ‍ژكوند تحویل بقیه دادند.....كه بارو زد زیر خنده و گفت:یعنی میدونستم آخرش اینو میگی خیلی باحال بود خب حالا نوبت شماهاست.....یاسی و نگین یه نگاهی بهم انداختند و به سختی آب دهنشونا قورت دادند....

همه كه دلشون از نگین یاسی پر بود شدیدا دور هم جمع شدند و یكم مشورت كردند و بعد بارو گفت:خوب اما نقش هاتون اول بهتره كه به نظرم قرعه كشی كنیم جین یونگ و ووهیونم یه نگاه بهم دیگه انداختند.....كه نگین گفت:اهم وای خاك تو سرم جلو برادرم میخواهید به من یه نقش با پسر بدید منو یاسی باهم هستید بگم....

یاسی گفت:بعله دقیقا حق با نگین جونه......همه نگاه ها رفت طرف سندیول ......

سندیولم یه نگاه به همه كرد و گفت:خوب حق با نگینه البته بهتر اول قرعه كشی كنیم تا بعد.

خلاصه اسم یاسی و نگین و جین یونگ و ووهیون تو یه كاغذ نوشتن و تا كردند.....نگین فقط تو دلش دعا دعا میكرد كه جین یونگ نباشه هر كی دیگه میخواد باشه فقط جین یونگ نباشه.....كه بارو دوتا از كاغذا را برداشت و گفت:اینا با هم و باز كرد و شروع كرد به خواندن اسم یاسی و .........یاسی و .....كاغذ گرفت جلو چشم بقیه ......اسم جین یونگ بود........یاسی یه جوری به نگین نگاه كرد و گفت:ببخشید......نگینم داشت از خوشحالی میمرد كه حداقل با جین یونگ نیوفتاده.....بعد یه نگاه به ووهیون انداخت كه نیشش تا بنا گوشش باز شده سعی میكنه لبخندشو بپوشونه....

بارو گفت:خوب بچه ها نظرتون چیه مسابقشونا شروع كنیم؟

گونگ چان گفت:آره زودتر شروع میكنیم.

جین یونگ گفت:كی گفته من مجبورم كارای احمقانه ای كه شما میگید را انجام بدم؟

همه پسرا باهمدیگه گفتند ما میگیم.....

جین یونگم موش شد و رفت كنار یاسی ایستاد و تو دلش گفت:وای خدا بخیر كنه این دوست اون نگین دیوونه است.......اصلا حالا كه فكر میكنم اصلا نگینو دوسش ندارم پس چرا بهش گفتم دوسش دارم ام نه ندارم فقط خوشم میومد باهاش كل كل كنم لیاقتش همین ووهیون ......اصلا منو چه به نگین اصلا هیچ دختری در حد من نیست واقعا خوبه عاشق نگین نشدم اما بهش بدهكارم چون منو از دست سوفیا نجات داد بالاخره....خب مهم نیست به خاطر این كارش از رفتار زشت و بچه گانه اش چشم پوشی میكنم و مسابقه ی مسخرشونا انجام میدم دیگه ام باهاش كاری ندارم.....

بارو دستاشو بهم زد و گفت:خوب شروع كنیم؟

ووهیونم اومد كنار نگین ایستاد.....

سی ان یو گفت:چرا انقدر طولش میدیم راستش موضوع اینه شما پسرا دخترا را كول میكنید و میشینید و پا میشید هر كی بیشتر رفت اون برنده است......

نگین یاسی باهم گفتند:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

گونگ چان گفت:همین كه شنیدید.

نگین گفت:من عمرا برم روی ووهیون.

تیا زد زیر خنده و گفت:كسی نگفت بری روش كه چه فكرایی داره منحرف منحرف برو روی كولش.....

نگینم یكم سرخ و سفید شد و گفت:اهم منظورم همین بود....هه......هه.......

یاسی گفت:اصلا من تازه اومدم و همچین كاریو انجام نمیدم.

شیما گفت:بسه یاسی ادا الكی در نیار سریع بدو ببینم.....زود......خلاصه انقدر بچه ها اصرار كردند كه یاسی و نگینم مجبور شدند قبول كنند و رفتند روی كول جین یونگ و ووهیون......

بارو گفت:هان كدومشون سنگین ترند؟

جین یونگ گفت:آخه این دوتا كه وزنی ندارند.....

نگین و یاسی هم داشتند از خجالت میمردند......

بارو گفت:خوب شروع كنیم؟یك .....دو.....سه.....شروع.......

و پسرا شروع كردند به بشین پاشو......

یاسی گفت:واقعا متاسفم كه تو همچین شرایطی افتادی.

جین یونگ گفت:تقصیر خودتونه بهشون چه نقش هایی دادید الان تلافی میكنند....

یاسی گفت:آره واقعا حق دارند......

جین گفت:اشكالی نداره ما میبریم.

حالا از اون طرف ووهیون و نگین.......

ووهیون گفت:سنگینم نیستیا.

نگین گفت:ووهیون یواش دارم میوفتم فوقش میبازی.

ووهیون گفت:باشه نگین نترس......حالا ووهیون یه بلیز نسبتا گشاد پوشیده بود وقتی بلند میشد و میشست......یقه اش تكان میخورد......نگین اول حواسش نبود اما یهو چشمش افتاد به یقه ی ووهیون و تو دلش گفت:خاك تو سرم این چیه پوشیده همه جاش مشخصه خب نگین تو نبین زشته وای خدایا منو ببخش.....

ووهیون جین یونگ سخت در تلاش بودند و هر كدومشون سریع تر از اون یكی سعی میكرد ببره......ووهیون خیلی سریع مینشست و بلند میشد نگینم دید اصلا نمیشه كه چشماشو ببنده یهو دست راستشو گرفت در چشمش كه كنترلش بهم خورد و دست چپ نگین لغزید و رفت زیر لباس ووهیون درست روی قلبش.....ووهیونم كه از این موضوع قلقلكش گرفته بود تعادلشو از دست داد افتاد روی زمین و نگینم افتاد روش.......

كه همه ی بچه ها بنا كردند به خندیدن چون حسابی تلافی كار نگین و یاسی دراومده بود اما سر نگین طفلی.....جین هم یاسی را گذاشت زمین......نگینم سریع خودشو جمع جور كرد و از روی ووهیون بلند شد.....و دست ووهیون گرفت و اونم بلند كرد....

بارو گفت:وای عجب بازی باحالی شد.......وای عالی بود.....

سندیولم یكم تو دلش گفت:ای كوفت نیشتونا ببنید به خواهر من میخندید باخت كه باخت فدای سرش چه قدر مسخره اند شیطونه میگه بزنم همشونا از دم پستر كنم......

جین یونگم كه میخواست تلافی كنه اومد نزدیك گفت:وا به چی میخندید خوب آدم تعادلشو از دست میده خودتونم بودید این جوری میشد حتما اصلا خنده نداره ووهیون عالی بودی......

نگینم فقط سرشو انداخته بود پایین حرص میخورد از دست اونا و تودلش گفت:ای رو آب بخندید بیمزه ها ووهیونم اینم آخه شد بلیز اه واقعا كه.....جین یونگ مچكرم بی حساب شدیم.

یاسی گفت:حق با جین یونگ هر كی دیگه بود تعادلشو از دست میداد خود جین یونگم دیگه داشت تعادلشو از دست میداد درسته و یه چشمك یواشكی زد به جین....

جین هم گفت:آره راست میگه خصوصا آخرش كه تند شد البته فكر كنم ووهیون بیشتر از من رفت چون كه تند تر و سریع تر رفت......

گونگ چان گفت:خوب جفتتون بردید به هر حال عالی بود خیلی خوشكل بود مسابقه و واقعا امروز بهترین شب زندگیمون بود.

شمیم گفت:آره واقعا به منم خیلی خوش گذشت خیلی خوب بود همه چیز.....

ضحی گفت:ببخشید بچه ها من دیرم شده ممكنه برم؟

سی ان یو گفت:حق با ضحی خانومه دیر شده باید بریم دیگه.....اما واقعا خوش گذشت.....

خلاصه یكی یكی همه خداحافظی كردند و رفتند .....سندیولم رفت دم در كه مهمان ها را راهی كنه....اما ووهیون و نگین همین طور سر به زیر ایستاده بودند.....

كه ووهیون گفت:ببخشید كه تعادلمو از دست دادم.

نگین گفت:نه نه اشكالی نداره ووهیون.....

ووهیون گفت:خیلی خب بعدا میبینمت......من برم.....متاسفم به خاطر همه چیز.....

نگینم گفت:باشه خدانگهدار.....

ووهیونم رفت خونشون و دراز كشید تو تخت خوابش اما از اول تا آخرش دستش رو قلبش بود و به اتفاقای امروز فكر میكرد..........و همه خاطراتشو تو ذهنش مرور كرد..........امروز اولین روزی بود كه واقعا ووهیون احساس خوبی داشت .....امروز اولین باری بود كه ووهیون حس میكرد كه واقعا یه دختر دلشو شاد كرده......اولین باری بود كه ووهیون راجع به یه دختری فكر میكرد......ووهیون با خودش فكر میكرد:آخه چرا من این جوری شدم خوب امروز واقعا خوب بود خصوصا تیكه مسابقم با نگین ام خوب بود واقعا البته فكر كنم یكم پسر بدی شدم....آخه بلیزم خوب نبود خیلی لوز بود اما خب وقتی می ایستادم كه بد نبود من از كجا میدونستم باید یه همچین مسابقه ای بازی كنم......اه آخه چرا این جوری شد .....نگین دستشو.....وای چه منحرف شدم من یهو....خوب از قصدی نبود كه البته از خداشم باشم.....خب مهم نیست هر چی بود خوب بود......اما عجب هیكلی داشت فكر نمیكردم هیكلش انقدر جذاب باشه....ااااا دوباره كه من منحرف شدم ......خب بهش نباید فكر كنم .....باید سعی كنم بخوابم.....ووهیونم چشماشو بست و سعی كرد بخوابه اما تا دیر وقت ذهنش مشغول بود وقتی هم كه خوابید تا صبح خواب اون روز دید.....از اون طرف نگین و سندیول داشتند باهم حرف میزدند:

نگین گفت:خوب اینم از امشب......

سندیول گفت:نگین یه كاری ازت میخوام.....ام چه جوری بگم......اصلا بگم.....راستش سی ان یو گفت ازت بخوام.....

نگین یكم چپ چپ به سندیول نگاه كرد و گفت:بگو ببینم چی؟

سندیولم گفت:خب راستش پنجشنبه تولد شمیم سی ان یو میخواد غافلگیرش كنه بعد گفت كه از تو بخوام كمكش كنی.....كمكش میكنی؟

نگین گفت:چرا من؟

سندیول گفت:خوب نگین تو تنها دختری هستی كه با گروه ما خیلی رابطه ی نزدیكی داری.....

نگینم یكم فكر كرد و گفت:خیلی خوب بهش بگوخیالش راحت خودم یه كاری میكنم واسش فقط شماره ضحی را بگیر واسه من بقیشم با بچه ها خودم درست میكنم خیالت راحت من خیلی خستم برم بخوابم......فعلا........نگین رفت خوابید اما تا دیر وقت فقط به فكر مراسم تولد شمیم بود...........

فردا:

سندیول رفت كمپانی....شماره ضحی را گرفت واسه نگین فرستاد.....نگینم به شیما و تیا و یاسی گفت بیاند بعدم به ضحی گفت.....

وقتی همه دخترا اومدند.....نگین نشست جلوشون و شروع كرد به توضیح دادن:

خوب بچه ها خوش اومدید راستیاتش زیاد وقت نداریم.قضیه این جوریه كه پنجشنبه تولد شمیم و قراره كه سوپرایزش كنیم منم چون خیلی خوش سلیقم شدم مدیر برنامه خوب بچه ها یه سالن توپ صبح زنگ زدم رزرو كردم بعد تزیینات سالنم واسشون میل كردم میمونه كار سخت ما.....خوب قراره سوپرایز كنیم شمیم باید بیاریمش به حالت مخفیانه یعنی ضحی این كار تو باید یه جوری بیاریش بعد از سوپرایزش باید سریع ببریمش توی یكی از اتاق های پرو بهش برسیم و یه لباس خوشكل واسش بخریم......خلاصه در عرض نیم ساعت باید آرایش و مدل موهاشو هم درست كنیم.....اگه میشد از قبل خودش یه مدل مو و آرایش خوشكل بزنه عالی میشد اما آخه چه بهانه ای بیاریم.....

یاسی گفت:خوب.....میگیم....ام میگیم آهان میگیم مامی و ددی تو قراره برگردند یه مهمانی توپ داریم حسابی تیپ بزن بریم خوبه؟

ضحی گفت:آره خوبه چون شمیم هیچ وقت تولدشو یادش نمیاد من یه جوری قضیه را درست میكنم نگران نباشید.....من میتونم خودم یه كاریش بكنم نگران نباشید.....

تیا گفت:خیلی خوب الان باید بریم تو كار لباس.....

شیما گفت:فقط خودمون هستیم دیگه....

نگین گفت:نمیدونم در این رابطه اطلاعی ندارم......اما فعلا كه بعله همگی هستیم.......

شیما گفت:خیلی خوب كه این طور پس بریم آماده بشیم دوروز دیگه است باید به فكر هدیه هم باشیم......من كه رفتم....

یاسی گفت:چه قدر هول هستید كو تا دو روز دیگه.

تیا گفت:چرا بالاخره باید به فكر باشیم كه چیكار كنیم بریم شیما؟

شیما گفت:آره بریم فقط نگین چه ساعتی بیاییم؟

نگین گفت:آدرس و ساعت واسه همتون اس ام اس میكنم خیالتون راحت باشه بچه ها ضحی جان پس حواست باشه حسابی فیلم بازی كنیا .....ببینیم چی كار میكنی!

ضحی گفت:باشه خیالتون راحت پس فعلا....همگی رفتند جز یاسی....

نگین گفت:خوب یاسی به نظرت چیكار كنیم؟

یاسی گفت:راستش نگین واست یه لباس آوردم و یه عالمه هدیه دیگه داخل ماشین لباسمون عین همدیگه است به جز رنگش اگه دوست داشته باشی عین همدیگه بپوشیم....

نگین گفت:باشه عزیزم حتما......

یاسی هم رفت و چمدانشو آورد و همه ی چیزایی را كه واسه نگین آورده بود بهش داد....





نوع مطلب : عطر زیبای احساس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 01:33 ب.ظ
Wow, marvelous blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your web
site is wonderful, let alone the content!
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 06:50 ب.ظ
What's up to all, for the reason that I am
genuinely eager of reading this blog's post
to be updated daily. It includes good stuff.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام عشقولیام نگینم ......براتون بهترین ها را مینویسم تنهایی.........

مدیر وبلاگ : Negin ღღღ
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :